تبليغاتX
.:وزمتر:.
به نام خدا
 

وزمتر

  صفحه نخست | عناوین مطالب وبلاگ | rss

  عبور از فریاد

 

 

1- جناب آقای شهرام آزموده خلخالی سردبیر استیجاری نامه تالش بخواند !

* مردم تالش مردمی نجیب هستند و نیاز به سخنگویی تالشان وارداتی ندارد .

* برای نویسندگان و شعرا و هنر مندان پیشکسوت و پیر تالش توهین نامه نوشتی و حرمت تجربه ، سن و سال ودرجه علمی آنها را نکردی ، بعد هم مثل برف مقابل آفتاب آنها آب شدی .

* در نشریه می نویسی بین المللی و البته روانشناسان معتقدند برتری طلبی و فرافکنی عقده های دوره کودکی در چنین مواقعی خود را نشان می دهد .

* مدیر مسئول شما که دنبال همه کار است بجز امور فرهنگی ... و نشریه به افرادی خود راضی وتفرقه افکن و اختلاف اندازی چون تو که الفبای مطبوعات را رعایت نمی کنند.

* ستیزه جویی شما ، اختلاف افکنی بین مذاهب ، توهین و جنگ قلمی بین نشریات استان و تحقیر نشریات تالش و توهین به فرهنگ قوم تُرک و گیلک ... می تواند حاصل سرکوفت ها و عقده های دوران کودکی باشد که تبدیل به خود بزرگ بینی شده است .

*در تابستان سال جاری بصورت مخفیانه پیش نماینده فعلی رفتی چون خواسته های شخصی شمارا بر آورده نکرد در همان شماره نوشتید محمد یاری هم می خورد و هم می خوابد ... و اکنون با پاداش یک آب نبات  با وی مصاحبه کردید و نوشتید که یاری فردی استثنایی در ایران است.

* به جناب آقای ضیابری مدیر محترم مسئول هفته نامه هاتف توهین و اهانت کردی ... جناب جکتاجی مدیر محترم مسئول ماهنامه  گیله وا را که خودش الفبای مطبوعات را به تو آموخت مورد اهانت قرار دادید .

* با اهانت به سایر اقوام و همسایگان عزیز گیلک و تُرک تخریب می کنید و تفرقه می اندازید !

* و...

این تیترهای به نمایش داده شده برگرفته از تازه ترین شماره ماهنامه تیجره (شماره 50 بهمن 86) می باشد و با قلم مدیر محترم مسئول جناب آقای سید شهرام صفوی که در صفحه 5 آن جریده آمده است و چون این ماهنامه در حال حاضر در کیوسک های مطبوعاتی استان گیلان خاصه تالش در حال فروش است و عُرفن هم مجاز نیستیم تا تمام آن مطلب را منعکس نماییم که به فروش آن نشریه خواه ناخواه لطمه وارد می سازد . ولی در آینده ای نه چندان دور به ان خواهیم پرداخت .

 

2- همانگونه که از قبل نیز اشاره گردید برای سال نو و عید نوروز مقاله ای نسبتن بلند از شاعر نام آشنا و پیشکسوت تالش جمشید شمسی پور خشتاونی تحت عنوان :

 

چــــــــــرا؟

 

«مؤسسه1» بعلاوه ی «تالش2» مساوی است با آسیب «شناسی3»

 

که تازه ترین اطلاعات در رابطه با موسیقی و شعر و نقد و نظر اشخاص ، هریک در کنارشان آمده است و این مقاله از گزارش سفارشی «گزارش یک سفر از تالش تا تالش » گرفته که یکی از جوانان مظلوم و دام افتاده ای به پیشواز «عمو»ی خود رفته تا بگوید «فوزه» را جزء موسیقی تالش می دانیم!!! و شاید همان مُهری که در سال 1991 یک بار برای تالش مصرف شده خواسته این بار بر روی سند موسیقی که «فوزه » یکی از آنهاست کوبیده شود . همان مُهری که از قرار معلوم در دستان «نوروزعلی محمد اُف » بود و بر روی کارت دکترای افتخاری سایه نشینی کوبیده شده بود . هم چنین در این مقاله گفتگوی فردوس سلیمانی وزمتر با زنده یاد احمد روشن در زمانی که این کُنده ها را به رسمیت نمی شناخت و آنرا خیانت به تالش می دانست در یک نوار کاست در پیش رو داریم که تحلیلی از آن خواهد آمد. از طرف دیگر تازه ترین نکته نظرات خواننده ی شهیر اقوام ایرانی خانم «روح انگیز میرزایی» در رابطه با موسیقی ـ و در لابلای این مقاله خوشبختانه نظرات ارزنده ی علی عبدلی نیز کمک شایانی نموده است و ناگفته های تازه تری نیز پیرامون آن پروژه ی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان که یکی از آنهاست !! در این مقاله ی بلند اطلاعات تازه ای نیز که جامعه تالش به آن شدیدن نیازمند است در اختیار بازدید کنندگان قرارخواهد گرفت همانگونه که در بالا اشاره گردید . این مقاله را می توانید در مورخه 28/12/86 در این وب سایت ملاحظه نمایید.

 

3- پیام های بی شماری در اختیار داریم وبجز معدودی همه با اسامی مستعارهستند ، چون وب سایت با اسامی مستعار میانه ی خوبی ندارد ، هرعزیزی که می خواهد از سر لطف اندیشه و نظرش در این «وب» به نمایش گذاشته شود لطفن نام واقعی خویش را برای خوانندگان درج نماید و این تذکر دیگر تکرار نخواهد شد.

4- خبر های ضدو نقیضی از تهران به گوشمان رسید امید وارم آنگونه که شنیدیم نباشد و اگر هم چشم و گوش شیطان کورو کَر ـ اتفاقی افتاد و سوژه آن همسفره با قلم مان شد ـ با توجه به پُر بودن برنامه های مان تا پایان سال ، آنرا حتمن به سال جدید موکول خواهیم نمود و تنها به این جمله بسنده می کنیم که شخصی در رابطه با «خانه تالش » در سال 1380 در«فصلنامه تحقیقات تالش » گفته بود :« با این امید که خانه گیلان (تالش) بتواند بدور از آفاتی که معمولاً در کمین این گونه تشکل ها می باشد منشاء آثار خیری در عرصه فرهنگ زاد بوم ما بشود » و اگر خبرها صحت داشته باشند به گمانمان که کرکره اش پایین خواهد اُفتاد .

 

5- گیله وا منتشر کرد :

ویژه نامه زنده یاد محمد ولی مظفری

شاعر و پژوهشگر فرهنگ عامه

با آثاری از زنده یادان :

 

* ابراهیم فخرایی * اسحاق شهنازی * دکتررضامدنی * محمد بابایی پور (دریایی لنگرودی)

 

و با همکاری :

 

فریدون نوزاد ـ دکتر سید مجتبی روحانی ـ افشین پرتو ـ علی عبدلی ـ جواد شجاعی فرد ـ حیدر مهرانی ـ دکتر حسین مظفری ـ بهروز پورجعفر ـ مهدی مهدوی سیاهکلی ـ دکتر مهرناز مظفری کجیدی ـ سونه جکتاجی

 

قابل وصول از طریق خدمات پستی گیله وا

در ازای ارسال 700 تومان تمبر با پست

سفارشی در اسرع وقت به هر نقطه کشور.

 

6- اما مقاله ای را که قول انعکاس اش را داده بودیم که در شماره جدید گیله وا (شماره 97 آذر و دیماه 86) به چاپ رسیده ، همراه با این خبرها در اختیار بازدید کنندگان قرار می دهیم :

 

 

سفری بر دل ابر و خون و خورشید !

 

یادداشتی بر «هساشعر»های جمشید شمسی پور در مجموعه گیلان نامه

 

خاکی گردَبِن ،

مون دی دِری

               آتش

ـ شل باور ب کَ!

 

( به خاک می ساود و / در فراقت است / آتش / شعله را باور کن !)  

 

ادبیات اقوام همانند درخت اقاقیاست .همین که در پیرامونشان می گذری سرمست از عطر زیبای شان می شوی ، ولی ایکاش بتوانی به راحتی غنچه ای از آنرا بچینی! تیغ های شاخه های اقاقیا پشیمان ات می کنند ، تا دلواپس آن همه طراوت باشی . اما تا سرمست بوی دل انگیزش هستی ، نمی توانی از آن دل بکنی ، ناچار می شوی دستان ات  را به خارها و تیغ ها  بسپاری و شیاری از خون و عشق در آستین ات جاری سازی و غنچه ای از آن را چیده  تا با بوی دل آویز آن سرمست گردی! به عقیده من دیدگاه نخبگان هر قومی نسبت به ادبیات شان شاید بیشترین شباهت را به این مثال داشته باشند . شاید نخبه ی قومی ادبیات اش را لاله ای بپندارد که بر صعب العبورترین صخره روییده و با نسیم به رقص و پایکوبی مشغول است . اما برای چیدن آن باید هزاران راه پر پیچ و خم را طی نمود ، تا بتوان به آن دست یافت .  به هر تقدیر تمام محور اندیشه ادبیات اقوام به گونه ای است که به همان محیط جغرافیایی خاص خود وابستگی دارد . در این یک دهه ای که سخت در امواج و گرداب شعر و ادبیات اقوام غوطه ورم و با توجه به انباشت هایی را که کسب نموده ام و با تفسیر و تفتیش و تحلیل آنها به این نتیجه کلی رسیدم که شعر اقوام از نظر ساختار گرایی و ریخت شناسی از شعر معاصر ، حال چه کلاسیک و چه معاصر و به قول امروزی ها مدرن ، از نظر زیبایی شناسی و محتوایی و هارمونی بار معنایی بیشتری را در بطن خویش دارد .اما یکی از مشکلات عدیده ی این همه پشتوانه ، ترجمه است  که ضربه ای سخت بر پیکر شعر و ادبیات اقوام  وارد می سازد . ناگفته نگذارم در یکی از نقد هایم را که بر شعریکی از شعرای اقوام داشته ام ، به موضوع جالبی نیز دست یافته ام ، آن هم اینکه با تمثیلی از گل طبیعی و مقوایی به یک درومایه گی محتوایی برای  شاعر اقوام  قائل شده ام که آنچه شاعر اقوام می بیند گل طبیعی را با عینیت خاص و در واقع علاوه بر حس زیبایی شناسی بلکه با لمس کردن آن می تواند تراوشات ذهنی خویش را در قالب شعر خلاصه کند . اما شاعری که در برج های سنگ و آهن و آسانسورو نهایت در آسمان خراش ها زندگی می کند ، آن ذهنیتی را که در گل دارد شاید از عینیت و لمس کردن بدور باشد و تنها گل یک وجودی است که ملکه ذهن اش شده است . و با همان ذهنیت ساخته و پرداخته شده اختیارات ذهنی ،  مبادرت به سرودن شعر می کند . اما هیچ گاه دستان اش را به خارو تیغ های اقاقیا نسپرده است تا دریابد که بوی سرمست آن ـ اورا مجبور به تن دادن خویش به خارها کرده است . شاعر اقوام یکی از خوشبختی هایی را که در اختیار دارد ، طبیعت بکر است که هر لحظه به آن دسترسی دارد . از مه تا رمه از سحرگاهان تا شامگاهان از جلگه تا گوه از تندرو تگرگ و آفتاب و همه و همه گرفته تا قطره شبنمی که بر روی گلبرک یک شاخه گل نشسته است . این اندیشه معلق شاعر اقوام هیچگاه نمی تواند در کنار این همه موضوعات تازه و نایاب به راحتی بگذرد . شاعر اقوام گوش به بوق قطاری نمی سپارد که شلوغی شهر را شلوغ تر می کند . اگر به بانک دل نشین قرقاولی در دل جنگل گوش می سپارد آن را در هم می آمیزد با شکار در فصل اش ، یا بهار با طمانینه های پرندگان دیگر . پس بانک قرقاول ایجاد کننده یک ذهنیت پر معنا برای شاعر اقوام می شود . باد یک تراوش ذهنی برای شاعر اقوام می شود که خزانی در راه است . شاخه ای از درخت که از هجوم داس به زمین می غلتد تا شکم بره ای را سیر نماید ، این موضوعات چیز عادیی نیست که شاعر آقوام از آن چشم پوشی نماید . اگر تگرگی بر سبزه می نشیند توی شاعر اقوام به آن چشم می دوزی فی البداهه به سرودن می پردازی  و همان تگرگ اگر بر شیروانی حلبی یک شاعر شهری اصابت نماید صدای دلخراشش ذهن او را رنج می دهد تا طراوت ! آیا دل به قلم و دفتر می سپارد تا به سرایش شعر بپردازد ؟ ولی این همه شرایط برای شاعر اقوام وجود دارد که بتواند زیباترین سروده هارا از خود بجای بگذارد .اما با همه ی این داشته های زیبا و دست نیافتنی از ادبیات معاصر بدور مانده است . چراکه امروز امکانات شهری بر موضوعات بکر قومی پیشی گرفته است . اما این موضوعات به گمانم مرا به حاشیه متن کشانده است تا به موضوعی که می خواستم بپردازم از غافله بدور بمانم . حال بر می گردیم به شعر تالش ، همان گونه که در رابطه با ادبیات اقوام گفتیم با این موضوعات متناوب تالش نیز در کنار ادبیات و شعر قوم نجیب گیلک  خویش را تا حدودی وفق داده است به اینکه از این بهترین مضمون ها بطور دقیق استفاده نماید تنها برای کاوش این نوشتار رجوع می کنم به « گیلان نامه » که جلد ششم را نیز پشت سر گذاشته و این بار ادبیات اش را به «هسا شعر» های تالشی شاعر نام آشنای تالش ، جمشید شمسی پور خشتاونی اختصاص داده است . و بیست و هفت قطعه از هساشعر های تالشی اش را در خود جای داده است که از قرار معلوم در آینده ای نه چندان دور به نام « چیجه وشتن cija vastan رقص غنچه » روانه بازار کتاب می شود . از آنجایی را که قبلن در نقد های گوناگونی که بر آثار شمسی پور چه از منظومه «مسله رخون» گرفته تا شعر های امروزی اش ، ایشان را ذاتن یک شاعر طبیعت گرا می بینم و علیرغم اینکه با ادبیات معاصر نزدیکی زیادی دارد ولی هیچ گاه خویش را از طبیعت جدا نساخته است . دیدگاه شمسی پور یک دیدگاه دیالتیکی انکار ناپذیری است . همانگونه که اندیشه منحصر به فرد خویش را دارد ، هیچگاه آن را به دست حوادث نسپرده است . از طرف دیگر در شعر نیز علاوه ابعاد گوناگون آن ، تاثیر پذیر از شعر های مدرن اقوام دیگر نیز می باشد و وسواس شدیدی نسبت به این موضوع دارد . شمسی پور در تصویر پردازی طبیعی و با توجه موقعیت موجود،حد و مرز محیط زمانی همان تصویر را به نیکی می شناسد . شرایط محیط جغرافیایی تالش به گونه ای ست که مضامین در هر لحظه دم دست شاعر است ، به شرطی که بتوان از آن بهترین بهره را فی البداهه  برد . شاعر همانند عکاس چیره دستی است که لحظه ها را ثبت و ضبط می کند . لحظات نابی که شاید بر اساس همان موقعیت جغرافیایی خاص خود بعد ها یا از بین می رود یا ترمیم می شود. ولی آن لحظه ی خاص موقعیت خودش را خواهد داشت . در این قطعه شاعر در لحظه انتظار نشسته است ، یعنی شخصی را انتظار می کشد . اما چگونه این اتفاق در ذهن شاعر می افتد . قبل از برخورد با شخصِ در راه  ، دیالوگ ها گفته می شوند وموضوع نیز خود به خود خاتمه می یابد :

 

نشتَ رَمش

پوسَ اِژگِر

پواَ

بَلئتَ مَدَوَس

(پرچین فرونشسته / شاخه ی پوسیده / پایه / دروازه را نبند)    

 

در این قطعه فضای زندگی شمال را به تصویر کشیده شده است . آنهم در موقعیت جغرافیایی خاص هر خانواده . اینجا سکونت گاهی از قبل بوده است آثار بجای مانده هنوز ناگفته هایی را در خود دارد ، که شاعر دست برروی آن گذاشته است . اما اکنون ویرانی بر آن احاطه نموده است ، این ویرانی در ابزار پرچین وشاخه و پایه مشخص شده است ، که بستن دروازه را بی مورد می پندارد. جهان شعري شمسي پوررا مي توانم جهان ما ورائي بدانم چرا كه ايشان با بكار گيري واژه و سوژه هاي بكر و استريليزه شده ، بناي كاخ آثارش را از قبل در برابر تند باد حوادث و يا به زبان ساده بگويم از گزند انتقاد ها در امان نگه مي دارد . شمسي پور در راستاي بر افراشتن ستونهاي شعري اش غالباً عمودي نگريسته و در كنار آن ديد موشكافانه اش را نيز بر افق دور دست هاي زيبا نيز وسعت مي بخشد . ديدگاه مدرنيستي شمسي پور چنان بر تارك ادبيات اقوام مي درخشد كه مژده ي آينده اي درخشاني را مي دهد:

 

گلَه پاتیل

فوشی مینه درهِ فوشی

تیلهَ ، گر هَردشهَ

اینگارش واتًه :

مپیچاون من رَنگینَه

سنگ سنگَ

 

(ديگ جوشيده / از عمق خرده ريگها / ريگي ، چرخيد و غلتيد و / به گمانم گفت : / مرا مپيچان به رنگ / كه سنگ ،‌سنگ است !      

 

اين قطعه به نوع خود داراي مضامين بكر و پيچيده اي است كه خواننده را به پيچ و خم تصنع گوئي شاعر مي كشاند . در كنار آن اگر شاعر را از درون واكاوي نمائيم ، در مي يابيم كه ايشان با بازي زباني ويژه اش جهان را به ديگي جوشنده تبديل نموده است  ، اما حضور سنگ در بطن شعر كه تمام مضامين حول و محور آن مي چرخد ، شعر را به بغرنج مي كشاند . شمسي پور نيز سنگ را همچون فولاد الگوئي مي داند كه نماد تاثير نا پذيري آنها غير قابل انكارند ، اما ديدگاه ناتوراليستي شمسي پور زيبائي آثارش را دوچندان مي نمايد . چرا كه در اين قطعه سؤال مبهمي كه پيش مي آيد مبني بر اينكه چرا ديگ نمادي براي اين دنياي فرّاخ شده است ؟‌ كه جواب ، نه تنها آسان نيست بلكه بايد در لا بلاي واژه هايش رسوخ نمائي تا دريابي الگو برداري از طبيعت موجود تا چه حدّ براي شاعر لذتبخش و در كنارش چه تأملي را در پي داشته است . شمسي پور آنگاه جهان را به چالش مي گيرد تا در كنارآن خودش را بيشتر بيازمايد و گرنه محال واقع خواهد بود تا به سنجش پيرامونش بپردازد و در كنار همه ي اينها با توجه به اشرافي كه بر پيرامونش دارد ، حتي بر مويرگهاي واژه ها تسلط كاملي دارد و نوع تنوع طلبي و آفرينش شعري كه به نوعي به جهان بيني خاصي مربوط مي باشد ، شمسي پور همواره بر مبناي روحيات و ذهنيات خويش دنياي اطرافش را مي نگرد . به نظر مي رسد شعر از نظر شاعر فقط يك ضربه ي ناگهاني ست كه در حقيقت شاسي زنگ شعري فشار داده مي شود تا قلمي بجنبد و شعري حك گردد . شمسي پور از ناهنجاريهاي زبان دوري جسته  و از ناهمواريهاي زبان به آساني مي گذرد ، تا به جائي برسد كه هيچ موانعي سد راهش وجود نداشته باشد . در كنار همه ي اينها وسعت تخيل ، كه شيوه ي خاص شمسي پور است كه هر روز مي خواهد ديدگاهي  جديد در شعر ابداع نمايد. در کنار این ، آنچه که شاعر نمی تواند از آن خودش را رهایی بخشد ، اندوهی است که در ذات شاعرانه گی اش رسوب نموده است . تا جایی که در منظومه «مسله رخن» مملو از این اندوه هاست .  امروز که در شعر مدرن اقوام ایرانی غوطه وراست ، هنوز رد پای اندوه سایه به سایه در تعقیب اش است . اما این اندوه نه از لحاظ بیکرانگی عوامانه باشد ، بلکه اندوه اکنون حسی برایش شده است که با نگریستن به تصویر یکی از اجزای طبیعت آن نمود پیدا می کند . نمودی که در نهان خانه ی حس تصویر گر شاعر بصورت یک دوربین مخفی کار گذاشته شده است . آنگاه که در یک لحظه ی ناخود آگاه رها در طبیعت می گردد ، امواجی بر حس تصویر گر شاعر تصادم می نماید تا تداعی گر آن لحظه ی اندوه بار باشد :

 

دیلی کشا گتَ شَ

پورآبَه دیل غمی نَه

کُوکُو دور دِرِ

نالَ

( دلم را در آغوش گرفته است / با دل پُری هم / کُوکُو ، از دور می نالد)

 

 دیدیم که کوکو در لحظه ی زایش شعری در ذهن شاعر شاید حضور نداشته است ولی نماد کوکو ، خود بیانگر غم و اندوه می باشد .اما فلسفه زندگی در شعر شمسی پور علیرغم میل باطنی او بار معنایی دیگری دارد . در دوقطعه زیر به زیبایی می توان دیدگاه فلسفی شمسی پور را در رابطه با زندگی درک نمود :

 

دِ قبر

دِلیف

دِ پَر

بَر م ،

آسمونی لَچ!

 

( دو گور / دوبرگ / دوپر / می کشدم ، وسط آسمان !

 

*****

مغریبَ

آفتاو گِتَ خِری تَن دِرِ

سرَه خونی شی نویسی یَه

غُربت!

(غروب است / بر پیکر ابر گرفته خورشید/ خونین نوشته شده است / غُربت!)

 

در قطعه اول قبل از مرگ  ، گور نمود عینی پیدا می کند . بعد با تمثیل هایی همچون دو برگ و دوپر که نماد سبکبالی یا به اصطلاح فلسفی سبک روحی به تصویر کشیده شده است . حال از نظر شاعر مرگ شاید سبک تر از دوبرگ و دو پر باشد ، چراکه خلاصی از جسم ، زمان و مکان نمی شناسد . به این لحاظ آسمان را در دید عامیانه نگریسته است . یعنی فلسفه زیستن را با در هم پیوندی با واژه ی آسمان خلاصی از مادی گری را به تصویر کشیده است . یعنی جهان مادی در پوچ گرایی و بیهوده گی با تشبیه دو برگ و دو پر با ابدیت پیوند جاودانه می خورد . ولی در قطعه ی دوم فلسفه زندگی آن روی سکه اش نمایان می شود . هنوز شیپور رهایی نواخته نشده است ، هنوز بر تن این جهان حریری از ابر پوشانده شده است ، اما این حریری که آغشته به خون است که خطاط زمان سفر را بر آن حک نموده است . سفری که شاعر آنرا بر دل ابر و خون و خورشید می جوید !

 

 

تحریریه

وزمتر


نویسنده : فردوس سليماني | ساعت 22:0 روز پنجشنبه دوم اسفند 1386
| لینک ثابت