تبليغاتX
.:وزمتر:.
به نام خدا
 

وزمتر

  صفحه نخست | عناوین مطالب وبلاگ | rss

  گیله وا 96

اشاره :

شماره 96 گیله وا (مهر و آبان )1386 منتشر شد

در این شماره دانشمند گیلانی ، استاد جکتاجی مدیر محترم مسئول ، سر مقاله اش را به « هفت پرده پیدا و نهان » خود گیلان و خبرهای تلخی که در پیرامون آن می گذرد اختصاص داده اند .  سر دبیر محترم این ماهنامه وزین ،استاد هوشنگ عباسی هم در طی یادداشتی به « بازنگری و بازاندیشی» آن پرداخت . زندگی با موسیقی « پای صحبت داریوش علیزاده نوازنده و آهنگساز ، جغرافیای سیاسی جنبش و نهضت جنگل » و « ورزاهای مست سایه دیمه ها » (نقد کتاب سایه دیمه ) وگزارش جشنواره تاسیانی موزه میراث روستایی گیلان مراسم «کاره خوسان » و عروس وتحقیق یا تحریف (نقد کتاب) ـ ریشه یابی نهاده های فرهنگ بومی در رقص های قاسم آبادی و... که در بین این موضوعات متنوع ، نقد کتابی را که جناب فریدون شایسته به رشته تحریر در آورده اند در اختیار بازدید کنندگان قرار می دهیم :

 

تحقیق یا تحریف ؟

 

نگاهی انتقادی به محتوای کتاب «تاریخ تالش» اثر علی عبدلی

 

فریدون شایسته

 

تاریخ تالش ، تالیف علی عبدلی ، توسط نشر جامعه نگردر سال 1386 خورشیدی به تعداد 1100 نسخه منتشر شده است . محتوای این کتاب به طور کلی ، از دو جهت عمده ، فاقد اعتبار تاریخی است .

1- نویسنده بدون آشنایی با اصول و روش تاریخ نگاری و ضمن عدم اطلاع از جایگاه و اهمیت مورخان ازمنه ی پیشین به نگارش کتاب دست زده است.

2- مؤلف محترم در واقع نه با هدف تاریخ نگاری و به رغم وی ، رفع ابهام و تنویر نکات مهم و مناقشه برانگیز علمی ، بلکه با هدف از پیش تعیین شده ی تاریخ سازی ، پا به وادی عمل گذاشته و از این راه در صدد نظریه سازی برآمده است . در تایید دومورد فوق الذکر ، نکاتی جهت استحضار و آگاهی به اطلاع می رسد :

مؤلف در تعریف از واژه گیل دچار تناقض شده است : در صفحه 47 احتمال می دهد که گیل ها از قوم گِل بوده اند که به تدریج نام گیل به جای نام کادوس نشسته است . بر همین پایه ، او اصالتی برای گیل ها قائل نیست . نویسنده در صص 76 و 77 همین کتاب گیلک ها را از اهالی قفقاز می داند ومشخص نیست که باید کدام دیدگاه را پذیرفت ؟! دیدگاهی که معتقد است واژه گیل جای کادوس را گرفته که به همین پایه پس گیلک ها از اقوام بومی جغرافیای تاریخی ایران باستان هستند و یا آن دیدگاه که معتقد است گیلک ها از اقوام غیر بومی فلات ایران هستند .

نویسنده می کوشد که گیلک ها را غیر ایرانی معرفی کند جای این پرسش مطرح است نه مگر اینکه قفقاز هم قلمرو جغرافیای تاریخی ایران باستان قرار دارد ؟ علی عبدلی در بند سوم، ص 68 از واژه توپونیمیک سخن می گوید بدون اینکه در متن و یا پاورقی در باره کاربرد این واژه و مفهوم علمی آن سخنی بگوید .

مؤلف در صفحه 75 کتاب بدونه ذکر مدارک و شواهد مستدل ، به فرضیه سازی روی می آورد که کاری خطاست : « دلایل و شواهد عینی ! که ذیلاً شرح داده می شود به این فرضیه قوت می دهد که گِلان یا گیلک ها بومی استان گیلان نیستند . آنان دست کم تا سده نخست میلادی ساکن سرزمین اصلی خود در جنوب داغستان (داهستان) و نیمه شمال شرقی جمهوری آذربایجان کنونی ساکن بوده اند . مهاجرت قوم مذکور احتمالاً در نیمه دوم سده اول میلادی بر اثر هجوم آلان ها و تورهای سکائی  ، از راه دریا به گیلان صورت گرفته است !» .

همانطور که در پیش گفته شد ، مؤلف به منابع تحقیقاتی و نظزات صاحبنظران در این باره کمترین عنایتی نداشته است ، زیرا مرحوم جواد مشکور می نویسد :« در هزار اول ق . م  قسمت های غربی گیلان مرکز اصلی گیل ها و همچنین از مساکن کادوسی ها بوده و تحت سیطره کاسپی ها  (کاسی ها ) قرار داشته است .» (مشکور محمد جواد، جغرافیای تاریخی ایران باستان ، انتشارات دنیای کتاب ، چاپ 1371 صص 308-306 )

نویسنده مسیر لشکرکشی اسکندر مقدونی را تا قفقاز ! دانسته است و با ذکر این سخن بی پایه تاریخی ، نوشته است که گویا پس از آن که اسکندر مقدونی ، محل تجمع گیلک ها را در قفقاز به آب بست و ویران کرد آنها از آنجا گریخته و گیلان را بنا نهادند! ( ص 75 کتاب )

وی مدارک خود را نوشته فردی به نام باکیخانوف دانسته که ظاهراً اهل جمهوری آذربایجان است و در بخش معرفی منابع در صفحه 350 ، نام کتاب را گلستان اِرَم ذکر کرده که در شهر باکو به چاپ رسیده است . حال تا چه حد می توان باکیخانوف را مورخ دانست که اندیشه ها و استدلال هایش بتواند مرجع محققان دیگر قرار گیرد خود جای بحث است !

در صص 77-76 نوشته است : « گیلک ها از نگاه انسان شناسی جسمی (پسیکال انترو پولوژیک ) با ویژگی هایی مانند : داشتن چشم آبی و زاغ ، قد متوسط ، جمجمه مشابه نژاد قفقازی ، پوست نسبتاً روشن و غیره همان اندازه که با تالشان و گالشان تفاوت هایی دارند به تیپ برخی اقوام قفقاز  نزدیک می باشد .» معنی تحت لفظی واژه پسیکال انتروپولوژیک ، انسان شناسی روانی است که یا می توان روان شناسی انسانی ترجمه کرد معلوم نیست . که آقای عبدلی این دو واژه ترکیبی را جسمی ، ترجمه کرده است !

نوشته ایشان در مورد استرابون جغرافی دادن معروف یونانی قابل ملاحظه است : « یکی از منابع بسیار ارزشمند که مارا با مناطق و مردمان آن بخش از ایران باستان آشنا می سازد کتاب جغرافیای استرابون است . این اثر کم نظیر که البته خالی از اشتباه نیست ـ دست کم در این باره ، مورد بی مهری قرار گرفته است تا جائی که چند سال پیش ترجمه کامل و درستی از آن منتشر نشده و استفاده از نسخ اروپائی آن نیز ناقص ، دگرگون  شده و همراه با دخل و تصرف بوده است ، علت این بی مهری ها شاید عدم تطبیق قسمت هایی ازنوشته های اوبا نظروپندار برخی کسان باشد. » (ص79 ) مؤلف هیچ نشانی درستی از این نوشته حود به دست نمی دهد . مثلاً نسخه اصلی آن کدام است و ترجمه مغلوط آن توسط چه کسی صورت گرفته است و یا اصلاً این موضوع که چرا کتاب استرابون بسیار ارزشمند است ؟ جاهائی که از استرابون نقل و قول می کند به کتاب ایران باستان مرحوم حسن پیر نیا (مشیرالدوله) ارجاع می دهد . گفتنی است نویسنده اندک آشنائی با شیوه تحقیقات تاریخی آکادمکی ندارد که این اظهار نظر در مورد همه نوشته هایش صادق می باشد .

نامبرده مکان هیرکانیا را نه گرگان بلکه شیروان می داند اگرچه دلایل وی در اثبات این نظریه ، آن چنان سست و بی پایه است که نیازی به ذکر آنها نیست ، اما باید دانست که او حتی به انبوه تحقیقات تاریخی مستدل هم مراجعه نکرده است و گوئی هر گونه اظهار نظر را از سوی خود بدون توجه به روش شناسی بر حق می داند در حالی که در مورد مکان هیرکانیا آمده است : « هیرکانی که در اوستا و هرکانه است استرابون آنرا هیرکانیا و موسی خورن آنرا ورگان می نویسد و به فارسی آنرا گرگان و به عربی جرجان می گویند از شمال به دریای کاسپین محدود است که درآن را به نام آن ایالت ، دریای گرگان هم می گفتند .» ( مشکور، محمد جواد ، ایران در عهد باستان ، انتشارات اشرفی ، چاپ چهارم 1363 ، ص 12)

حال این پرسش پیش می آید علی عبدلی که ، استرابون را فردی مطلع و صاحب نظر می داند چگونه است بر خلاف نظر وی ، هیرکانی را نه گرگان بلکه شیروان قلمداد کرده است . آیا ایشان دچار تناقض در گفته و رفتار نشده است است؟!

وی تاسف می خورد که چرا در تاریخ ، از مقابله کادوسیان با تهاجم اسکندر مقدونی سخن گفته نشده است : « دریغ این که از آن زمان گویا همه نویسندگان عهد کردند که هرگز نامی از کادوس به قلم نیاورند نمی دانم شاید هم آورده باشند و از بین رفته باشد یا ما از آن بی خبریم !» (ص16)

در مورد همین سطور ذکر دو نکته ضروری به نظر می رسد:

1- علی عبدلی در صدد کسب افتخار و وجهه برای قوم کهن تالش است و تردیدی در آن نیست ، حال چرا نویسنده متوجه نیست که در صفحه 47 همین کتاب احتمال داده است گیلک ها همان کادوسیان باشند .

2- هیچ محققی حق ندارد که تاسف ، اظهار خوشحالی و مسرت خود را در متن تحقیق تاریخی لحاظ کند ، آن وقت اثر وی در حد یک ستایش نامه و یا نمایش نامه سقوط می کند . آقای عبدلی از کجا می داند که نویسندگان هم عهد شده اند ؟ برای واقعیتی که حتی در مدرک مطرح نشده چگونه می شود ان گونه قاطعانه اظهار نظر کرد ؟!

مؤلف در ص73 عنوان برجسته ای را در صدور ورقه نشانده است : مهاجران صاحب خانه که منظور مؤلف به روشنی نشان می دهد که منظور گیلک ها هستند حال جای این بحث است که آیا انتخاب این عنوان در حال حاضر و شرایط موجود کنونی مناسب است یا خیر ؟ چه لزومی به انتخاب این تیتر بوده است .؟! منظور بنده این است با وقوف مؤلف بر عدم وجود منابع مستدل در این باره ، چگونه می توان کادوسان (تالش ها) را صاحب خانه دانست و حضور آنها را در این منطقه جغرافیائی دارای قدمتی بیشتر از گیلک تلقی کرد ؟!

صص 73 الی 77 عیناً در صص 320 الی 324 تکرار شده است  و جای پرسش دارد  که چرا ؟ چرا این تکرار صورت گرفته ؟ آیا اشتباه بوده است یا تعمد ؟

یکی از تناقض گویی های بارز و آشکار مؤلف ، در مورد نقش تالش ها در دوره هخامنشی است . او می نویسد :« در خیزش بردیا (اعم از واقعی یا دروغین ) کادوسان در زمره هواداران او قرار داشتند زیرا داریوش می نویسد که : « زمانی که من در بابل بودم این ولایات از من بر گشتند : پارسه ، خووج ، ماد ، آشور ، موزاری ، پرثو ، مرو ، تاتاگوشی و سکائی » مؤلف ادامه می دهد : « از گفته های داریوش در کتیبه هایی که از او به جا مانده است چنین بر می آید که کادوسیان بعدها مطیع او شدند و نامشان در فهرست اقوامی آمده است که فرمان های داریوش را به اجرا در می اوردند.» (ص 65)

از این اظهار نظر نمی توان دریافت که کادوسان از اقوام مخالف داریوش بوده اند چون در ذکر اقوام مخالف اشاره ای به نام کادوس نشده است . پس با این استدلال که به روشنی قابل دفاع است ، چگونه می توان گفت کادوسان بعد مطیع او شده اند ؟!

آقای عبدلی در ص 167 از جنگاوری های قوم ماردها با حکومت اشکانیان سخن می گوید و  نظر مرحوم کسروی را از این که محل سکونت قوم مارد یا آمارد را در استان گیلان دانسته اشتباه می داند و اعتقاد دارد از آنجایی که روستایی به نام مردکان یا ماردستان در بین دو جمهوری آذربایجان و ارمنستان قرار دارد پس مارد ها یا آماردها نمی تواند نیای گیلکان امروزی باشند !

نامبرده در اظهار نظری که در باره مارد ها کرده از آنجایی که نوشته استرابون برخلاف دیدگاه وی است با همه اظهار ارادت و فروتنی که نسبت به ایشان داشته صلاح نمی بیند که جای کسروی ، استرابون را مخاطب قرار دهد و نوشته اورا بی پایه و بی اساس بداند ! در حالی که پیش از کسروی ، استرابون این نظریه را ابراز کرده است .

از شگفتی های تاریخ سازی آقای عبدلی باز اشاره کنیم که وی در مورد بابک خرمدین دیدگاه جدیدی را ابراز داشته است : « اگر چه دلایل بسیاری وجود دارد که به استناد آنها بابک ، تالشی بوده است ولی برای اثبات کامل این موضوع ، شاید هنوز به زمان  و تامل بیشتری نیاز باشد .» (ص193)

به عقیده ی ایشان خواننده این کتاب بدون درخواست اسناد از سوی مؤلف باید در ابتدا بدون چون و چرا بابک را از تالش ها بداند و آنگاه منتظر این باشد که شاید علی عبدلی در سالهای بعد بتواند مدارک و مستنداتی برای تایید ادعایش ارائه دهد!

ایشان در صفحه 250 می نویسد : « ... تالشان در زمره طرفداران جدی نهضت جنگل قرار گرفتند ، میرزا کوچک خان که مبارزی شریف و آزادیخواه و فردی تالشی بود از اهالی روستای زیده و فومن بشمار می رود.»

نویسنده مرجع و مدرک خود را سخنان نماینده مردم شفت و فومن در مجلس شورای اسلامی ذکر کرده است و عملاً همه نوشته های مربوط به نهضت جنگل اعم از وقایع نویسی و تاریخ نگاری را مردود می داند . گفتنی است ، اگر ما نوشته آقای عبدلی را بپذیریم پس چگونه و بر چه پایه ای  می توان منزل میرزا را کاشی 15 خیابان استاد سرا دانست ؟!

آقای عبدلی می نویسد : « جنگل های تالش به عنوان محلی مناسب و مطمئن جبهه اصلی خیزش میرزا کوچک بود .» (ص251)

از تالشی هائی که به نهضت جنگل پیوستند باید قوای حسن خان آلیانی (معین الرعایا ) را دانست که از منطقه آلیان بودند . علاوه بر معین الرعایا ، ملاجعفر آلیانی و حاج نعمت آلیانی نسبت به دیگر افراد ، نام آور تر هستند . ولی اینکه اساساً کسی بخواهد همراهان و طرفداران نهضت جنگل را به قوم تالش محدود کند دچار تاریخ سازی شده که علی عبدلی در این راه ، پیشگامی کرده است و در نگاه دیگر ، مناطق کسما و گوراب زرمخ به عمد به فراموشی سپرده شده اند و عبدلی برخلاف همه نوشته ها در باره نهضت جنگل از جنگل های تالش به عنوان محل و جبهه اصلی خیزش نام آوران نهضت جنگل یاد کرده است . گویی همه گیلان مختص به قوم تالش است و تمامی مناطق هم محل سکونت آنان است ! اگر چه در ص32 منطقه معروف به فومنات را تالش جنوبی خوانده است !

سخن در باره نوشته های مؤلف نامبرده بیش از این است و من تا حدود زیادی از اطاله کلام پرهیز کرده ام . به دو دلیل : 1ـ حوصله خوانندگان را باید در نظر گرفت 2ـ تسوید اوراق در رد اظهارات مؤلف مثنوی هفتاد من کاغذ می شود . گفتنی است در نگاهی گذرا ، مطالعه قسمت های مختلف کتاب مزین به نقشه های ساختگی است و مطالعه کتاب را غیر ضروری می سازد  .                                                                                                         

 


نویسنده : فردوس سليماني | ساعت 16:26 روز شنبه هفدهم آذر 1386
| لینک ثابت