تبليغاتX
.:وزمتر:.
به نام خدا
 

وزمتر

  صفحه نخست | عناوین مطالب وبلاگ | rss

  پرس و گوی تحلیلی

جمشید شمسی پور خشتاونی :

سکـــوت نکــــرده ام !

                                    

                                    غالبن  تنوع طلبی در انتخاب مخاطب در رویکرد دیدگاه و غور در پیرامون هرچیزی، به شخص این امکان را می دهد تا بتواند در هر موضوعی ، به مسائل آن بپردازد . نگارنده این سطور نیز با اذعان به این مسئله ، تا حدودی به این تنوع طلبی علاقه مندم . مثلن ، عیبی دارد پس از حدود یک دهه مخاطبم را تغییر داده و بجای اینکه به جاهای متفاوتی نگریسته در همین نزدیکی ها ، چرا اصلن نزدیکی ها ، بلکه بگذارید راحت تر بگویم ، چرا نباید شمسی پور را آنگونه که بر روی میز کارش می نگرم ، بر حسب مقتضای آن مخاطبم قرار ندهم ؟ تا تمام شبهه و تردید ، در ذهن آنهایی که محفل مان را با نگاه کینه توزانه می نگرند ، بر طرف گردد.  تا دریابند هدف متعالی مان تولید اندیشه و گسترش آن در جامعه تالش است . اگر گهگاهی بعضی از موضوعات را منتقدانه به چالش گرفته ایم  ، این نه تنها موجب ترقی افکار مسکوت در تالش می شود ، بلکه فضا را نیز برای آنها بازتر می نماید تا بتوانند ازاین طریق دیدگاه شان را شستشو نمایند . در این یک دهه ای را که پشت سر می گذارم ، شاید مجالی نشده است  ، آنچه را که امروز به آن می پردازم به جامعه ادبی تالش انتقال دهم . حال این  تکاپو فرصتی دست خواهد داد تا آن دیدگاه هایی که نسبت به ما در جوش و خروش هست به کلی آن شک ها را بر طرف نمایم . تاکنون نوشته ام و بعد ها هم همچنان خواهم نوشت و امروز هم از کنار شمسی پور می گذرم تا دوباره به نوشتن ام ادامه دهم . باور نمایید بعد از مصاحبه تاریخی با شمسی پور که تقریبن یک ماهی طول کشید . چرا که در خلال آن مصاحبه به امور دیگر نیز می پرداختیم  ، تاکنون فرصت نداشته ایم باز رو در روی هم در این قالب بنشینیم تا رُک و پست کنده با هم پرس و گویی داشته باشیم . تا هی چشمانم را دور کاسه ماست بچرخانم و شاید تار موئی از آن بیرون بکشم . اگرچه در این مدت از ایشان آن چیزی را که دریافت کرده ام ، ادبیات معاصر بوده است ومسائل تالش را در کارهای حاشیه ای پرداخته است و هیچ زمان تالش دغدغه فکری کاملش نبوده است ، بلکه در صدد راهکاری بوده تا ادبیات تالش را در جاده ادبیات معاصرسوق دهند . امروز به همین خاطرِ حاشیه پرداختن به مسائل تالش ، خودم را ملزم نمودم تا یک بار دیگر نیز رُک و بی پرده ، رو در رویش بنشینم و شانس تجربه هایم را بیازمایم . از هر دری حرف بزنیم ، از سکوت اش ! از چروک های افزوده بر پیشانی اش ! از غم های پنهانی که از من هم شاید پوشیده مانده است ! از ناملایماتی که در پیرامونش پرسه می زند ! و بلاخره از چه ها که هنوز نمی توانم ، برایش شناسنامه ای  یا حداقل واژه ای بتراشم ! آری امروز زره پوشیده ام تا در برابر او بنشینم و بپرسم این سکوت تا کی؟

راستش را بخواهید همین چند روز پیش که به سایت ها و وب سایت های دوستان سرک می کشیدم بخصوص به وب سایت  قصه پرداز معاصر و نام آشنا ، دوست عزیزم ، یوسف علیخانی ، خبر انتشار مجله ای بنام « گوهران » را ملاحظه نمودم . ویژه ای است که شماره اخیر آن یعنی شماره 15که به شعر کُردی اختصاص یافته است . مجله ای که مدیر مسئول آن سرکار خانم سعیده آبشناسان و دبیری ویژه کُردی شاعر نام آشنای کُرد ایرانی فریاد شیری !. آشناست ! نه ؟ چرا ؟! همانی که با شمسی پور رفاقت و برو بیای چند ساله دارد . خوشبختانه شمسی پور هم در محفل آنها از محبوبیت خاصی بر خوردار می باشد و برعکس فریاد شیری هم در محفل مان در هر جلسه ذکر خیر و یاد و خاطری دارد . خُب آن یکی کُرد و این یکی تالش ! . فریاد شیری شاعر و پژوهشگری است تیز هوش و تا حال هر روزنه ای که برای قدم گذاشتن در نشریات ایران یافته تا بتواند شعر و بطور کلی ادبیات کُردی را در آن قلمه زند از فرصت بدست آمده دریغ نورزیده است و بهترین بهره ها را نیز برده است . راست اش تا یادم نرفته ، گفته باشم که «عصر پنجشنبه» ویژه ی شعر و ادبیات گیلان که رسیده بود روز گرم و عطشناکی بود وقتی به حضور شمسی پور رسیدم ، مغموم و گرفته به نظر می رسید . شاید من از بدو ورود متوجه قضیه نشده بودم . وقتی بر روی میزکارش ویژه «عصر پنجشنبه » را دیدم تازه سؤالم گل کرد : استاد پس تالش چه شد؟ ابروانش را تا سقف پیشانی اش کشید و چروکی بر چروک های آن افزود سری تکان دادند و به خوشه انگوری که از شاخه تاک روبرویمان ، به زمین فخر می فروخت چشم دوخت فقط از لبهای خشکیده اش شنیدم که گفت : « تالش؟ »!! و امروز که « گوهران » ویژه شعر کُردی را در سایت ها و وب سایت ها می بینم لابد ...

آن روز فرا رسید (بر خلاف یکشنبه ها و چهارشنبه های عزیز و گم نشده ام که در وبلاک و نشریات ، موضوع آن بازتاب یافته است ) یعنی همین امروزی که پریروز در انتظارش بودم  . تا خبر« گوهران» را برایش ببرم ، چرا که استاد شعر و ادبیات کُردی و همدلی و همیاری کردها را همیشه ستوده و می ستاید ! صبح جمعه ای که جزء روزهای جبرانی ام محسوب می شود تا آفتاب به کوچه ها سرک بکشد خویش را در محمود آباد نمونه یافتم . سه ضربه به خیال خام خویش غافلگیر کننده ـ غافل تر ازاینکه او بیدار شده است و سرگرم مرور همان «گوهران » ی بود ، که قرار است خبرش را به ایشان بدهم . چشم انتظارم نشسته بود . در ایوان رو در روی هم نشستیم ، بی مقدمه «گوهران » را بسوی ام گرفت « بگیر! دوستان ارسال نموده اند » . تا این بار نیز آن سؤال ویژه ی «عصر پنجشنبه » را تکرار نمایم . حرفی نزدم ، گفت : « با خانم آبشناسان تماسی که داشتم خواهان ویژه ای شاید برای ... آهی کشید و به سکوت طولانی ختم شد !! بی آنکه حرفی بزند ، گفتم استاد : یعنی روزی ما تالش ها نیز می توانیم ویژه ای از «گوهران » داشته باشیم ؟ استکان چای داغ را در دستانش فشرد و باز به همان شاخه تاکی که دیگر خوشه انگوری در آن آویخته نبود تا به زمین فخر بفروشد ، تنها دو سه زنبوری به چومبه اش چسبیده بودند وبا در هم لولیدن شان سکوت خلوت حیاط را می شکستند ، نگریست و من بودم که این بار نیز از لبان خشکیده اش که می بایست با چای داغ صبحگاهی تر و نمناک می نمود بشنوم « تالش؟»!! و در ذهنم دوباره همان واژه هارا نجوا کنم .

استاد : « زیباترین حرفت را بگو / شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکار کن / و هراس مدار از آن که بگویند / ترانه یی بیهوده می خوانید / چرا که ترانه ما ترانه بیهوده گی نیست / چرا که عشق / حرفی بیهوده نیست / حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید / به خاطر ما / اگر بر ماش منتی است » ( شاملو آیدا درخت و خنجر وخاطره شبانه 10)  .

استاد کُردی زبان است ، تالشی هم هست ! آنها لهجه دارند ، ماهم داریم ! آنها گویش دارند ، ماهم داریم ! آنها کُردی سلیمانیه عراق را دارند ، ماهم تالشی لنکرانی داریم ! آنها جوان دارند ، ماهم داریم ! آنها پیر دارند ، ماهم داریم ! آنها در پیرامونشان اگر جهل پرورانی دارند ، ما هم داریم ! آنها اگر لمپنیسم داشته باشند ، ما هم داریم ! آنها « دکتر رمضانی » دارند  ، ما هم داریم . حال کُردها چه چیزی را دارند ، که ما نداریم ؟ ایکاش ما بجای دکتر رمضانی ، خوب های آنها را می داشتیم ! چرا؟ استاد چرا در حاشیه نشسته ای ؟ وقتی که آن میکروب ها دارند ، به قلم  بدستان صادق تالش فحاشی می کنند دلهُره نداشته باش ، بگذار به شما هم فحاشی نمایند ! بگذار آن میکروب ها در پیرامون شما هم تخم گذاری نمایند ! چرا در قبال فنا شدن جوانان صادق تالش سکوت نموده اید ؟ من اگر امروز شما را مورد مواخذه قرار می دهم ، سؤال ها و چراهای تلمبار شده بر دلم است ، که چون گدازه های آتشفشان دارد فواره می زنند . چرا در برابر ریا کاران که شعر تالش را به هرز داده اند سکوت کرده اید ؟ چرا در برابر مدال های باد آورده ای که شخص حتی لیاقت آویختن اش را ندارد و پیر و پاتال هایی که پا دو صفتانه به دنبال اش رفته اند عُرضه ی یک گزارش خشک و خالی آنرا نداشته اند ، تا جوان امروز تالش از آن به عنوان سند استفاده نماید  و عده ای امروز با این سهل انگاری آنها از کوروش ضیابری خرده بگیرند، حرفی نمی زنی ؟ چرا ما در میان مجلات آوانگارد ادبی جایگاهی نداریم ؟ چرا در روزنامه های سراسری حتی یک سطر به شعر تالش ـ تا دیگر اقوام به آن بگویند شعر اختصاص نمی دهند ؟ شما که نمی توانی تنها به خود بپردازی! چرا در ویژه های آوانگارد معاصر شاعران تالش گمنامند ؟ چرا با کمک پنجاه شصت هزارتومان رشوه حال در قالب کمک نقدی مصاحبه ها در نشزیات «اجاره دستوری » شکل می گیرد و به این و آن اَنکِ بی اعتباری می چسبانند ، بی آنکه پاسخ طرف مقابل را ، خوانندگان دریافت نمایند ؟ چرا مسئولین نشریات « اجاره دستوری » غیرتشان را تنها برای مبلغ ناچیزی که حتی چند شان تخم مرغ نیز نمی توان با آن خرید با چنین مسائلی معامله می نمایند ؟ براستی مگر زبان برنده ی شفاف شما چه نا گفتنی هایی در پشت پرده دارد که آنها اینقدردلهُره دارند ؟ و چرا...؟ چرا... ؟ چرا... ؟

عرق پیشانی اش را نمی دانم از نگاه چشمان نافذم چگونه پنهان نموده بود ، که «گوهران » را در دستانش فشرد و دقایقی را با سکوت و افسوس همیشگی اش به من خیره شد ، لبان خشکیده اش را از هم گشود :

« عزیز دلم این صبح جمعه ی دل انگیز که با چراهای شما برایم مه آلود گردیده است ، همه ی سؤالات ات را مو به مو درک می کنم ، چرا که تو از جنس منی و از جنس من و تو تالش فراوان دارد . تالش جوانان با غیرتی نیز دارد . تالشِ اصیل دروغ پرور نیست . با واژه ی صداقت زندگی می کند و جنس من هم می داند ، انگشت بر چه نقطه ای بگذارد تا مغز استخوان را بسوزاند! دردت را به وضوح حس می کنم ، ارتعاش دستانت را نیز هم ـ و آن طراوشاتی را که فرو می ریزی به عینه می بینم که غم سنگینی بر دل ات نشسته و بر غبار اندوهگینی آن افزوده است . من از کدامین درد برایت بگویم ؟ از کدامین نامرادی ها ؟ تو امروز «گوهران » را می بینی ، من سه دهه است ، این غم را بر دوش می کشم ! تو امروز « عصر پنجشنبه » را می بینی ، من عمری ست می سوزم ! سکوت نکرده ام تا تو به خیالت که من در سایه نشسته ام . نه ! من هرچه به پیرامونم می نگرم فضای راکد تالش را می بینم « فریاد شیری » هایی را نمی یابم ـ وآنچه را که می بینم دروغ و فریب و ریا و دله دزدی و از این الفاظ گوناگون است . من آرزویم این بود تا یک یوسف علیخانی در تالش می داشتم تجربه اش را در راه ادبیات تالش صرف می نمود . تا زبان مان و شعر مان رشد نماید . آخ ! که این جوانان ... [به سکوت طولانی استاد انجامید] البته در نا امیدی بسی امید است و جرقه هایی که زده شده و جوانان احتمالن راه شان را پیدا خواهند کرد. من در چشم انداز ادبیات تالش چه کسی را معرفی نمایم تا فردا وبال گردنم نشود ؟ من در شعر چه کسی را به جامعه ادبی معاصر معرفی نمایم تا فردا آبرو و حیثیتم را بر باد ندهد ؟ اگر می بینی فریاد شیری جوانی را در ویژه ی «گوهران » قلمه می زند ، می داند که فردا این قلمه ها به بار خواهند نشست و چه بسا پرچم دار شعر کُردی خواهند شد . نه تنها این جوانان به جایگاهی می رسند ، بلکه باعث سربلندی فریاد شیریها هم خواهند شد. من دلتنگ فحاشی های جوانان مظلوم تالش نیستم من دلتنگ شعر هایی را که در این مدت یک دهه  در پیشم تجربه کرده ای هستم . کاش بجای هزینه کردن های موسمی و همایش های رنگین و نیمه رنگین ، دست جوانان را می گرفتند و یا حداقل کمک هزینه کتاب را برایشان تدارک می دیدند . کاش ریا کاران این جسارت را داشتند تا در روبرویم بنشینند من شعرهایت را به صورتشان می کوبیدم که بگویم من سند دارم و کشکی نمی گویم که تالش بجای بیانیه صادر کردن برای حق تالیف ، نیاز به کارگاه شعر دارد . تاسفم برای نو نهالان تالش که اجیر فکرانه و بلکه از دلالان خرده پایی که تالش را ایدئولوژی ساخته و به ترویج و تکثیر آن می پردازند و اجازه هم نمی دهند تا این نونهالان تالش بجای نفرت ، صداقت را بیاموزند . خدمات در اختیارشان گذاشته شده ، عادلانه نیست ، که این چنین نفرت جای محبت را گرفته است . بگذار به ما فحاشی نمایند که تاکید می نمایم پاسخی به آنها نمی دهی ، آنها فرزندان من هستند اگرچه در قالب یک شخص هدایت می شود . اگر توانستی آنها را شناسایی نمایی از طرف من به هرکدامشان یک مجله آوانگارد که اقوام دیگر منتشر نموده اند تقدیم شان کنید . اینرا من به تجربه دریافتم که در تالش ما تولید هنر نداریم . اگر آموزش درستی در این خصوص می بود و اساتیدی مجرب در کنار این عزیزان بود کارگاهی در تالش شکل می گرفت و دشنام و نفرت جایش را به تحقیق و تفحص می سپرد . سؤالم نه از آن جوان که با گفته های کوروش ضیابری گرد وغباری برای خودش به راه انداخته است ، تا جریده اش را به فروش برساند . اگر دیگر اقوام مقاله کوروش ضیابری را به تحلیل می گرفتند ، حداقل به یک کارشناس آگاه به مسایل سیاسی واگذار می نمودند ، نه اینکه یک جوان که به نقل و قول از اربابان خود می داند « عباس اُف» طراح این نقشه هاست و لانه اش در لینینگراد!!  که سایت هایی در این مدت به معرفی آن پرداخته شده ، هنوز در آرشیو است .  انگار که این جوان با یک مشت عوّام سرو کار دارد . ایکاش در نشریه اجاره دستوری تالش که لابد دلایلی دارم می گویم اجاره دستوری و سؤالم از بین دهها سؤال تنها دوسه نمونه اش این است : یکی اینکه آیا بیانیه های آتشینی که بنام تالش که در اصل به دفاع از حق تالیف یک سری از آثار پژوهشگر گیلانی است ، که متاسفانه تالش هم نیست ! اما یک تالش حق دفاع کردن از قوم خود را در آن جریده ندارد !! تا برای جوانان مظلوم تالش اثبات نماید که چرا دلالان خرده پا بنام تالش ـ تالش را به  شندرغازی می فروشند ؟ که بس جای تحلیل دارد ! دوم اینکه این نفرت را می بایست به حساب دلالان خرده پا گذاشت  یا مافیای قدرت ؟! و دوستان به جای تحقیق و تفحص به ترویج و تکثیر آن می پردازند . یعنی این مقاله های سفارشی و چه و چه ، را مشاهده نمی کنند ؟ یعنی این جوان پاورقی کتاب موسوم به « تاریخ تالش » را که در صفحه 60 آورده اند: « در این جا با اعلام این نظر که هرودوت دقیق ترین و عالم ترین مورخ قبل از میلاد بوده ، نسبت به او ادای احترام می نمایم »  نخوانده اند ؟ هرودوتی که ایرانی را «بربر» نامیده ! «بربر» یعنی چه ؟ یعنی نفرت ! و به چه حقی این مؤلف  پیش فرضیات عنایت ا... رضا و ... را که از سمپات های اندیشه هرودوت در ایران اند ، اندیشه ای که همه متفق القول اند که نظرات هرودوت نسبت به ایران کینه توزانه است به رسمیت می شناسند . با این تفاسیر سؤالم این است که این مؤلف چگونه به خودشان اجازه داده اند بنام تالش قومی را به هواداری از هرودوت بفروشد ؟  همان کاری را که امروز « نوروز علی محمد اُف »  دارد چوب آنرا می خورد ! چرا برای جوانان تالش این مسائل را تحلیل و تفسیر نمی کنند ؟ وقتی که این نشریه اجاره دستوری دبیر صفحه سیاسی ندارد و این جوان خود اجیرِ شندرغازی می شود که در طول این دوسه دهه چنین اندیشه های ناصوابی نیز تزریق تالش شده است . بی آنکه برای جوانان توجیه نمایند . که اصل موضوع چیز دیگریست و در واقع به هواداری برخاستن از هرودوت یعنی دفاع از اندیشه امپریالیزم آمریکا ، که بنگاه مافیای فرهنگی آن « هالیوود» است . میللر با اقتباس از کتاب 9 جلدی هرودوت دیالوگ تنظیم می نماید که حاصلش فیلم 300 است .  امپریالیزم آمریکا با فیلم 300 با اقتباس از پژوهشگر یونانی یعنی هرودوت ، ایرانی را وحشی می نامد و این پژوهشگر محترم مان نیز با اقتباس از نظریات هرودوت اقوام را مهاجر! افتخار هم می کند که کتاب دیگرش در پاورقی یکی از نشریات روسیه به چاپ رسیده است . یعنی « عباس اُف » سطر به سطر این کتاب را بلعیده است !!! و متاسفانه در کنار این نقشه ها بی تفاوت می گذرند .  براستی نفرت از چه بر می خیزد ؟ از جوانان تالش که آنرا تکثیر می کنند خرده نگیر، جوانان تشنه ی دانش و تحقیق اند ، شخصی مجوز مؤسسه ای بنام « تالش شناسی » را گرفته ، بی آنکه تالشان را دعوت نماید از هویت تالش دفاع نماید و خود سرانه بیانیه برای این و آن صادر می نماید که در اصل از سطر به سطر این آثارش نفرت بر می خیزد . یعنی من این اجازه را ندارم تا در نشریه ای که نامش « تالش» است ، به این معضلات بپردازم و بگویم که « نوروزعلی محمداُف» به چه منظور در فصلنامه ای گفته است : « آثار عبدلی از کتابهای پایه ی ماست » ؟ یعنی این قومی که «مهاجر» شناخته شد در آنسوی مرز نفرت نمی پراکند ؟ هنوز به یاد دارم که دوسه ماه مانده به آن پروژه ای را که در رابطه با گیلان دست به دست می چرخید که منجر به تکثیر شماره جنجالی که این شخص نیز در آن مصاحبه ای صورت داده بودند نه ، توانستیم مصاحبه این شخص را به چالش بگیریم و نه پشت صحنه این شماره را که وحشت ناک بود!که به صورت رایگان هم در سطح تالش پخش گردید ! انگار تالش شرکت سهامی خاص است و این اشخاص نیز مدیرعامل آن ! حال جای تحلیل چنین آثار سفارشی در کجاست ؟ بعد می گویند شمسی پور، چرا به نشریه مان می گوید اجاره دستوری ؟ و باز در صفحه 250 کتاب جنجال بر انگیز موسوم به « تاریخ تالش » عنوان شده «اخلاف و خویشان میرزا کوچک خان هنوز در زیده ساکن اند » سؤالم از این مؤلف اینست ، چنین نوادگانی در کدام کوچه و پس کوچه های این روستا ساکن اند ؟ این می رساند که سطر به سطر چنین نوشته هایی برخاسته از نفرت است . مشابه چنین نفرت هایی که امروز خبرش را در سایت های افراطی مشاهده می کنیم که « نوروزعلی محمد اُف » چنین و چنان شد و سؤال های دیگر هم در ذهن دارم که با مقتضای حالشان بازتاب خواهم داد . حال با این تفکراتی که تو بر سر می پرورانی در برابر این معضلات که عنوان نمودم ، آیا این ایده ی  تو رنگ نمی بازد ؟ درد اینست که جوان تالش هنوز در فضای راکد و بسته ای قرار دارد . خُب شما امروز در فضای قزوین نشو و نما می کنید ، نزدیک به یک دهه است پا به پای من در حال حرکت هستید و دوستانی هم که در این محفل مان شرکت می کنند ، لابد هرجلسه دو کلمه به ذهنت می سپاری ،  بر روی میز کاری نفس می کشی که آوانگاردترین مجلات پیش روی شماست و اکسیژن ادبیات معاصر را به شُش هایت می دمی و می دانی که فرق شعر امروز با دیروز در چیست ؟ حال جوان فومنی ، ماسالی ، رضوانشهری ، پره سری و حتی در خود هشتپرتالش ، در کجا باید چنین ادبیاتی را بیاموزند ؟ البته ناسپاسی نشود و تا آنجا که با خبرم جوانان نوشته ، فرستاده اند ولی متاسفانه  به چاپ شان نرسانده اند چرا که ایدئولوژی ساخته و پرداخته شان با چنین نوشتاری همخوانی ندارد . پس با این تفسیر من نه در سایه نشستم و نه سکوت کرده ام . عزیز دلم در تالش اکنون جهل حاکم است ، نفرت ، دشنام ، فحاشی و ... من دلگیراینها نیستم که برخاسته از جهل است . من دلگیر شعر، نمایشنامه ، قصه ی تالشم . دوست دارم جوان تالش رودر رویم بنشیند و بگوید این تجربه زبان امروزی شعر من است . اگر آنچه که دلالان خرده پا ، با واژه تالش به سودجویی از جوانان پرداخته اند و تاکنون نتوانسته ام آنگونه که می بینم به ارشادشان بر خیزم و مچ فریب کاران و دغل بازان را بگیرم اینجاحق با شماست که مرا متهم به حاشیه نشینی نموده اید ، که این را در آینده ای نه چندان دور، البته با شرایط خاص خودش که مصالح ملی کشور را نیز باید در نظر گرفت به آن خواهم پرداخت » .

وقتی که به جملات شمسی پور که همچون پُتک بر سرم فرو می ریخت ، ره به جایی نبردم . بلکه پناه به آرشیوش بردم که متعلق به من است . هنوز از یاد و خاطرام نرفته است که نامه هایی را که برای همکاری آن جوان با نشریاتی چون « کادح ، آوای شمال ، نقش قلم و ... » فرستاده بود ، تا او را در زیر سایه شان داشته باشند ، یکبار دیگر نیز مرور نمودم  . ببینید این جوان امروز پاسخ قدم هایی را که شمسی پور برایش برداشته بود ، چگونه می دهد ! حق با شمسی پور است ! وقتی که ایشان نمی تواند در جراید منطقه ، آن «مدرک افتخاری » را که هنوز سرگذشت پنهان اش برای جوانان تالش عریان نشده است ، به تحلیل بگیرد و بگوید که «پان تُرکیست » ها آن مدال را بر گردن این پژوهشگر گیلانی آویخته اند ، تا اهرم فشاری باشد برای احزابی که در آن زمان در همان کشور حاکم بود . وقتی که شمسی پور نمی تواند پشت صحنه این افتخارات کذایی را برای جوانان مظلوم تالش برملا نماید ، این جاست که نفرت جای صداقت را می گیرد . چرا اجازه نمی دهند تا چنین معضلاتی را برای جامعه امروزی تالش شفاف سازی نمایند ؟

 اگر در همان زمان دوستان تالش مان که همراه این پژوهشگر بودند شامه تیزی می داشتند یک گزارش جامعی در این سوی مرز ارائه می دادند تا ثبت در تاریخ بود تا امروز جوان تالش بتواند از آن استناد نماید . که به گمانم هنوز هم دیر نشده است ، گر چه این ماهی دیگر مرده است ،  از آبش هم در بیاوری تازه نیست ! حال ایلچی بیگ مرده است اما احزابی که در جمهوری آذربایجان چراغ سبز به امثال « نوروزعلی محمد اُف » نشان می دادند که متاسفانه امروز این بنده ی خدا را تنها گذاشته اند و حتی در ایران هواداران تالشان افراطی نیز محل دفن و کفن شان را بهتر از کشور همسایه که در آنجا تشییع شده است می دانند . وقتی که محل تولد حتی کروکی نقشه ی کوچه و پس کوچه های «هلال محمد اُف » را اینسوی مرزیها دقیق تر ازاُفهای آنسوی مرز میدانند آیا همین دلیل بر سر سپردگی آنها نیست ؟  این جوان در نشریه 26 صفحه ای اش 20 صفحه را به خودش اختصاص داده است و روده درازی هایی که تنها خودش از آن لذت می برد . اگر یک متخصص و کارشناس آگاه به مسایل اقوام چنین جریده ای را در دست بگیرند مسلمن از شکل و قواره اش در خواهند یافت که این جوان  کمبود دارد . اینجاست که واژه پتک واره شمسی پور که می گوید: « هر بخش از یک نشریه باید دبیری داشته باشد که حداقل در رشته اختصاصی کارشناسی باشد »آیا براستی طبق گفته و اندیشه شمسی پور ، امروز تالش نیاز به بیانیه صادر کردن دارد تا حاصل اش تولید نفرت باشد ؟ یا اینکه نه ، بایست کارگاهِ هنر و اندیشه در تالش بنا نهاد ؟ ایکاش آن چیزی را که دغدغه اصلی شمسی پور است ، بجای نفرت می آمدیم کارگاهی تشکیل می دادیم . تولید اندیشه می داشتیم نه بیانیه ! همان بیانیه هایی که بقول شمسی پور تنها به خاطر حق تالیف می باشد . همانی که نمونه اش کتابی است  در پاورقی یکی از نشریات روسیه به چاپ میرسد . و یا نقشه ای را که « طرح خاورمیانه بزرگ» را یدک می کشد ، به وسیله ی چه کسی ترویج شده است ؟ که اگر نشریات تالش بخصوص ماهنامه « اجاره دستوری تالش » پرس و گویی را با شمسی پور در همان جریده بدون سانسور ترتیب دهند ، مسلمن خیلی از مسائل واکاوی می شود . شخصی که سه چهار دهه ی عمرشان را برای پژوهش در رابطه با تالش صرف نموده است و شرایط حساس کشور را به درستی می سنجد ، اقوام را دوست می دارد ، بخصوص اینکه در بیست وچهار ساعت ،  ایشان شانزده ساعت بطور مرتب در حال مطالعه می باشد و با محفلهای بزرگ ارتباط تنگاتنگی دارد . اما در کنار همه ی اینها صبورانه می گذرد . بی آنکه احساسات بر او غلبه نماید . پس این نشان می دهد که تجربه شمسی پور وزین تر از احساساتی است که جامعه امروزی تالش دارند در شعله آن می سوزند .  اگر بتوانم در همان نشریاتی که در تالش منتشر می شوند ، به دفاع از شمسی پور بر خیزم و بقول خود ایشان مچ دغل بازان را بگیرم مطمئنن لمپن های دوره گرد نیز بجای دوره گردی به کتابخانه های عمومی روی آورده تا فرق بین نفرت و صداقت را در بین صفحات آن کتابها در یابند %


نویسنده : فردوس سليماني | ساعت 8:37 روز یکشنبه یکم مهر 1386
| لینک ثابت