
بنام خدا
یادداشت ویژه :
از زبان سنتی تا زبان صنعتی
دومین شماره «گیل و تالش » را در حالی شروع می نماییم که هنوز شماره اول در ویترین دیدعموم قرار دارد و با توجه به اینکه در این مدت دوستانی قدم رنجه نمودند بر منظره ی دور نمای آن نظر کردند و رفتند و عده ای شاید هم به دیده اغماض نگریستند و این ما بودیم که شبها و روزها در بی خبری که نعمتی ست در این بازار مکاره و ناآگاه از حضور شبانه عزیزان بر کلبه کوچک هنرمان !
اما در گام دوم که مرا بیشتر از گذشته سوق می دهد به سوی ادبیات اقوام که سالهای سال است یکی از دغدغه های پر پیچ و خم مان گردیده و سؤال بزرگی را پیش رویمان قرار داده اینکه برای رشد و شکوفایی ادبیات تالش چه باید کرد ؟ و راستی هم چه باید کرد !؟ مایی که هیچ گونه اسنادی مکتوب در طول این قرنها در رابطه با ادبیات ، شعر ، فرهنگ و هنر نداشته ایم . مایی که از دیر باز تا کنون با لبه های پریده ی کوزه ها و کاسه ها و استخوانهای مفلوک دل خوش کرده ایم چه بسا آنها نیز از اقلیم دیگر به این منطقه کوچانده شده باشند و بی آنکه دریافته باشیم آنها هیچ سنخیتی با ادبیات ندارند ! مایی که با چند دستون پاره پوسیده وبی نام نشان افتخار می کنیم بی آنکه در یابیم اقوام پیرامون مان سر به سینه آسمان شعر و ادبیات می سایند ! مایی که هنوز در رابطه آثار منتشره در تالش در قالب تحلیل و نقد و بررسی ظرفیت سازی نکرده ایم آنگاه می خواهیم یک شبه ره هزار را بپیماییم . مایی که هنوز نتوانسته ایم در بدنه ادبیات معاصر جایگاهی بدست آورده تا بتوانیم در آن مانور ادبی داده تا داشته های مان را در انظار عموم قرار دهیم . سرانجام می رسیم به این موضوع که چرا ادبیات معاصر ایران در طول این ده قرن به رشد و شکوفایی رسیده است ؟ بی تامل روشن است ! بخاطر اینکه آنها هزارسال شعر فارسی را که یکی از ذخایر ارزشمند ادبیات معاصر است پیش رویشان داشته اند و امروز نیز حرف های زیادی برای گفتن دارند .اما اقوام دیگر چه ؟ آنها نیزتنها در همین یکصد ساله اخیرتوانسته اند گلیم هنرشان را از آب جاری ادبیات بکشند و از گوشه نشینی و انزوا بدر آیند و خوشبختانه می بینیم که شعر ، داستان ، رمان ، نمایشنامه و در زمینه ادبی در سطح جهانی قراردارند . حال بگذارید موضوع دردآلودی را که از مکتبخانه ام شاهدش بوده ام بازگو نمایم و آن آرزوی پیر این مکتبخانه که دو سه سالی دغدغه اش تدارک ویژه ای در «عصرپنجشنبه » بود و در این مدت چه خون دلها خوردند وقتی که ویژه ی گیلان درآمد جای تالش خالی بود و از ایشان که جویای ماجرا شدم فرمودند : « ... انتظار داشتی از آن ورشکستگان که با نام مستعار سرقت هنری می نمایند آثاری تهیه نمایم ... » این وضع ادبیات ماست وقتی بر می گردیم هنر ادبیات تالش را در زوایای گنگ و تاریکش می نگریم هزاران آه جگر خراش را به ما ارزانی می بخشند با توجه به اینکه در این یک دهه اجازه نیافته ام تا فراتر از مدار قرمز عبور کرده و آنچه را که نباید گفته باشم بگویم و از طرف دیگر بستر آماده نبود و اکنون هم شاید نباشد و آنهایی که با نام ادبیات به بازیگوشی پرداختند و آنرا از مسیر اصلی به انحراف کشاندند و روزنه ای برای رشد و شکوفایی ادبیات تالش باقی نگذاشتند و اما امروز نمی توان تالش را دید و برای آن نفس کشید و در کنارش زیست ولی ادبیات آنرا نادیده گرفت که خوشبختانه در این یک دهه این مبحث همیشه مشق شبم بوده و هر از گاه بحث و تبادل نظر مبنی بر چه راهکاری برا ی رهایی از این بن بست وجود دارد که پاسخ شمسی پور تا حدودی نگران کننده است : « ما هنوز پنجاه سال از ادبیات گیلک و بر اساس آن شاید صد سال از ادبیات اقوام دیگر عقب هستیم و شاید عده ای شاید بر این نظریه ام خرده بگیرند که مثلاً ما مطبوعات ، کانون ، انجمن های ادبی معتبر و... نداشته ایم حال که در این یک دهه مطبوعات هم داشته ایم ، کانونهای جورواجور ، محفلهای رنگارنگ ،همایشها و ... چه کار شاقی توانسته ایم برای ادبیات تالش انجام بدهیم ؟ آیا توانسته ایم با این به اصطلاع مطبوعات با نشریات مرکز استان به رقابت سالم بپردازیم و در کنار آن تریبون انعکاس هنرو ادبیات مان باشیم ؟ » اگر من پاسخگوی این سؤال باشم یک نه ی درست حسابی درمقابلش می گذارم ، چرایش مشخص است . نشریاتی که امروز در منطقه منتشر می شوند اندیشه ی جوانان مظلوم را به حاشیه می کشانند تا بجای زبان ، هنر و ادبیات از آنها بهره ابزاری نمایند ، سؤال ایجاست همین جوانان اگر وقت شان را صرف ارتقاء زبان و فرهنگ و هنر و بطور کلی ادبیات تالش می نمودند آیا پاسخ نیمی از سؤالات مان نمی شد ؟ درست چهار سال پیش بود که در رابطه با خوانش یکی از شعر های استاد مفتون امینی بحثی با شمسی پور داشتم و با حرص و طمع خاص گفتم : آیا روزی می شود تالش نیز همچون شعر هایی در جمع مکتب های ادبی داشته باشد ؟ با نگاه نافذی که پر معنی می نمود فرمودند : « دور از دسترس نیست مگر مفتون امینی ها که امروز چهره شاخص ادبیات معاصر تبدیل شده اند از کجا شروع کرده اند ؟ چون آنها ذخایر هزار سال شعر فارسی را پیش رو داشته اند که ما هنوز بر روی چند دستون کج و کوله مانور می دهیم و آنها نیز وارثان بخصوصی دارند و اگر ردای جهل را از دوش شان برداریم چیزی از آنها باقی نمی ماند ما هنوز در قالب شعر راه دشواری را پیش رو داریم » تامل بر این نظریه مشخص و هرتاکیدی نیز بر روی آن بجا و منطقی می باشد ، تا آنجا که در این یک دهه ای را که در کنارش هستم و کارنامه دودهه جهل پرستان را پیش رویم قرار داده و امروز به جرئت می توان به نسل جوان ابلاغ نمود که اینها نه تنها وارث شعر تالش نیستند بلکه وارث جهل ، فریب ، ریا هستند و آنها تنها به خود ارج می گذارند و با چند غزل و دوبیتی هر تریبونی که بدست شان رسیده خودشان را به آن چسبانده اند و آنچه که در این میان به مهره های سوخته مبدل شده اند همین جوانان پر شوری هستند که این گونه اشخاص سد موانع شان شده اند و اگر قرار است امرور بدعتی در قالب هنر و ادبیات بخصوص شعر در تالش گذاشته شود باید بدور از آن نسلهای فرتوت و پوشالی باشد که جز سد موانع برای نسل جوان امروزی چیزی عاید ادبیات تالش نخواهد بود .اگر سؤال پیش آید که چرا ادبیات اقوام دیگر با این روند سنتی به پیشرفت مدرنیزم رسیده ند ؟ پاسخ اش روشن است چون آنها راهکارهای اصولی را طی کرده اند و و چراغ راه نسل امروزی شان بوده اند اگر شعر کردی ، ترکی ، گیلکی و... در سطح جهانی عرض اندام می نمایند دلیلش اینست که نخبگانشان هر تریبونی که بدستشان می رسد به نسل جوان شان انتقال داده اند و خود که دیگر نیازی به بازشناسی خویش نمی بینند و آنهایی که در قالب ادبیات شناخته شده اند دیگر باز پروری خود را نیاز نمی بینند بلکه راه رشد را به نسل آینده شان نشان می دهند ولی متاسفانه در تالش بر عکس قضیه رخ داده است . مایی که هنوز مقدمه مان بر روی چند دستون پایه گذاری می شود . چرا نبایست فراتر از آن رخ بنماییم ؟ شعرهایی که تنها در احساس تخلیه شده اند که نه تنها در قالب ادبیات حرفی برای گفتن ندارند بلکه در برابرشعرهای مدرن رنگ می بازند و در کنارش نه تنها همان دستونها ارزش شعری شان را از دست می دهند بلکه مقدمه های به اصطلاح خوب مان نیز تارو کدر می گردند . حال نسلی که در برابر نسل جوان ایستاده اند اگر کارنامه شان را مرور نماییم در قالب شعر جز شعارهای جورواجور و آرمانی چیزی در نخواهیم یافت و اگر قرار باشد برای اثبات زبان و کتابت شعر تالشی به اولین کتاب زبان تالشی استناد نماییم و آنرا شاخص زبان و کتابت قرار دهیم نمی توانیم به عصر مدرن نزدیک گردیم چراکه آنها در زبان سنتی بنا نهاده شده اند امروز بایست زبان صنعتی را رواج دهیم . واژه ی صنعتی تنها در قالب فناوری،هسته ای ، مکانیک ، الکترونیک و... خلاصه نمی شود . آنها از نظر تجربی و اقتصادی کاربرد دارند ولی از نظر ادبی هم می توانیم در مدار هنرو ادبیات زبان صنعتی را روایت نماییم ما باید امروز نسل صنعتی خلق نماییم ، زبان صنعتی را در ادبیات وارد نماییم تا به شعر مدرن تری برسیم . اگر صنعتی کاران اقتصادی و علمی فضا را تسخیر نموده اند ما بایست زبان صنعتی را بر مدار ادبیات بنشانیم تا شعر و هنر و ادبیات صنعتی داشته باشیم و بر همین اساس دیگر کتابهای « خندیله پشتxendila pest و مسله رخون mosla rexon » چون زبان سنتی دارند امروز برای اثبات ادبیات تالش کاربردی ندارند درست است که پایه اصلی شعر تالش محسوب می شوند ولی این ساختمان نیاز به تزئینات دارد و بایست دیوارهایش سنک نما شود پنجره هایش را بسوی زبان صنعتی بگشاییم ، سقفش را از واژه گان مدرن تری استوار نماییم و هر کس که بخواهد بر روی این منظومه ها مانور بدهد و بگوید که من حیدر بابای تالشم خود بخود گور قلمش را کنده است و ارزش سنتی همان شعرش را نیز از بین برده است ! چرا که منظومه سرایی در ادبیات جهانی امروز از مد افتاده است . زبانی که سنتی باقی مانده باشد شعرش در همان تالش ، ماسال و شاندرمن و... باقی خواهد ماند و هیچ گونه ترکشی نخواهد داشت تا افکار و اندیشه ها را بسوی خود معطوف نمایند و نتیجه این نوع نگرش آن می شود که در این پنج ساله در نشریات منطقه دیده ایم که نه تنها موجب پیشرفت ادبیات نشدند بلکه چند گام به عقب نیز رانده شد و این نوع اندیشه ها از نظر آسیب شناسی ادبی تجربه تلخ برای نسل جوان خواهد بود تا جایی که بخواهند با نشریه اخاذی نمایند و بخاطر اینست که در تالش بجای اینکه بیایند به شعر پناه ببرند هر مسئولی می آید به سفالها پناه می برد . سفالی که اقوام دیگر نیز مدعی آن هستند پس چه بهتر زبان تالشی را در قالب صنعتی رواج دهیم تا اقوام دیگر مدعی آن نباشند . در پایان از بازدید کنندگان می خواهم نوشته حاضر را با کارنامه ی گذشته تالش بسنجند و بعد به قضاوت بنشینند که در این چند سال تحولات زیبایی رخ داده است و حوادثی که می توان از آن درس گرفت منجمله ورشکستگانی که با نام مستعار فرهنگ و هنر یک قوم را هدف قرار داده اند و این اشخاص با شعارشان به خیالشان که شعر است و امروز که خوشبختانه که از عدسی نسل جوان عبور داده شده است آن ناخالصی ها بنام شعار باقی مانده و نامشان نیز برای نسل امروزی به تحلیل رفته است و به نظر می رسد همین مقدار برای نسل جوان کافی باشد %


مثل روزهای اول هبوط
مجموعه شعر لقمان دهقانی رحیم آبادی منتشر شد .
دهقانی شاعر نام آشنای گیلانی مقیم قزوین که در وادی کودک و نوجوان نیز آثاری در خور از خود بجای گذاشته و روانه بازار نموده است این بار نیز گذشته از کارهای پژوهشیکه در رابطه با فرهنگ اقوام و معاصرین منجمله شاملو بزرگ انجام داده در تازه ترین اثرش با زبانی که مختص به خود اوست انتشارات سایه گستر در بهار 86 با شمارگان 1000 وبا قیمت 600 تومان روانه بازار نموده است که سه نمونه ازشعر های این دفتر را با هم می خوانیم:
3
بر منظومه ی چشم های تو می گردد
این همه دل
این همه چشم
اشک
شعر
تو بر مدار که می گردی
5
از بی شکیبی چشم های تو می سوزد
آفتاب
فرصت عظیمی است
اگر ماه بر آید
با چشمه سار مهتابی اش
8
هزار و یکشبِ شعرهای من است
چشم های تو
خدا کند
خورشید
از کرانه های دیگر بر آید



شعری از مجموعه در دست چاپ « من حقیقت دارد »
رضا ترنیان
این اتاق عزیز
آخرین نگاه روزهای این اتاق عزیز
در دهان مرده ی کلاغ های بی آسمان
در نگاه پینه بسته ی ابرهای بی باران
در جاده ای که همه ی خودش را در اختیار گذاشته است
« باشد
باشد
تمام جاده مال تو
بتاز ... »
و این گفتگوی بی حاصل دو راننده شاید
دعای بی اجابت درختان بادام
انزوای متراکم کارخانجات
و انظباط کلی تابلوهای سرراهی
در این اتاق عزیز که من بی حساب و بی ملاحظه
از پنجره ای جهانش را ورق می زنم
هیچ کس آرام نیست
حتی پروانه پشت شیشه
که به گرمای اتاق چشم دارد


محمد مرتاضی (مرتاض گسگره ای )
بخشی از شعر بلند تالشی
بازه تا
تل بس منده زمستون بازه تا
دویر شو
پفتن تیتال چینی شیتال گو گوش مکرن
باز تا ؛
از زونم تنی زونی
خومتو ترش دو آب ، موشار آکردش
تونگ و تارر دچک خنتن آور برش فر
تشیری چم اشت شن
ویندش ایسپی سیا
دنیالی گیج آب سر
بازه تا
از زونم تنی زونی
...
کوکو ونگش ویمرده
اک مرد قوقو ونگش پکرد
...
بازه تا بری سرا
بازه تا بری سرا
از مونم دا زندیم
گوشداری از ترا
کم وری ت آی سرا
بازه تا بری سرا
باز تا بری سرا
رسول علیزاده مکلوانی
بخشی از شعر بلند تالشی
شنگه مندن
ای بلده نش ؛ تالش
سری راس آکه برا بلندی را
ت ک کفا کفائون کو نشتیرا
دیسن کفا ترون
پگل آسره خونی اسرگون
گرده سوئه رنگ پره ایسپیت بند
رزو پز ول پشت
پونوسی سر جیره
جیره پره دشت
اویجه به ناجیه پراپونو
...
شنگه مندنی سرا
سوز آبو بهار آبو
چده پاییزی تمشا بکرم
باهاری مرگی بوینم بما حاشا بکرم
سری راس آکه برا بلندی را
ت ک کفا کفائون کو نشتیرا
سوز آبن و سوز بمون ساته بهشت
پیله دنیا به تمشای ت نشت



خواب مورچگان تعبير ندارد
هسا شعر ،چكامه شعر اقوام
اگر نوروز هشتادو پنج را در حيث ادبيات خصوصاً شعر گيلان به زير ذره بين ببريم آنچه بزرگ جلوه گر شد ويژه نامه « شاعران هسا شعر » گيله وا به كوشش شاعر و پژوهشگر نام آشناي گيلاني ـ رحيم چراغي مي باشد . ويژه اي كه شايد به جرئت بتوان گفت اولين بار به شكل مجله اي با جلد تمام روغني در 98 صفحه با روي جلد عكسهاي منكوب شده رنگي با قيمت 1200تومان در گيلان جرقه اي شد كه تا شعاع خيلي دور دستها هم نورافشاني نموده است و اخگرهاي پراكنده شده اش حالاها به خاكستر نمي نشيند . چراغي با توجه به اينكه آثار متعددي از خود بجاي گذاشته است چه در قالب شعر و چه در قالب پژوهشي كه كتابهاي هنرو پژوهش ، ويژه ي هسا شعر و ... از آن جمله اند . چراغي از محدود پژوهشگراني است كه بي هيا هو و در خلوت خويش آثار قابل توجه اي را در حين سكوت منتشر مي نمايد و همچون گدازه هاي آتشفشان پيرامون هنر ادبيات را مشحون مي نمايد كه در اين ميان ويژه ي نوروز 85 شاخصترين اثر ماندگار ايشان مي باشد . در اين مجموعه آثار 65 شاعر گرد آمده است كه در اين بين 55 شاعر گيلكي سرا 6 شاعر اسا شعر گو و 4 شاعر تالشي زبان حضور دارند و در مجموع به سه زبان گيلكي ، مازندراني و تالشي پرداخته شده است و بارزترين نكته قابل تأمل در اين مجموعه اولويت بندي شاعران است كه ارزش كاري چراغي را دوچندان نمايان مي سازد . در اين ويژه از شاعران طراز اول 6شعر طراز دوم 3 الي 5 شعر و طراز سوم 1 الي 3 شعر بازتاب يافته است . بيلان كلي اين مجموعه در هر حيثي هم كه باشد بسيار مقبول پسند واقع گرديده است . اما در رابطه با موقعيت و وضعيت هسا شعر با توجه به اينكه يك دهه و اندي از عمر پيدايش آن مي گذرد و بسيار هم فراگير شده است و خوشبختانه روز به روز بر حجم و در واقع به قطر ان افزوده مي شود . در اين ويژه با توجه به پندو پيامهائي كه از طرف كوشندگان اين مجموعه خصوصاً چراغي ابراز شده مي توان اميدوار بود كه هسا شعر ديگر راهش را پيدا نموده است وقتي صحبت از « جايزه ي ادبي » هسا شعر شده است در مي يابيم كه هسا شعر ديگر آن مورخفته نيست بلكه انديشه ي بيدار شده ايست كه در بين سبكهاي مد روز دارد به سن بلوغ ميرسد و در اين پندو پيامها مبني بر هسا شعر ديگر به منطقه ي خاص و يا شهري تعلق ندارد كه امروزه بدعتي براي شعر اقوام است و آنقدر گسترش يافته است كه مي تواند در قالبي از جايزه ادبي بگنجد و خوشبختانه با توجه به بحث ها و كنكاشهائي كه بر روي هسا شعر شده است آثار فراواني شاعران هسا شعر از خود بر جاي بر جاي گذاشته اند اما در كنار آنها آنچه جالب توجه تر از همه است ـ اينست كه هسا شعر پا را فراتر از مدار استان گذاشته و از خارج استان هم طرفداران بيشماري را يافته است كه در اين راستا اولين پژوهشگر غير گيلاني كه به تحليل هسا شعر پرداخته است مجيد بالدران شاعر و پژوهشگر بنام قزوين است . ايشان در كتاب « ترانه هاي سرزمين آفتاب » كه برشي از آن نيز در اين ويژه آمده بر اين باور است كه : « ... در هسا شعر ، هم آغوشي تصوير ،ايجاز به اندازه اي است كه اشياء مختلف و پديده هاي گوناگون به راحتي با همديگر كنار مي آيند تا فرايند ذهني شاعر را توضيح دهند » و از ديگر پژوهشگران ومنتقدين نام آشنا كه در اين رابطه از ويژه هسا شعرضميمه ي گيله وا شماره ي32 گرفته تاكنون كه چند نمونه نيز در اين ويژه گوشزد شده است از جمله : محمد آريان فرد ، بيزار گيتي ، پاينده لنگرودي ، جليل قيصري ،جواد شجاعي فرد ، شمس لنگرودي ،علي صديقي ،غلامرضا مرادي و از همه مهمتر از منابع متعددي از جمله كادح ، كلك ، چيستا ، ويژه ي هسا شعر ،ترانه هاي سرزمين آفتاب ، كتاب اسا شعر ، جُنگ و كتاب هنرو و پژوهش ، ويژه ي تالشي ، گام ، جُنگ كادح ،كتاب كادوس ، معين گاهنامه دانشگاه ، شاعران گيلك و شعر گيلكي و ترجمه هائي از روز نامه ي اعتماد ، شوكران و ... كه همه ي اينها نشان دهنده ي برد بسيار قوي هسا شعر در گستره ي ادبيات در سراسر كشور است و خصوصاً در جرايدي كه در خارج از استان و در هفته نامه هاي محلي استانهاي ديگر كه از بازگوئي آن مي گذريم و جالب اينكه در قزوين هسا شعر از جايگاه ويژه اي برخورداراست و سواي آن ـ اين ويژه با بالهاي گيله وا اروپا ،آمريكاي لاتين ، آسيا و كشورهاي حاشيه خزر و خليج فارس را نيز لابد در نورديده است . آنچه به نظر مي رسد به درون مايه اين ويژه بيفزايد پيش بيني شادروان محمد تقي صالح پور كه طي نامه اي به علي دهباشي مدير مسئول كلك در سال 1370نوشته اند و به پاسداشت خدمات اين پژوهشگر فقيد عين مطلب بر گرفته از ويژه را مجدداً مي آوريم : « ... در قلمرو شعر محلي شاعران گيلكي سرا ، به نو آوري هاي چشم گيري دست زده اند كه بي گمان در آينده اي بسيار نزديك اين نواوري ها تأثير خواهد نهاد ، و حال و هواي دل پذيرتري به شعر معاصر ـ به طور كلي ـ خواهد داد » كه متأسفانه هستند عزيزاني كه از اين پديده دلخور اند و گمان دارند كه مبادا روزي فرا برسد هسا شعر نانشان را آجر كند و نگران اين جمله ي نيماي بزرگ هستند كه آب بر خوابگه مورچگان ريخته شده است وقتي كه مي بينيم اين جمله بر مذاقشان خوش نمي آيد ما مي آئيم آن جمله ي گوهر بار نيما را قاب مي گيريم به عزيزان بگوئيم حال ما به پاي فيلها زنجير بسته تا مورچه ها راحت تر بخوابند و يا آن عده اي كه هسا شعر را پديده اي گمنام ناميده اند و گفته اند مردم برنج و نان شب ندارند بخورند اخوي سبك ات چه بدرد مي خورد و از اين دست حرف و حديث ها كه در طول اعصار همين بود و بعدها هم چنين خواهد بود . و حال ، اگر آشيل بحث شعر اقوام را بر روي گفته هاي شادروان صالح پور بچرخانيم ديري نخواهد شد كه شعر اقوام جايگاه رفيع خويش را در بدنه ي ادبيات معاصر پيدا كند كما اينكه اكنون تا حدودي پيدا كرده است و در كنار آن شاعر معاصر ايران اكبر اكسير باني « فرانو » و حامي شعر شهرستان در پيرامون شعر شهرستان حرفهاي جالبي دارد كه بيان آن خالي از لطف نمي باشد و از صحبتهاي ايشان اينگونه استنباط مي شود شعر تنها در مركز نيست كه همه ي امكانات را دارند تازه ساطوري نيز در دست دارند تا گردن شعر شهرستان را بزنند كه شعر اقوام در بدنه ي آن قرار دارد . و ايشان معتقد است لهجه نبايد دليل بر مهجور ماندن شعر شهرستان باشد و به عنوان يك شاعر شهرستاني از مسئولان فرهنگي كشور خواستار حمايت جدّي از مطبوعات ادبي شده است و از سر دبيران نشريات خواسته تا شعر شهرستان را جدي بگيرند چرا كه صداهاي تازه اي در حال وزيدن است و در امتداد آن اكبر اكسير در بر نامه كاروان شعرو موسيقي در شبكه ي دوي سيما نيز به سؤالات سهيل محمودي در قالبي جداگانه به شعر شهرستان پاسخ داده و به دفاع از آن بر خاسته است و اينها نشان دهنده ي آنست كه شعر شهرستان و شعر اقوام نه تنها حرف تازه اي براي گفتن دارند بلكه امروز يكي از پايه هاي قوي و استوار شعر و ادبيات معاصر نيزمي باشد . همان گونه كه مي دانيم نيما اولين كسي بود كه واژه هاي محلي را وارد ادبيات معاصر نموده است با توجه به اين كه با چه كارشكنيهائي نيز دست و پنجه نرم كرد . امروز در بطن شعر اقوام ، هسا شعر كه حاصل كار يك دهه پيش شاعران گيلان كه رحيم چراغي يكي از بانيان اصلي آن به شمار مي رود تا نه تنها در سطح كشور بدرخشد بلكه گيله وا سكوي پرتابي شد تا هسا شعر رنگ و روي جهاني نيزبه خود بگيرد ، مگر كُردها از كجا شروع كرده اند كه آمده اند در قلب شعر اروپا ايستاده اند وخوشبختانه يكي از زموز موفقيت آنها در عرصه شعرو ادبيات داشتن امكانات ـ ضمن اينكه نخبگان كُرد هميارو همدل همديگرند كه به افتخارشان شب شعرهائي در جهان برگزار مي گردد . امروز شعر اقوام بر دوش رحيم چراغي سنگيني مي كند مهم نيست كه هسا شعر مختص به يك منطقه است چرا كه صحبت از شعر اقوام كل ايران است كه خوشبختانه راهي را كه در پيش دارد به مقصد رسيده است ، به ياد جمله ي زيباي نيماي بزرگ مي افتم كه گفته بود : عاليه خانم اگر امروز اين همه اشكالتراشي بر سبكم مي كنند روزي را مي بينم كه براي اين نوع شعر و سبكم چه جشنها و پايكوبيها خواهند كرد نگران نباش و ما هم از اين جمله ي نيما وام مي گيريم و به چراغي اين شاعر دلسوز اقوام نويد روزي را بدهيم كه بلاخره هسا شعر بر تارك ادبيات خواهد نشست و ايشان بايد چشم به راه مدينه ي فاضله ي خويش باشد كه جمشيد شمسي پور « خشتاوني » در رابطه با شعر اقوام معتقد است : « شعر اقوام هميشه غريب واقع گرديده و دولتمردان اين چند قرن گذشته به نوعي نخواسته اند ادبيات اقوام رشد صعودي داشته باشد خصوصاً در عصر قاجاريه و سلسله ي رضا خاني شعر اقوام دستاويز سياست بازان دلال صفت واقع گرديد و از شعر ايدئولوژي ساخته شد » و اما امروز هسا شعر يك سبك و يك پديده به شمار مي رود و در تاريخ ادبيات معاصر به ثبت رسيده است عليرغم ميل باطني عده اي كه سازو دُهل خويش را در كوير مي زنند كه به نظر مي رسد اينگونه تنگ نظريها هيچ خدشه اي به هسا شعر وارد نمي كند بلكه بر حقانيت آن صحه مي گذارد همانگونه كه مي دانيم شعر اقوام در طول اين سالها مهجور مانده است اما امروز جهان دهكده ايست كه هسا شعر شاه چكامه ي شعر اقوام است %



عبور از معیارتصویر با دو خط موازی
نگاهی به مجموعه شعر:
« مثل روزهای اول هبوط»
شاعر : لقمان دهقانی رحیم آبادی
ناشر : سایه گستر
پژوهش در آثار شاملو کافی است تا لقمان دهقانی رحیم آبادی از فضای پیرامون کودک و نوجوان تا حدودی فاصله گرفته و گریزی داشته باشد از پژوهش به جوشش البته در فضایی بکر و با زبانی که نشئت گرفته از شعر شاملوست تا دفتری تبلور یابد بنام « مثل روزهای اول هبوط » !
با توجه به اینکه در همان زمانی که در رابطه با کودک و نوجوان و در فضای آن سیر می کرد در واقع با دو خط موازی و ریلی ، ادبیات کودک و بزرگسال ، شعر را دنبال می نماید . اما معیار زبان کودک همان تکرار زبانی و پایان خوش شعر و خاصه اینکه تلفیقی از تصویر باشد که نوعی مشاهادات عینی برای کودک تلقی می گردد و به نظرمی رسد دهقانی این دوره حساس را پشت سر نهاده و شاید هم عبور از حساسیت ذهن کودک باسکولی برای سنجش تصویرات شعر کودک و ارتقاء معنویت آن به شعر بزرگسال برایش ارزش اجتماعی خاصی داشته است . با گسترش معیارهایی که برای سنجش ادبیات بوجود آمد و از نظر دیدگاه های تربیتی که منجر به روان شناختی کودک می گردد شاعر با گذر از این معیار ها و سنجش و نقطه عطف آن ، به شعر بزرگسال پرداخته که هم از نظر استه تیک ( زیبایی شناسی ) و هم از نظر موتیف ( درون مایه) قابل تامل است .
در این مجموعه و در سطر به سطر آن صفا و صمیمیت ویژه ای بین واژه ها ، موضوعات و الفاظ حاکم است و در نگاهی عمیق به درون مایه آن خوشبختانه تنش و خشونتی را نمی توان در لابلای آن دید تا شاهد تلخی زبان شاعرباشیم . اگر چه واژه هایی هم در ناخود آگاهی هرشاعری در تیر رس شیرینی ها و تلخی ها قرار می گیرد که از اراده ازلی شاعر خارج است و به دور از این تنش ها و بازیها در واقع بنای این دفتر تنها بر محور « شعر » چرخیده است تا شعریت شعر هویت و ماهیت خویش را پیدا نماید و این مایه خوشحالی ست که دهقانی پرداختن به شعریت شعر را یکی از دغدغه های خویش می داند و کمتر شاعری تا به حال به آن پرداخته است . دهقانی خواسته با این بازی زبانی و ایجاد تنوع در شعر و با ورز دادن همان واژه « شعر» آنرا از برزخ دیدگاه های متفاوت بگذراند تا آنچه که بر روی این واژه تلمبار شده هموار نماید . شاعر می خواهد شعر را از پستوی حافظه بیرون آورده و آنرا شفاف چون قندیل هایی که با تابش تیغه آفتاب مرطوب زمستانی براق می گردد به تصویر بکشاند .
شاعر واژه ها را بیهوده هدر نمی دهد و جایگاه آنها را در جای جای این دفتر به نیکی مشخص نموده است و هرگز در صدد آن نبوده تا صفحاتی را بصورت سیاه مشق بجای بگذارد بلکه خواسته با صیقل دادن ، مضامین را در کوتاه ترین راه تنها در چند سطر به پایان ببرد تا خواننده پی به عصاره آن ببرد نه به تزئینات ظاهری و زیاده گویی !
دهقانی علیرغم اینکه در دامن سر سبز شمال چشم گشوده است ، تا بوده آنرا دیده است اما هرگز فریب ظاهر طبیعت را نخورده و خواسته آنرا با فضای امروزیِ خشن وفق دهد و اگر واژه ای را نیز از طبیعت ودیعه گرفته است توانسته با همان واژه به جنگ تباهی ها و ظلمت و جبر رفته که در اصل وظیفه شعر همین است : « و هیچ درختی / حتی در عمیق ترین جای جنگل / تنها برای خودش / نفس نمی کشد / ... / تنها / تنهایی ات را بر دوش بگذارو برو » و در واقع غرق در طبیعت و اوهام آن نگردیده است ، اگر چه گذری زیبا هم در شعر های پراکنده در خارج از این مجموعه داشته است اما در این دفتر پر پیچ و شکن خود را از صافی های طبقه بندی شده می گذراند . شاعر از تصنع گویی پرهیز نموده ولی از بیان ظاهری آراسته و باطنی پیچده غافل هم نبوده است . مضمونیت شعر برایش بسیار بااهمیت تر از طولانی بودن شعر می باشد و هرگز ولنگاری را نیز به خود راه نداده و نمی دهد . موقعیت و وضعیت به روز شعر برایش اهمیت ویژه ای دارد و شعر را از بینش مخاطب می نگرد و شاید خودش را در برابر « من» خویش قرار می دهد تا جایی که در کوتاهترین قطعه ها تنها به مضامین و مفاهیم گوناگونی می پردازد و مدح و ذم را در جایگاه واقعی آن بیان داشته تا از تیر رس نگاه منتقد در امان بماند .
با توجه به اینکه ذکر شد غور در شعر های شاملو توانسته ، حدودی مشی شاعر را در این مجموعه مشخص نماید تا بتواند بنای شعر را استوار بیفرازد . دهقانی در شعر گرته بردار و یا تقلید کننده نیست بلکه هضم کننده و تحلیل گر است . تحلیل گری که در پی کشف شهود است ، اما گاه تا ارتفاع حیرانی پیش می رود : «در هجوم این همه حیرانی / دارم آوار می شوم / یکریز » . اما در جای دیگر غوطه در مبهوتی ست و برای کشف الاسرار آن می کوشد : « این همه بی خویشی ام را / بهانه ای جز / خویشتن داری چشم های تو نیست » . که مغلوب تواضع و توازون یک پدیده ی نا مرئی یعنی عشق می شود .
می توان گفت دهقانی شاعری ست که به خود جرئت داده تا «شعر» را به نوازش بگیرد تا اعتماد به نفس دوباره ای به آن ببخشد و از طرفی مخاطب قرار دادن شعر از جانب شاعر ، خواننده را دچار پرسش های بی پاسخ می نماید . شاید سؤال مخاطب این باشد آیا دهقانی دغدغه خاطرش این است که شعرهای دهه های سی و چهل دیگر متولد نمی شوند ؟ آیا « اندوهگین » آن است که دیگر خورشیدی در چشمه های شعر نخواهد جوشید ؟ اما نجوای عاشقانه و خالصانه شاعر : « شعر من ! / به خودت اعتماد کن / شاعران اندوه زمینند » . و راستی شاعران نه تنها اندوه ، بلکه غم ناک ترین موجود زمینند تا در اوج خفقان هم هزار چشمه خورشید را به طوفان مبدل ساخته اند .
نگاه دهقانی گاه به مضامین فلسفی گره می خورد و در این نگرش بعضاً ناگفته هایی را پشت «و» عطف نهان می کند و تنها عصاره اش را شکر شکن می نماید : « و هیچ نمانده است / در گاه و بی گاه عمری / که نه وفایش را ارزانی خود کردیم / و نه ارزان به دیگرانش واگذاردیم » . شاعر با در هم پیوندی شعر با تمثیل و تضمین ها و در هم آمیزی این خلاقیت ها را برای کاخ شعر جستجو می نماید و هنوز دغدغه فکری اش همان واژه «شعر» است و منتسب نمودن شعر به « هزارو یکشب» پر رمز و راز جلوه می نماید و در واقع خواسته است یک پل ارتباطی هم در این مفاهیم ایجاد نماید: « هزار و یکشب شعرهای من / چشم های تو / خدا کند / خورشید از کرانه دیگر بر آید » . دهقانی شعر را در چند قالب می آزماید در یک تنه ! و در نبرد با مضامین ، مفاهیم ، تضادها و تفاهم بخصوص در ایجاد تضمین ها به نیکی بهره می برد ولی ریتم و ضرب آهنگ شعرها از یکسان سازی خوبی برخوردار است و تضمینهایی بجا و با قابلیتهای ادبی و حتی در معنا بکار برده است تا با این شگرد در کنار اصل سنت هم به زیبایی عبور نماید : « نه " بوی جوی مولیان می آید / نه هوای"رکناباد گلگشت مصلا " دارد دل / باید / به چشم های این بی خیال پیوست بیقرار/ آن که / تا گیسوان رها در بادش / هزار جنگل / بهانه می رقصد» .
فضا ، زمان و مکان در شعرهای دهقانی ثابت نیست گاه فضای شعری شاعر در پیرامون فلسفه است گاه در پیرامون اجتماع و این روزمره گی اجتماع را نیز در گذر از ذهن خویش به چالش گرفته و برای تاکید بر موضوعات واقف شده درآن و با بیان تکرارسطرها تاکیدی مضاعف در القاء موضوع دارد تا آنرا برجسته تر جلوه گر نماید و موضوعیت شعر در جدال با عینیت آن در گرو تکرار سطرها و تاکیدآنهاست تا در پیچ و خم موضوع ، شعر حکم شب نماهایی را داشته باشد تا خواننده بر واژه ها کلید نماید و بعضاً در کنار این بازی زبانی وفادار به قافیه نیز باقی مانده است تا شعر در ضرب آهنگی دل نشین مسیر خود را طی نماید : « این امضاء های / بستنی / نبستنی / شکستنی / هنوز بختک امضاء در تو دور نشده است ».
سر انجام دهقانی شعر را با فرمول های خاص خودش به هر مسیری می کشاند به طوری که شعر جذبه ای خاص برای خواننده داشته باشد البته با درهم آمیزی نسبی طبیعت ویژه ای که شاعر از آن دوری جسته بود بنگرید : « خودت را تکانی بده / و روی برگ درختی / برای ام شعری بنویس / شبنم ها را درآن جا می بینی / چقدر عمیق اند » . به هر توصیف تبیین چنین نگرشهایی شاید برای دهقانی شاعر فضایی را خلق می نماید تا در آینده از این دریچه فضا را گسترده تر ببینند %
چاپ شده در حدیث مورخه 10/4/86


قابل توجه کانونهای ادبی تالش
دوبیتی ! ، یا بدل «دستون های بی نام و نشان» ؟!
یک وعده غذای پرچرب و گوارا ، به نازِشصت تان می نشیند و سرمست از اینکه ، اشتهای کوری را به خاک نشانده اید. شاید مدهوشِ سیریِ بی بدیل ـ غافل ازاینکه ظروف پر چربی را روی هم انباشته اید . پنجره ها را می گشایید ، زمستان با ترکه های سرمایش ، لبالب چربی های ظروف را منجمد میکند . حتمن آستین بالا می زنید در صدد شستن آنها بر می آیید . دست بسوی کابینت دراز می کنید ، ولوم شیر آب گرم را می گشایید و یک قطره مایع ظرفشویی را بر روی ظروف چربی می پاشید . آنگاه به تماشای فرار و محو شدن آن ها می نشینید . اگر این چربی ها را با آب گرم و مایع ظرفشویی و چند قطره آبژاوِل شستشو ندهیم ، ممکن است در وعده ی دیگر با غذای بعدی وارد بدنمان شود و موجب سوءهاضمه مان گردد. چه بسا با عدم دقت بیمارمان نماید . آنگاه ناچار می شویم به آنتی بیوتیک ها پناه ببریم . اگر آنها چاره ساز نشدند باید سر تسلیم در برابر آمپول پنی سیلین فرود آوریم . بخصوص اگر تابستان باشد و هوا گرم ! این تمثیل را در یک خط موازی در کنار چند سطر نقد قرار می دهم .
اصولن نقد ، بخصوص نقد شعر ، همان کاربرد را خواهد داشت که مایع ظرفشویی و آبژاوِل در مورد ظروف دارند . جامعه ادبی تالش ، امروز نیاز به مایع ظرفشویی فرهنگی دارد ، تا آن چه را که بنام هنرو ادبیات منتقل می شود صیقل و براق نماید . خصوصن جامعه ای که در فقر فرهنگی کامل بسر می برد ، قوی تر از مایع ظرفشویی فرهنگی ، بایست قطراتی از آبژاوِل که همان نقد باشد به آن بیافزاییم و اجازه ندهیم آن چربی ها در جداره های جامعه رسوب نموده و به میکروب سازی بپردازند . ایکاش ! این ضایعات فرهنگی همانند چربی ها بودند تا می توانستیم آنها را ضدعفونی نماییم . متاسفانه این پایان ماجرا نخواهد بود . این ضایعات فرهنگی که امروز به نوعی در جامعه تالش تکثیرو ترویج می شود ، اکنون تبدیل به میکروب هایی شده اند و حتی با آنتی بیوتیک ها و پنی سیلین ها نیز بر طرف نمی گردند . این میکروب ها از پیه سوزی پردود ِغلیظی برخاسته و بر در و دیوار و سقفِ کانون های ادبیِ تالش ، همچون قندیل های چندش آوری آویخته است ویک دم آسودن را ازحاضرین می قاپد .
ادبیات تالش را چه شده است ؟ خصوصن شعر! آیا نباید امروز به خود بقبولانیم که واژه ها ، زبان گویای حالات و واقعیات قوم و یا اقوام هستند ؟ واژه هایی که هم می توان با آن کاخ ساخت هم کوخ! باید بدانیم و به دیگران نیز انتقال نماییم ، با واژه ها زبان شکل می گیرد و با غلبه ی صدای واژه ها ، صراحت شعر بازتاب می یابد . الفاظ زیبا و ترنم کلام و بازی زبانی ، بنای کاخ شعر خواهد بود . حال ما چند خشت از این بنا را ردیف نموده ایم ؟ کدام ستون اش را بر افراشته ایم ؟ . آن چه که تاکنون بنام «دستون» برایمان باقی مانده ، واژه هایی است غیر تخصصی ـ از گذشته های دور ، فضای کاری اولیه شعر تالشی را شکل می دهد ، در اصل ترانه و یا همان «دستون» است . امروز متاسفانه با بی برنامه گی و با سپردن کانون ها به دست کسانی که جهل از سرو رویشان فوّاره می زند و حتی امروز مشخص شده از اصول اولیه شعر نیز بی خبرند و از همین منظر شعر تالشی را به بیراه کشانده اند ، وامصیبتا! تا آن جا که ذهنم یاریمی دهد در این نیم دهه ، آنقدر در خبرهای نشریات «دستوری» رپرتاژ شده است که برنامه فلان کانون ، همایش ، محفل و... با « قرائت چند دستون » متاسفانه آن هم در حضور به اصطلاح پیشکسوتان شعرتالش !!! به پایان رسیده است . تا آن جا که در شماره جدید ماهنامه ی «دستوری » شخصی که خود دو دهه در تمام محفل ها ، همایش های ریزو درست و حتی پیش و پا افتاده با کیک و ساندیس در دست ( البته از «صله بگیران» می نالد غافل از اینکه به همان اندازه ی کیک ساندیس به او می رسد به مصداق ضرب المثل : «هرکه بامش بیش برفش بیشتر » )، با شعارهای هذیانی ، واژه های تحریک آمیز تالش را ارزان هزینه می نماید که لحن و کلام گفتاری «دستون» های او مشابه ی «دستون» های جوانان مبتدی و آماتور که تازه وارد میدان به اصطلاح خودشان شعر شده اند ، می باشد. و بدبختانه در بعضی از این گردهمایی ها آنچنان قیافه حق به جانب به خود می گیرد و می گوید : « با فرزندان خود تالشی صحبت کنید و بعد ها زبان عربی ، انگلیسی و فارسی یاد خواهند گرفت من شصت سال است تالشی صحبت می کنم و افتخار می کنم که تالشم » و آنگاه صدای کف زدن ها دیوارهای آمفی تئاتر را ترک می اندازد، غافل از اینکه این واژه های عوامانه را در قهوه خانه و سفره خانه هاهم ، یک روستایی بی سواد و ساده دل نیز می تواند تریبون را در دست بگیرد و اعلام موجویت نماید . همه ی این ها نشانگر آن است که این شخص چنین محافلی را با سفره خانه و قهوه خانه ها اشتباه گرفته است . کشش اندیشه ی ادبی او این اجازه را به او نمی دهد تا با جوان ، با جسارت خاصی به گفتگو بنشیند . امروز با این عملکرد ضعیف اش ، آن وجاهت « خندیله پشت» ی که دستِ کم دودهه تاریخ آن را حمل می نمود به خاکستر مبدل نماید .
کسی که در ادبیات این چنین خوارو زمینگیر شده است ،
آیا جایز است جوانانِ تالش در شعر به او اقتداء نمایند ؟
و امروز کارنامه شعر تالش را مرور می نمایم ، این واژه ی دستون های بدلیِ بکار برده شده ، حتی برای شعرامروز تالش نیز صدق می کند . ما اگر کارنامه ی یک دهه ی قبل جوانی که امروز برای اهل قلم تالش و بخصوص گیلان ، تابلو شده است ورق بزنیم ، جوانی پر شور ، اهل شعر و تحقیق ـ افکارو اندیشه ای فوق العاده درخشان داشت . امروز چه عاملی باعث رکود ذهنی ، تخریب و فروپاشی این جوان را فراهم نموده است ؟ نه اینکه همین اشخاص ، که در اصل بجای خدمت به این جوان ، اورا وادار به مبارزه ای که قبلن در پشتون افغانستان اتفاق افتاد که مشابه ی گفته های اُف های تالش نماست! ـ که عده ای کوردل تجربه کردند وحاصلش نیز تباهی بود !. زمانی ، این جوان در جوار همین اشخاص کم بین آرمید و در جریده اش می نوشت « امید که همه ی خوانندگان با نکته بینی و ظرافت به مطالعه نشریات و آثار دیگرِ تالش بپردازند » و امروز چه زیبا نتیجه گرفتیم ، همان اشخاصی که با « طمطراق» و شوکت یکه تازی می کردند « سر در زیر برف کرده اند و هویت و شناسنامه های ملی را نشانه می روند و دست آنها هم رو شده است ، با نوشته های سست و پر از اشتباه و بی مقدار قصد به زیر سؤال بردن استوانه های فرهنگی و ایستادگی سرزمینمان را دارند » خوشبختانه ، تاریخ با آسوده گی خیال در این زمینه یکی از همان برخی اشخاص یعنی « دکتر رمضانی از دانشگاه تهران » را به زیبایی به ما معرفی نمود . آیا این راهزنی نیست که بنویسیم « یکی از فرزندان تالش از سر دلسوزی ولطف » و تاکید هم کرده بود « صد البته نشریه تالش را نیز با دقت و نکته بینی خاص بخوانند » و جامعه تالش نیز به درستی پاسخ قاطعی به این « سخنان بی ربط اشخاص بی اطلاع و تنگ نظر » دادند . جالب است که خود می گوید « عده ای نفوذ کردند » و اقرار می نماید که « خانه ی روستایی» خود را خانه ی تیمی برای تخریب گیلان در اختیار این جوان و ... قرار داده بود . ایکاش بجای ساختن خانه تیمی و اخذ لقب « جفا کش تالش »به تمرین شعر می پرداخت !. باید نتیجه گرفت که اندیشه ی بیمار این شخص چه زیبا در دوبیتی های تازه سروده شده اش1 نمایان گردید . اگر این جوان اصول اخلاقی را می آموخت ، امروز بجای چنگ انداختن به رئیس شورای اسالم ، آن هم تنها بخاطر یک ویرگول ناچیز و یا غلط چاپی و یا اصلاً گیرم غلط املائی ـ اگراین جناب دکتر رمضانی به ایشان می آموخت : پسرجان ! شما در روز هفت هشت ساعت و شاید هم بیشتر با قلم سرو کار دارید آن بنده خدا با تکیه بر زبان آن هم با مردم ! آن شخص برای رسیدگی به امور مردم نیاز به ادبیات ندارد ، نیاز به آرایه های کلام ندارد او طرف مشکل مردم است نه طرف رعایت کردن نکات دستوری !
خُب ، اگر این جوان فردا قدرتی را در دست بگیرد ، آیا تالش مشابه ی بوسنی و هرزگوین و یا روآندایی که ده هزار کودک بی گناه را در آبجوش آب پز کردند ، نخواهد شد؟ خوشبختانه جامعه تالش به درستی گرفت که اندیشه این عده ی اندک بجای اشاعه فرهنگ ، تخم نفرت را می پاشند . اینجاست که باید به شمسی پور ها حق داد تا بیشتر به سمت و سوی گیلک ها متمایل باشند تا به این اشخاص ! چرا که چنین اشخاصی اگرخدای ناکرده به مقام منصبی نایل آیند ، باید منتظر متولدشدن « سردار امجد » ها باشیم و متاسفانه عده ای امروزآنهارا برای نسل جوان اسطوره سازی نموده اند .
حال سؤالم از مسئولین کانون های ادبی ،
همایش ها ، گردهمایی هاو... که سالها
چنین اشخاصی را دعوت نموده اند ، اینست :
آیا از شعاع شعر تالش با خبراند ؟ امروز باید
پاسخ گو باشند چرا این شخص ، نماد شعر تالش
به جوانان معرفی شده است ؟
چنین اشخاصی با بیان « آنگونه که مرا می شناسید اهل مجامله نبوده و نیستم و برای بیان حقایق و ستیز با ستم و بی عدالتی آزادی و... » امروزهم با سکوتش «سردار امجد» را مظهر آزادی برای نسل جوان مظلومی که می خواهند به چنین اشخاصی تکیه نمایند ، می داند . به مصداق ، هر چه بگندد نمکش می زنند ، وای به روزی که بگندد نمک! چه خوب هم گندید ! حال بماند دست پخت جدید شخصی که ...
بگذریم ، هر قومی از نظر ادبی با تولید قالبهای متفاوت شعری زنده خواهد ماند . وقتی در طول این نیم دهه ، با توجه به همایش های برگزار شده در تالش ، آن چه که بیش از همه غریب واقع شده است ، شعر تالش است . متاسفانه در لابلای هر همایشی با چند «دستون» سربندی آنرا جمع نموده اند تا به اهداف شان نزدیک و نزدیک تر شوند ، حتی جوانان مظلومی که در «کانون آژیم» آن نمایش نمادین را اجراء نمودند ، شعرهایی در قالب دستون های بدلی ارائه دادند ، هم رنگ با همان محفل ، تا بتوانند با مخاطب رابطه ی عاطفی نزدیک تری برقرارنمایند ، غافل از اینکه سرویس دهی خوبی در قالب ادبیات نبود . حال باید منتظر بمانیم در سالروز دوم « کانون آژیم » جناب دکتر میر بلوک بزرگی ریاست محترم دانشگاه پیام نور تالش ، در کنار چنین اشخاصی باز پشت تریبون خواهند رفت و شعر تالش را شهید خواهد نمود ؟ . اگر در همان محفل و یا شبیه چنین محافلی یک نقّاد چیره دست در رابطه با شعر تالشی ، حضور می داشت آیا باز شاهد چنین بَلبَشویی در شعر بودیم ؟ وقتی اساتید ما در تهران ، اصلاً چرا نام نبریم ، متاسفانه این شخص نیز در حضور دکتر فیروز فاضلی که در رابطه با سعدی سخن سرایی نمودند ، دستون بدلی ارائه داد ، اگر همین جناب دکتر ما ، خوشبختانه تالش نیز می باشد ، نقّادی چیره دست در رابطه با شعر تالشی می بود و شعر تالشی را در همان محفل به چالش می گرفت ، مطمئنن همین شخص به خود جرئت نمی داد تا «به ارائه چند دستون» بپردازد .
به یاد دارم سال گذشته درمنزل شمسی پور ، بحث ادبی بین دوستان در رابطه با ادبیات معاصر درگرفت و من هم در حاشیه بحث در کناری از داغی آن لذت می بردم . ایشان در پاسخ به یکی از شاعران مقیم قزوین فرمودند: « شعر تا قبل از نیما ، بدل شعر کهن بود . اگر نیما نمی بود ، روزگار فروغ ها ، شاملوها ، آتشی ها و... را به ما هدیه نمی داد . امروز در بین اقوام نیز به نوعی همین بدل کاری ها را داریم و... » . بگذارید رُک و پوست کنده واقعه ای را برای این ادعایم تمثیل گونه بیان نمایم .که باز یکی دو سال پیش شمسی پور یکی از شعر های دفتر « درحصار سنگ» را انتخاب نموده بود تا در یکی از نشریات قزوین به چاپ برسانند ولی من مانع این کار شدم ( اگر چه با پیچ و خم های فراوان به چاپ هم رسید) و همین شعری را که انتخاب نموده بودند در یکی از کانون های قزوین ارائه دادند ، به زبان ساده بگویم اصلاً تحویل اش نگرفتند تا بدانند این قطعه شعر است یا... که مُهر تاییدی شد بر مانع شدنم . امروز نیز به صراحت و قوّت قلب اعلام می کنم ، آثاری که تاکنون در تالش انتشار یافته ، در قزوین حتی چنین آثاری را تبّرکَن ورق هم نمی زنند تا دریابند که این شعر است یا خاطره !؟ و در همین رابطه متعهد می گردیم ، چنین اشخاصی که مدعی شعر تالش اند ، با هزینه شخصی مان دعوت نموده ، در آن محفل ها ، تنها دقایقی حضور یابند تا خود دریابند در این چند سال چه خیانتی به شعر تالش نموده اند !
آری در تالش جوانان با استعداد فوق العاده ای داریم . اگر امثال محمد باقر رفاهی ها و ... در کانون ها و محافل شعری قزوین می بودند امروز تقریبن می توانستند مثل فرزاد بختیاری گلیم شان را از آب در بیاورند . خوشبختانه مازنی ها او را پناه داده اند و ایشان هم دریافته اند بایست در کنار غزل ـ قالبهای دیگری چون شعر نو ، سپید ، نمایی و... باشد و مطمئنن اگر فرزاد بختیاری نیز در همان محدوده ی ماسال می بود ، شاید پا را فراتر از همان دستون های بدلی نمی گذاشت .
آری در زبان عامیانه ، می توان خود را بَزَک نمود و مردم را فریب داد ، آن هم با لحن قهوه خانه ای اما تاریخ همان خواهد کرد که اشخاص را درقالب دکتر های قلابی ، مثل مرغ پر کنده به ما عرضه دارد . پس در می یابیم که تاریخ سر شوخی با هیچ کسی نخواهد داشت .
شخصی که به اصطلاح در ادبیات غوطه ور است و در واقع تجربه سی ساله فرهنگی (بقول خودش) را یدک می کشد حتی به پدر خواندگی تالش نیز رضایت نمی دهد ، این گونه از «خندیله پشت» به دستون های بدلی ریزش می کند . حتی در زمان معلمی ، خود را استاد مسلم عروض و قافیه می دانست ، پس از این همه سال تدریس دریافتم که این شخص هنوز عروض و قافیه را که خوب نشناخته هیچ ، حتی مفهوم و مضمون ها را نیز نمی شناسد .
حال یک نمونه از این دستون های بدلی را که جدید ترین سروده ی این شخص است در دستگاه عروضی قرار می دهیم تا صحت ادعایم را به اثبات برسانم .
ترا چِم اینتظاریمه همیشه
هَمَه تِه بی قَراریمَه همیشه
کَینینا چِم و دیل هَرد دَبندی
آسیستَه روزگاریمَه همیشه
این دستون بدلی بر وزن مفاعیلین مفاعیلن مفاعیل (فعولن) هزج مسدّس محذوف سروده شده است سراینده این دستون تدریس سالیان سالش را فراموش کرده اند و چه بسا در زمان دانش آموزی از ندانستن آن ، نمرات ما را هم کم نموده است ، نمی دانم چرا از تقطیع هجایی و وزن عروضی این دستون قافل مانده است ؟ شاید هم احساس کاذب ، آنرا قربانی معنویت شعر نموده است . حال ما در این فرصت بدست آمده همین شعر را تقطیع نموده و وزنهای جورواجوری که در این چهار مصرع پیش و پا افتاده جا سازی شده اند بر ملا می سازیم تا این شخص در یابند شعر «فتر feter » یا بقول گیلانی ها آبدار کونوس نیست ، بلکه شعر ، شعر است بر محورزبان .
با هم می خوانیم :
ت را چِم این ت ظا ری مَ هَ می شَ
u ــ ــ ــ u ــ ــ u u ــ u
در این مصرع مفاعیلن اول صحیح در قالب گرفته شده است طبق نمودار یک هجای کوتاه و سه هجای بلند که با وزن مفاعیلن مطابقت دارد در مفاعیلن دوم هجای چهارم بجای اینکه یک هجای بلند آورده شود ، هجای کوتاه آمده است و در مفاعیل آخرِ مصرع ، هجای آخر بایست ، یک هجای بلند قرار می گرفت . و در واقع وزن این مصرع می شود : مفاعیلن مفاعیلُ (؟ ) متاسفانه وزنی در این قالب نداریم !
ه م ت بی ق را ری م ه می ش
u u u ــ u ــ ــ u u ــ u
در این مصرع مفاعیلن اول سه هجای کوتاه زنجیر وارپشت سرهم آورده شده و هجای اول و چهارم صحیح بوده و هجا های دوم و سوم با وزن مورد نظر همخوانی ندارد و مجددن مفاعیلن دوم مثل مصرع اول دچار سکته وزنی شده است و مثل وزن (اینتظاریمه ) می باشد که از نظر لفظ با ( بی قَراریمَه ) مشابه هم اند . و وزن این مصرع می شود : ؟ مفاعیلُ ؟ . باز وزنی در این قالب نداریم .
کَی نی نا چِ مُ دیل هَر د دَ بن دی
ــ ــ ــ u u ــ ــ u u ــ ــ
در این مصرع دگونی در اول و آخر آن داریم و در مفاعیلن اول وزن دیگری جایگزین شده است و در واقع یک گردش صدو هشتاد درجه ای پیش رو داریم با سه هجای بلند در اول و یک هجای کوتاه در آخر . در مفاعیلن دوم باز مشابه دومصرع اول و دوم رُخ داده است ولی در مفاعیل سوم اتفاقی ، هجا ها درست آمده اند و وزن این مصرع می شود : ؟ مفاعیلُ مفاعیل .
آ سیس تَ رُ ز گا ری مَ هَ می شَ
ــ ــ u u u ــ ــ u u ــ u
در این مصرع مفاعیلن اول وزن جدیدی به خود گرفته و با آمدن دو هجای اول دوم بلند ، سوم چهارم کوتاه و در مفاعیلن دوم بطور کلی هر چهار مصرع در یک وزن مفاعیلُ آمده اند و مفاعیل سوم نیز مثل دو مصرع اول و دوم تکراری می باشد پس وزن مصرع چهارم می شود : مستفعلُ مفاعیلُ ؟ .
ملاحظه می فرمایید که این دستون به این سادگی دارای چه اشکالات وزنی می باشد .
شایان ذکر است « اختیارات زبانی فقط تسهیلاتی در تلفظ برای شاعر فراهم می سازد تا به ضرورت وزن آز آن استفاده کند بی آنکه موجب تغییری در وزن بشود ، اما اختیارات وزنی امکان تغییرات کوچک در وزن را به شاعر می دهد 2» کسی که ادعای پیشکسوتی شعر تالش را دارد چرا در یک دستون پیش و پا افتاده علاوه بر سکته های عروضی ، از نظر واژه شناسی و هم پیوندی مفهوم و مضامین چند وزن را داشته ، این همه مشکل ادبی دارد ؟ اینجاست که خواننده تنها در لفظ به آهنگین بودن شعر سرخوش می گردد تا به مفهوم و وزن ! کسی که در ادبیات این چنین خوارو زمین گیر شده است آیا جایز است جوانان تالش در شعر ، به او اقتداء نمایند؟ خواننده این دستون بدلی بایست برای خوانش آن به مثابه خرید هندوانه عمل نماید و قبل از خرید باید چند تلنگر به پشت هندوانه بزند و با ترخ تروخ آن در یابد که هندوانه شیرین و عسلی است و با به! به! و چه! چه! سر دادن همین که به شرط چاقو می شود گندش در می آید و این دستون بدلی برابر با اصل هندوانه بسته است ! حال سؤالم از مسئولین کانون های ادبی ، همایشها ، گردهمایی ها و... که سالها چنین اشخاصی را دعوت نموده اند ، اینست : آیا از شعاع شعر تالش با خبراند ؟ و امروز باید پاسخ گو باشند ، چرا این شخص ، نماد شعر تالش به جوانان معرفی شده است ؟!که اگر شناختی نسبت به شعر دیگر اقوام داشته باشند و دریابند که این شخص چه آسیبی به شعر تالش رسانده مطمئنن پاسخگو خواهند بود .شخصی که خود درزبان شعرـ در برابر زبان شعر جوانان مبتدی حل گردیده است وباید هم در شعر هرج و مرج پیش آید وشعر معاصرمان همانند شعر دهه شصت یک شخص بی سواد که قادر به خواندن و نوشتن نیست (غفار پاشنا) که شمسی پور در تیرماه 74 در ماه نامه گیله وا به چاپ رسانده است ملاحظه بفرمایید:
( رمشه کونون مگرد مگه ت فرنگ/ خردنه کار مکه استه ترا ننگ / اشتن فرنگیره هزار هزار رنگ / دشمند در کمینه ت بوار چنگ ) ببینید این شخص بی سواد شعرش از نظر محتوا ، مفهوم و مضامین از دستون های بدلی آن شخص ارجح تر است . و اگر از نظر وزن مشکلی داشته باشد بایست حمل بر بی سوادی آن نمود . در همین زمینه جوانی یک مجموعه از همین دست دستون های بدلی را انتشار داده ، به آن قانع نشده و عطشناک تر از قبل در صدد چاپ مجموعه دوم درهمین قالب می باشد .
در یک جمع بندی اجمالی باید گفت : یک قطره مایع ظرفشویی ، ظروف چربی را پاک می نماید و یک سطر نقد قومی را ! و امروز لازم و واجب است جوانان تالش بدون هیاهوهای کاذب و دادن القاب و عناوین « استاد و دکتر » ی به این اشخاص ، در قالب شعر و ادبیات تالش خیزش داشته باشند که متاسفانه تاکنون نداشته ایم . البته داشته ایم خصوصن شاگردان درس و مشق ایشان نیز دفتر ها بجای گذاشته اند که حتی نخبگان گیلک نیز در شعر حرف اول را می زنند به تایید آن برخاسته اند اما از طرف این شخص خاک حسادت می خورند . در پایان اگر جوانان تالش چند قطره مایع ظرفشویی فرهنگی بر روی این اندیشه که به اصطلاح نماد شعر تالش معرفی شده است بریزند ، حتمن نتیجه خواهند گرفت %
1-جدید ترین دسته گل ماهنامه «دستوری »تالش شماره 30
2- قافیه و عروض دکتر تقی وحیدیان کامیار ص 37


معرفی کتاب شاعر معاصر – اکبر اکسیر
یاد داشت شرق سه شنبه 19 تیرماه 86
«در باره زنبورهای عسل دیابت گرفته اند »
سروده اکبر اکسیر
تاریخ تبری
به قلم :لادن نیکنام
وقتی در فضای عبوس ادبیات این روزگار دفتر شعری را می توان یافت که بر پیشانی جلدش عنوان « مجموعه شعر طنز» نقش بسته است و کمی پایین تر می توان عنوان دفتر را خواند ـ زنبورهای عسل دیابت گرفته اند ـ گویی با اتفاقی مخاطب روبرو می شود ؛ مخاطبی که این روزها از بس حدیث نفس شاعران را در قالب تغزلی آزموده است اگر خسته شده می تواند دل بسپارد به دفتر شعر جدید «اکبراکسیر » . شاعری که در این اثر خود بارها به ما یاد آور می شود که در چه موقعیت دردناک و اسفباری انسان قرن بیست و یک مواجه است . شعرهای این دفتر با بهره مندی از زبانی ساده و صمیمی و پالوده به نقد موقعیت انسان می پردازد . شاعر گاه در بعضی از شعرها حتی خود یا «من» شعری اش را مورد تخاطب قرار داده و به آن به دیده طنز می نگرد .اینکه طنز در تاریخ ادبیات ایران چه جایگاهی داشته و چه لحظه هایی را از سر گذرانده است ، تقریباً برای اکثر مخاطبان حرفه ای و نیمه حرفه ای آشناست بگذریم که در چند سال اخیر بیشتر شاعران یا داستان نویسان نسبت به این نوع ارائه بی تفاوت بوده اند ولی این رویکرد به این معنا نیست که در ناخود آگاه جمعی ما این فرم از بین رفته است . نگاه شکاک ، تیز بین و دور از قطعیت که می تواند با نقدی شفاف پدیده ها را به دیده طنز بنگرد ، چه در گذشته ادبیات ما غنیمتی بوده چه در زمان حاضر جای خالی آن به شدت احساس می شود . طنز عرصه ای است که در آن هیچ امری به خودی خود محل اعتبار نیست . همه چیز در نسبیتی متعین قابل مشاهده است . این نسبیت را شاعر دفتر « زنبورهای عسل دیابت گرفته اند » در یکی از شعر های این دفتر به خوبی به شکلی موجز بیان می کند : « تا یادم می آید ، علاف بود / جو می خرید ، گندم می فروخت / او همیشه می گفت : من ، در تهران سه کیلوست / در اردبیل ، چهار کیلو / در تبریز شش کیلو. به «من» اعتماد نکنید! » ؟ (ص 76) عنوان این شعر هم « نسبیت » از جانب شاعر تعیین می شود . البته با مثال عنوان شده طبیعتاً شما به این نتیجه نمی رسید که در باقی شعر ها این نوع نگاه دیده نمی شود . بیشتر شعرهای اکبر اکسیر از ویژگی نگاه طنز آمیز و دوری از مطلق گرایی برخوردار است . او در یکی از درخشان ترین شعرهایش به نام « سوسپانسیون » به شکلی تلخ وطنازانه هستی شاعر ، هستی هنرمند و تنهای خود را به خشن ترین شکل ممکن نقد می کند . او از درد دورنی می گوید که عجب آشناست . اگر این شعر را مخاطب غیر حرفه ای هم بخواند به دلیل نوع چیدمان سطرها و بسندگی واژه ها جذب آن می شود . اما یکی از چالش بر انگیز ترین شعر های این دفتر « گمشده » است . شعری که می توان آنرا به طریقی ضد زن نامید . . هویت زن در این شعر نه به معنای امروزی آن بلکه به معنای همیشگی آن موقعیتی فرازمانی طرح می شود و آنچه این شعر را از ورطه یک نگاه مردانه سوی هستی زنانه که اتفاقاً هم بسیار کلیشه ای است ، می رهاند حضور کلمه مادر است . یعنی خود واژه « مادر » به دلیل برخورداری از تقدس ذاتی این شعر طنز آمیز را به ساحل نجات می رساند و هرچند که در عین تقدس زدایی از مادر ، به پدر و نوع نگاه مردانه از سویی دیگر نوعی تقدس تزریق می شود . از دیگر ویژگی های به یاد ماندنی « زنبورهای عسل دیابت گرفته اند » وجود پاره ای از شعرها با دو سطح زبانی نسبتاً متفاوت است . شعر هایی نظیر « تاریخ تبری » و « خواهش» .در این گونه شعرها مخاطب با دو سطح زبانی در بافت ساختاری واژه ها روبه رو می شود . و این به مستحکم کردن شاکله شعری کمک می کند . وقتی اکسیر می گوید : « شیر مادر ، بوی ادکلن می داد/ دست پدر بوی عرق / (گفتم بچه ام نمی فهمم ) /...» (ص52) در موجز ترین شکل ممکن شما به هستی کودکانه من شاعر نزدیک می شوید . این زبان در« تاریخ تبری » به گونه ای دیگر ولی با همین کارکرد حضور دارد . تکه های داخل کروشه با لحنی تحکمی در هماهنگی کامل با مضمون شعر است . این دو گانگی زبان هرچند در این شکل به کارکرد درونی خود نزدیک می شود ولی اگر شاعر بیشتر بر تفاوت لحن تکیه می کرد ، بی شک حاصل کاری بود اثر گذارتر . از دیگر ویژگی های شعر های « اکبر اکسیر » برخورداری از زبان و ارائه ای روایی است . شعرهای زیادی در این دفتر شاهد این مدعا هستند . شاعر با برش تاریخی به قضایای اطراف خود نگریسته و آنها را به ساده ترین شکل ممکن روایت می کند . به عنوان در شعر « بازنشسته » شاعر به سادگی به حیات زیستی خود در کنار همسرش اشاره می کند . این شعر حتی در بعضی لحظه ها بی شباهت به داستانی مینی مال نیست . اما آنچه شعر را در بخش چهارم به شعریت خود می رساند تصویری است که در آن ناگهان من شاعر ، 52 ساله می شود . در واقع اتفاق شعر یا جوهره اصلی آن در سطر پایانی به وقوع می پیوندد . البته هستند شعرهایی از این دفتر که با عصبانیت و موضع گیری همراهند . طنز در این شرایط قربانی احساسات شاعر می شود . احساساتی که گرچه قابل درک اند ولی توجیه شعری پیدا نمی کنند . یکی از بهترین نمونه های این دست شعرها « به شرط تملیک » است . شعری که در آن هرچند نقدی از اوضاع اجتماعی و فضای ادبی ارائه می شود ولی خشم شاعر هسته شعر را به سطح می آورد . در این لحظه ها خواننده با خود فکر می کند که چرا « اکبر اکسیر » نتوانسته در پس آن لایه نازک اما برنده طنز، همچنان خود را پنهان کند طنز محل تسویه حساب نیست بلکه جایی است که ما انتظار داریم همه چیز به زیبایی شعر در ظرفیت رُخ دهد .
* عنوان یکی از شعر های « زنبورهای عسل دیابت گرفته اند »



گیلان نامه جلد ششم منتشر شد
گیلان نامه مجموعه مقالات گیلان شناسی است که به صورت گاهنامه در زمینه تاریخ ، فرهنگ ، هنر ، زبان ، ادبیات و مردم شناسی گیلان و (مازندران ) چاپ و منتشر می شود . این مجموعه دارای بیست مقاله از بیست نویسنده و شاعر است . در این جلد آثاری می خوانید از : یوسف اسماعیل زاده ، ایرج افشار ، افشین پرتو ، م.پ جکتاجی ، ولی جهابی » محمد رسول دریاگشت ، شهروز رجب زاده ، کنفی ، جمشید شمسی پور « خشتاونی » حسین شهاب ، هوشنگ عباسی ، احمد علی دوست ، عبدالرحمان عمادی ، یوسف فلاحیان ، سید فرید قاسمی ، درویش علی کولاییان ، دکتر عبدالکریم گلشنی ، تیمور گرگین ، حیدر مهرانی ، سید جعفر مهرداد ، و هومن یوسفدهی . مجموعه حاضر مطابق شیوه معمول هرجلد به یکی از نویسندگان و هنر مندان گیلان شناس و گیلان دوست هدیه می شود و این شماره به زنده یاد شیون فومنی اهدا شده است .
لزوم توجه به کوشندگان شعر اقوام
در مقاله ای که در یکی از سایتهای اینترنتی بازتاب یافته و برای هاتف ارسال شده بر حسب اتفاق به نام یکی از کوشندگان شعر و ادب اقوام ایران بر خوردم که برایم جالب توجه بود .
نامی که کم وبیش از ابتدای فعالیتم در عرصه ی مطبوعات و از حدود 32 سال پیش این نام را همواره شنیده ، دیده و خوانده ام و چون هنوز این عزیز گرامی را ندیده و صدایش را شنیده ام این نام شخصی را در ذهنم تداعی می کند که پر شور و حرارت و جانانه به فعالیت ادبی می پردازد . از این عزیز گرانقدر که در دیار قزوین جزو فعالان گیلانی مقیم این استان است و حتی در آن دیار نیز برای بالندگی شعرو ادبیات گیلانی تلاش می کند آثار بسیاری در دست است و آثار این تلاش چشمگیر در مطبوعات قزوین حتی می توان گفت بیش از مطبوعات گیلان نمود دارد .
جمشید شمسی پور خشتاونی برایم نامی بسیار گرامی و گرانقدر است ، چون هر بار که نیاز به مشورتی در زمینه ی فعالیتهای فرهنگی ، ادبی و... قومی داشته ام یاریم نموده و به همین دلیل هرجا این نام را ببینم یا بخوانم و برخورد کنم رویش قدری مکث می کنم و حساس هستم .
هفته گذشته نام این دوست عزیز را در مقاله ی یاد شده دیدم که نویسنده از وی به نیکی یاد کرده بود و خاطره یی را عنوان نمود که حاکی از یک واقعیت ادبی تاریخ فرهنگی این سرزمین است و خالی از لطف نیست که این بخش را برای خوانندگان ارجمند بازتاب دهیم .
نویسنده در مقاله ی خود نوشته است : « به یاد دارم سال گذشته در منزل شمسی پور بحث ادبی بین دوستان در رابطه با ادبیات معاصر در گرفت و من هم در حاشیه بحث در کناری از داغی آن لذت می بردم . ایشان در پاسخ به یکی از شاعران مقیم قزوین فرمودند : ( شعرتا قبل از نیما بدل شعر کهن بود . اگر نیما نمی بود ، روزگار فروغ ها ، شاملوها ، آتشی ها و... را به ما هدیه نمی داد امروز در بین اقوام نیز به نوعی همین بدل کاری ها را داریم ) .
همین بیان خاطره ی کوتاه و کوچک عمق دید و نگاه ادبی شمسی پور را نشان می دهد و کوتاهی مطبوعات گیلان را در قبال این گرامی مرد گیلانی به تصویر می کشد که امیدوارم با این نوشته توانسته باشم فقط گوشه یی از توجه و علاقه ی وافر وی به گیلان ، ایران ، ادبیات ، فرهنگ و تمدن این مرزو بوم را به تصویر بکشم و اینکه برای توجه بیشتر به شعر اقوام باید از توانمندی های چنین افراد پر تلاشی بیشتر استفاده کرد .
سید حسین ضیابری سیدین
اشاره :
نوشتار دوبخشی « دستی از دور بر آتش »
به قلم هوتن دولتی از گاهنامه « نسیم تالش »
نشریه داخلی تالشان مقیم مرکز ، برای بازدیکنندگان
انتخاب نموده ایم . لازم به گفتن است این جناب
هوتن دولتی فرزند جناب حسین دولتی که یکی
از پیران پیشکسوت قوم نجیب تالش و از شخصیت
هایی که تالش با خدمات ارزنده اش آشناست .
با هم می خوانیم :
دستي از دور بر آتش
هوتن دولتی
اين نوشتار در دو بخش سعی در آسيب شناسی فعاليت NGO ها در ايران و راهکارهايی برای توانمند سازی آنان دارد .
گام اول نقدی بر عمکرد NGO ها در ايران و علل رکود فعاليت های سازمانهای مردم نهاد
امروزه در اکثر کشور هاي توسعه نيافته يکي از راه هاي مشارکت مردم در اداره امور کشور را تشکيلNGO ها بعنوان پيش فرض اوليه براي تمرين تعامل با يکديگر و پذيرش آراء و تکثر نظرات مي دانند .
اما نکته ي پنهان در اين امر نبود سازمان و يا ارگاني براي کمک هاي اوليه و آموزشي به بنيان گزارانNGO ها و عدم امکان حمايت مالي از سوي دستگاه هاي غير دولتي در برابر برخي از امتيازات مرسوم مانند معافيت مالياتي و غيره مي باشد .
NGO در کشور ما پديده اي نوين است که با وجود گذشت نزديک به يک دهه از ورود به ايران همچنان ابتر و نا شخص گسترش يافته است . متاسفانه روح موجود در ايران در کارهاي دسته جمعي در حد نهايي خود بصورت هيئتي مي باشد. يعني جمعي از بزرگان و ريش سفيدان براي انجام هدفي گرد هم آمده و تازماني که بخواهند و پيروانشان از آنان تبعيت کنند آن نهاد به حيات خود ادامه مي يابد يعني رابطه ي مريد و مرشد
اين تلقي سنتي از کار گروهي امروزه همچون آفتي گريبان گير تمامي ساختار هاي ما شده است . در تمامي عرصه های حيات و شئون زندگي ما جاري گرديده ، در سياست ، دانشگاه ، اجتماع ، کار و ... همواره چنين است و اگر کسي نظري نقادانه بدين مقوله داشته باشد ....
استفاده از نظر و تجارب بزرگان در کنار نيروي حرکتي نسل جوان - که بيش از 70 % جمعيت ايران را تشکيل مي دهد – بصورت تلفيقي بعنوان راهکاري ميانه پيشنهاد مي گردد اما عدم وجود ظرفيت در پذيرش اين مهم توسط ما ايرانيان ، که به دليل نياموختن مسئله اي به نام تعامل و تحمل دو سويه است ، عملا به کناري گذاشته شده و مبحثي مانند مشورت و ... تنها در حد نوشتار ها باقي مانده است . احترام به خواست و راي و نظر هم هدفان نيز به هکذا .
اداره يک NGO از مديريت يک اداره دولتي و يک سازمان بسيار مشکل تر است . زيرا در نهاد هاي مردمي ، تکثر غير منسجم و آشوبناکي در جريان است که باعث تغيير مسير و تبديل هدف مي گردد .
ذهنيت بنيانگزاران با گروندگان و اعضاي جديد متفاوت است اگرچه هدفي واحد را دنبال کنند. احساس مالکيت نسبت به سازمان توسط بنيانگزاران و لزوم هدايت و ايجاد ساختار در کنار مشکلات گفته شده ، باعث مي گردد که روند داخلي NGO ها بجاي تکيه بر راي گيري و چرخش نسبي از ساختارخاصي به نام هيات امنا براي بقا و ادامه رهبري جهت رسيدن به اهداف استفاده نمايد . امري که در تشکل هاي غير دولتي قوميتي بيشتر بچشم مي آيد و خود باعث گسست ميان اعضاي جوان جديد الورود با اعضاي موسس مسن است . چرا که اعضاي جوان توان و تحمل صبر و رسيدن به مقام معرفتي گفته شده را ندارند و متاسفانه با جايگزيني بي ارزشي ها در جامعه کنون بجاي ارزش ها ، حرمت شکني و به اصطلاح خليفه کشي براحتي صورت گرفته و نه تنها فعاليت NGO مختل مي گردد بلکه نهادي که براي وحدت و حرکت تشکيل گرديده تبديل به محلي براي مناقشه و کثرت ضد وحدت مي شود .
متفاوت بودن نگرش و علل حضور در يک NGO امري طبيعي و غير قابل اجتناب است . برخي به دنبال کسب شهرت ، بعضي به دنبال گسترش ارتباط با هم سالان خود – به دنبال محدوديت هاي رايج در اجتماع - تنی چند نيز در پي مال و طمع استفاده از رانت هاي آينده و ... به اين حرکت مي پيوندند . براي بسياري نيز سازمان محلي براي ديدن دوستان و گرد هم آمدن است و عده اي هم به سازمان به عنوان يک گروه اجتماعي مي نگرند که وظيفه آن حمايت است از اعضاء به هر گونه و هر روش .
با هر رويکرد و ديد و سطح فکر و سواد و موقعيت اجتماعي ( در مورد سازمان هاي عام و غير تخصصي ) اعضا به سازمان مي پيوندند ، همه به نوعي انتظاري دارند از کودکي که تازه به دنيا امده است مي خواهند که فوتبال بازي کند ، در المپياد هاي علمي مدال بگيرد و... .
سازمان به دنبال هجوم اعضا رشدي نا متوازن مي کند و بگونه اي عجيب بزرگ مي شود . کودکي که سر فيل دارد و جثه اي نحيف و اين پاياني براي يک شروع است اگر به موقع در مان نشود .
ادامه در شماره بعد
تازه ترین سروده گیلانی نام آشنای شعر مقیم قزوین ـ لقمان دهقانی رحیم ابادی
[واپسین]
دیگر مهم نیست
که چند روز از عمر زمین گذشته است
دیگر مهم نیست
که هابیل و قابیل چه نسبتی باهم دارند
دیگر مهم نیست
که پیامبری برای تو نگران باشد
وقتی که هیچ انسانی
جسارت شرافتمند بودن ندارد
و عشق ،
هذیان منکسر خدایان دروغین زندگی ست
عصر پنجشنبه را با داوود ملک زاده ورق می زنیم :
جهان سوم
صف بلند آج و آجیل
نوروز را به یاد من می آورد
که این سال ها
عموی خوبی نبوده است
بانک ، با این همه دریافت
آدم فهمیده ای نیست
من تنها مهاجم باجه پرداخت
فیش عیدی را با اقساط
تاخت می زنم
نوروز ،
نه دید
نه بازدید
و هیچ وقت نمی بیند
مارا در شعبه ی سه زمین
دور می زند !
به : داوود ملک زاده بلم ران ماندگار
تاريكي مطلق تابوت
دشنه اي كه برگونه هايت
سايه انداخته است
دسته اش از استخوان توست !
كه با عاطفه ات
شرزه گري ميكند
تو را درتابوتي
زنده زنده
محبوس ميكنند به خيال رفتن تو !
و تو
در درون سكوت و تاريكي مبهم تابوت
اين جماعت تزوير و ريا را
به نظاره نشسته اي
كه با شتاب مي روند
قفل زبانت را نمي شكني
تا بگوئي :
های من زنده ام!
مرا به گورستان نبريد !
مي بيني بر گوشهايشان
ساروج بار گذاشته اند
دوباره
تو مي خوابي در تاريكي مطلق تابوت!
فريادت
دگر بر گوشهائي كه
مُهر خشت خورده اند
كار گر نيست
همچو تخته سنگي كه
تيشه بر آن
عرق شرم ميريزد !