تبليغاتX
.:وزمتر:.
به نام خدا
 

وزمتر

  صفحه نخست | عناوین مطالب وبلاگ | rss

  و بنفشه را در آغوش می گیریم
 

بهاران خجسته باد!

 

آنگاه که سبزینه های بهار

بر خاک نمور

           بوسه می زنند

شیاطین سُرخ باغچه ها و

بنفشه های رقّاص

               لبه ی جویبار

آواز پرستوک ؛

پرواز کفشدوزک ها

مرا بر بال خیالِ سفرِ نیامده ام

                                   می نشانند

وتو

   صدها بهار را

                      آواز کن !

 

هموطن تُرک ، کُرد ، فارس ، لُر ، بلوچ ، عرب ، مازنی ، کرمانی ، اصفهانی ، شیرازی ، گیلک ، تالش ، تات و...

سلام ؛ 

سالی که گذشت همانند سال های اعصار ، با ماه ها و هفته ها و روزها و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه هایش ، مارا بردوش  خویش کشید . سالی که اگر نگوییم رنج ـ در خوان گسترده ی فرهنگ و ادب و هنر ، نظاره گر سفرکرده ها شدیم . سالی که در پیکره ی فرهنگ و هنر، دراوج سرمای سوزناک دیماه اکبر رادی را از دست دادیم ، قیصر امین پور را در کنارمان نداریم وهم علما و دانشمندان و بزرگان مان در پیش مان نیستند و اگر بر دیوار حسرت و آه و اندوه تکیه دادیم ، در کنارش لبخند هم بود . شانه هایمان را زیر بار رگبار رنج ها و سختی ها خم نکردیم . سینه دادیم به تند باد های حوادث و در کنارش تجربیات گهر باری اندوختیم . تا لبخند را با هم وطنان مان تقسیم نماییم . شیرینی کارمان در رنج بود . اگر صد بار زمین خوردیم ولی هرگز از پای نیفتادیم که این را ، سمبل واستقامت مان قرارداده ایم . همین که می بینیم تلاش و کوشش مان ، واژه هایمان فرهنگ «مردم نجیب تالش » شده است به خود می بالیم و سال هشتادو شش را بدرقه می کنیم و به هم وطنان از دل می گوییم : سال نو مبارک!

 

 

                                                                   تحریریه

                                                                  وزمــتر

توضیح لازم :

 

در لحظات پایانی سال به مااطلاع داد

 شد که جناب عبدلی نوشتاری تحت

 عـــــــــنوان « تـــــالش در سالی که

 گذشت » در سایت :

 www.taleshan.com  

منتقل نموده است که هـم خوشحال

 کننده بود و هم شگفت آور ! و در این

فرصت کــم تنها کاری که توانسته ایم

 انجـــام بـــدهیم آدرس سایت  جناب

 عـــلی عبـــدلی را در اختیار بــــازدید

کنندگان قــــــــرار بدهیم تا به ایشان

گفته باشیم :  «آمدی جانــم بقربانت

 ولی حالا چرا ؟» : 

 

هنر اگـر فقط تزئین کننده ی میز شام قدرتی باشد که آن را

به گروگـــان گرفته باشد ، برای ما بی ارزش خواهد بود .    

 

اوریش ریج شاعر مشهور آمریکا

 

 

چـــــــــرا؟

«مؤسسه1» بعلاوه ی «تالش2» مساوی است با آسیب «شناسی3»

 

جمشید شمسی پور «خشتاونی»

 

چندی پیش ، دوست روزنامه نگارقزوینی ام پروژه ای از «سادات تنکابن» در قزوین را در دست داشت ، خصوصاً سید ابراهیم تنکابنی که مدارس دینی ، آب انبار ها و محله های بیشماری درشهر قزوین به این نام شهرت دارند و از حقیر اطلاعاتی راجع به این موضوعات خواسته بود و با وجود اینکه مرحوم سید محمد گلریز مورخ نامی قزوین مختصری از شرح حال سید ابراهیم تنکابنی در کتاب «مینودر» جلد اول آوَرده است . هم چنین محمد سمّامی حائری در کتاب «بزرگان رامسر» جلد اول به آن پرداخته و من هم در زمینه «سادات تنکابن» در دهه ی شصت تا هفتاد در مطبوعات یومیه آن زمان مرور نموده بودم ، دیدم چه بهتر کنجکاوی نیز در رابطه مقالات منتشر شده آن دوره نموده و منابعی پر مَلات در اختیار این دوست نازنین قرار دهم ، که چنین هم شد. مشغول کَندو کاو نشریات آرشیو شده ای ـ مخصوصاً «کیهان فرهنگی» دهه ی شصت و هفتاد، که ورق می زدم ، به مقاله ی « صِربستان و بوسنی و هرزگوین در گذر تاریخ » به قلم نقی لطفی (سال دوازدهم شماره 122) بر خوردم . اگر چه این موضوع ارتباطی با در خواست دوست محقق ام نداشت . اما این یکی دوهفته ای که پشت سر گذاشته ام ( دی ماه ) بخصوص مصاحبه ای که سایت «هنر و موسیقی » با خواننده قدیمی تالش مقیم سوئد ، خانم « روح انگیز میرزایی» انجام داده بودند ، بسیار قابل توجه است . در این پرس و گو نکات ارزشمندی بود و ذهنم را قلقلک می داد . ناگفته هایی که تاکنون در تالش عنوان نشده است وانگارالهام شده بود ، چرا در این خصوص سکوت کنم و واژه های خانم «میرزایی» را به تحلیل نگیرم ؟ تا برای جوانان احساسی تالش که در قالب موسیقی می خواهند کار نمایند راهگشا باشد . نکات ارزنده ای که در این گفتگو وجود داشت سوژه ای بود که مدت هاست به دنبالش بودم واین موضوع کاملاً همگام با مقاله آقای نقی لطفی بود. چه شباهتی که بین اقوام وجود ندارد ؟ فرقی نمی کند ایران باشد ، آفریقا ، آمریکای لاتین و یا شبه جزیره بالکان ! امپریالیزم با شاخک هایش در همه ی قالب ها قادر است فتنه بپا نماید . چه چیزی بهتر از جوانان احساسی ؟! که بی ترمز اند و بی آنکه خودشان بدانند ـ با رونویسی شده ی نوشته جات نفاق افکن ، به سرعت غیر مجازشان ادامه می دهند . با وجود اینکه در دهه ی هفتاد این مقاله را مرور نموده بودم ، نمی دانم چه حس کنجکاوانه ای به من دست داد تا حریصانه به آن بپردازم . هر چه که سطرها و عمق مقاله را می کاویدم ، واژه ها چنان برایم بوی آشنایی می دادند که در این چند ساله در نشریات اجاره دستوری تالش و هم چنین وبلاک ها و سایت های مشکوک که به مشابه ی چنین مسایلی می پردازند ، به وضوح دیده ام . اگر چه در بوسنی برف اش سرخ و در عراق و افغانستان با سکوتی سیاه ! «دخترکان نا آشنا به شرم زنانه ، غرق به خون تجاوز ، نمی دانند چه رُخ داده است از مصیبتی غریب ، مادران خود را صدا می کنند ، نفرت ابدی بر دلقکان رای و شورا و مصلحت ، نفرت ابدی بر انشاء نویسان و قطع نامه نگاران ، نفرت ابدی بر دلالان لباده کَش خوک چرانی در پرتو چراغ های قرمز قانون  از سر سبزی حیاط بشر سخن می گویند ...» البته یادآوری این نکته ضروری ست که احساس کاذب و افکار شوونیستی تنها شامل منطقه تالش نمی شود و ما همین افراط گری ها را در چهار سوی ایران کما کان شاهد بوده ایم . با توجه به اینکه متن مقاله پرحجم و با بُن مایه ای قوی و اطلاعاتی که از شبه جزیره بالکان به ما می داد ، برایم بسیار قابل توجه بود . « هنوز پدران زخمی در معاصره سرنیزه ها ، فریاد دختران نابالغ خود را در وحشت تجاوز صِربها می شنوند ، فوران خشم از رَگان دریده ، بی نام نشان با سینه ای سوخته و ناموسی که بر جای مانده تا از شدت شرم دشنه بر گلوی خود بگذارند» که اگر آن ها را زیرعدسی حس کنجکاوانه دیگری قرار دهیم ودر ابعاد گوناگون سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی ، هنری و... نیز بنگریم ، خیلی از واقعیات را می توان بر مبنای آن سنجید . مقاله مذکور طوری تنظیم یافته بود که هر سطرش مرا به فضای متفاوتی به دنبالش می کشاند . گاه در رابطه تاریخ ، گاه در رابطه با هنر و ادبیات و موسیقی و... که هرکدام شان دریچه ای در قالب های گوناگون برویم می گشود . به ناچار دست به قلم برده تا علاوه بر جدا نمودن نشریات برای آن دوست محقق ام ،برای خویش نیز فیش برداری نمایم (که البته بخشی از آن فیش ها ارتباطی به این بوم ندارد) تا بتوانم آنرا در طرح مقاله ای ریخته و در اختیار جوانان منطقه قرار دهم و از آن بومی بسازم و جوانان مظلوم تالش خصوصاً یکی دو سه نفراعضاء آن «مؤسسه » به شرح آن خواهم پرداخت ـ و در این چند ساله نام شان سریالی با هنر گره خورده است ، آن هم از نوع سفارشی ! متاسفانه بجای اینکه قلم مو بر دارند روی آن بوم (تالش) مینیاتوری از هنر ، حک نمایند ، آمده اند سطل به سطل روی این بوم گُواش پاشیده اند . ما اگر به «کتابچه پیوست آلبوم موسیقی تالش» به دقت بنگریم در خواهیم یافت ، نه تنها من ، بلکه آنهایی که به نوعی از این جوانان حمایت می کردند ، فریادشان نیز در آمد و از «تعهد» این جوانان ، پناه به قلم برده اند و «فوزه» (صوت دهنی) را سبکی از موسیقی تالشی معرفی کرده اند! حتی پرده ها و ملودی های تالش را زیرو رو و وارونه و از خودشان چیزی به عنوان تصنیف ساخته و آن را در کنار بقول خود هواهای تالشی که «سبک را شیوه ... هیچگاه دو سبک نمی تواند آنقدر به هم شبیه باشند که نشود آنها را از هم شناخت . بنابراین موسیقی آستارایی ، کرگانرودی ، تالش دولابی ، ماسالی و شاندرمنی و فومنی هر یک سبکی از موسیقی تالش اند و نه شیوه ای » ! وقتی در آن «کتابچه» مشخص گردید ، با توجه به اینکه ما مقالات با ارزشی در رابطه با موسیقی و آن برنامه قبل از انقلاب «سیری در تالش» که چه تصنیف های بیادماندنی ای در دل خود دارد ـ  حتی بعد از انقلاب هم نتوانسته ایم چیزی جایگزین آن نماییم . این جوان مظلوم در «کتابچه آلبوم» خود در صفحه 7 آنگونه که مشخص شده ، حتی حُرمت پیشکسوتان را نیز پایمال نموده است .یعنی کتابچه ی آلبوم قبل از انتشار به رؤیت این دوست مان نرسیده است . کتابچه ای که در «مؤسسه تالش شناسی » مایه می بندد ولی در انتشارات «ماهور» توزیع می گردد!. با عبدلی که چنین شده است خدا به داد آنهایی که تجربه ای اندوخته اند برسد که در وبلاک هایشان پیداست !!! و در همین رابطه مقاله ی تطبیقی فردوس سلیمانی وزمتر ـ در مناسبتی دیگر به این معضل که مینیاتور روی بوم ، با سطل گواش اشتباه گرفته شده و بی حُرمتی این جوان و مشابه ی او درتالش خواهد پرداخت . بگذریم  دراین گیرو دار و حین تهیه ی فیش ها (که برای این نوشته به کار نمی آید) نمی دانم چرا صدای زنده یاد «احمد روشن» در گوشم طنین می انداخت ؟ آنچنان عذابم می داد تا جایی که برای ثبت هر واژه ، طنین صدای پشت تلفنی که برایم زده بود ،غم سنگینی را بر دوشم حس می کردم . خوشبختانه یکی دو عزیزی در همین ماه گذشته (آذرماه) خبرهایی در رابطه با تالش در اختیارم گذاشتند ، خصوصن چند برگ پرینتی که عزیزی دیگر دراختیارم قرار داده بود ، این چند صدایی ها در رابطه با تالش درذهنم  تکرارمی گردید . ناگفته نگذارم و نمی خواهم از خوانندگان کتمان کنم ، زنده یاد «احمد روشن» در یک تماس نمی دانم شماره تماسم را از چه منبعی تهیه نموده بود ، به هر حال این اتفاق افتاد و از آن سوی خط صدایی گفت : «منزل آقای خشتاونی ؟» و باقی قضایا ـ گفته بود : « تا آنجایی که با خبرم در گیلان صدای پرقدرتی داری و می خواهم فضایی برایم باز نموده تا فریادم را به گوش مسئولین گیلانی رسانده که عده ای جوان بنام موسیقی دارند حرمت پیشکوتان قوم ما را تارو مار می کنند و...» و ناگفتنی هایی که در قبال آن ، من به دلجویی از ایشان پرداختم و گفته بودم که دل نگران نباشید ، اینها بادهای موسمی و زود گذر اند . چشم ! در اولین فرصت به آن خواهم پرداخت . در این خصوص «فردوس سلیمانی وزمتر» را روانه ماسال نموده تا با ایشان گفتگویی در رابطه با موسیقی تالش با این پیر پیشکسوت نی نوازمان داشته باشد ، حاصل آن نوار کاسِتی شد که اکنون در آرشیو موجود می باشد . خوشبختانه همان زمان در مطبوعات محلی توسط روزنامه نگار شهیر تالش جناب چنگیز شکوری ، بخشی از درد دلهای آن زنده یاد را نمی دانم خود تهیه نموده بود یا که ... بازتاب داده بودند و قرار بر این بود ادامه این سلسله نوشته ها تداوم یابد . نمی دانم پشت صحنه ی این موضوع چه چیزی پنهان  بود ، ما نیز دنباله اش را نگرفتیم و قرار بر این شد ، نوار را پیاده نموده تا در جراید گیلان به چاپ برسد . که فصل ، فصل رفتن بود و اجل فرصتی برای این عزیزموسیقی تالش باقی نگذاشت و نوشتارمان نیز راکد باقی ماند . اما در حین فیش برداری انگار همین صداها بودند که بخشی از آن با قلم شیوایی نیز تنظیم یافته بود  مبنی بر اینکه : « آنچه را که بنام موسیقی اصیل و دلنواز و دلگشاء تنبوره چگور «چوگور» و ... از آلات موسیقی آذربایجان و خراسان و غیره بوده و هیچگونه ارتباطی به لحاظ ریشه ای و بنیادی و تحقیقاتی ندارد به فرهنگ و تمدن و آیین موسیقی اصیل نداشته و ندارد... دوستانی با ناآگاهی از فرهنگ و تمدن وشعرو موسیقی و آداب و رسوم کُهن سرزمین باستان اسلامی[!!!] تالش بزرگ بدون علم و آگاهی و نیز بدون تحقیق و بررسی واژه های نامانوسی چون «داتام» را پدر تالش

 

« هنوز پدران زخمی در معاصره سرنیزه ها ، فریاد دختران نابالغ

خود را در وحشت  تجاوز صِربها می شنوند ، فوران خشم از رَگان

دریـده ، بی نام نشان با سینه ای سوخته و  ناموسی که بر جـای

 مانده تا از شدت شرم دشنه بر گلوی خود بگذارند»

 

معرفی می کنند و این جفای بسیار بزرگ و نابخشودنی به فرهنگ و تاریخ و قوم کُهن تالش می باشد ... این کار اصالتاً و بنیاداً غیر کارشناسانه و در محافل مربوط نا آگاهان شکل گیری کرده و فاقد وجاهت قانونی ، تاریخی و پژوهشی و تمدن بزرگ تالش که امروزه دچار اینگونه نامهربانی ها و بی مهری های افراد ناآگاه و خدای ناکرده مغرض قرار گرفته است ... ادامه در شماره بعدی»(تیجره ، شماره 6 خرداد 83 صص 18و17) . متاسفانه ادامه ی این مقاله راکد باقی ماند. لابد دلیلی داشت و از قرار معلوم جناب شَکوری نیز در صدد متصدی سر دبیری این جریده بود که در شماره بعد در شناسنامه ماهنامه ، نام ایشان به عنوان سر دبیر ثبت گردید . لازم است در این جا از مدیرمحترم  مسئول تیجره جناب سید شهرام صفوی از بابت منتقل کردن چنین مقاله ای تقدیرو تشکرنمود. اگر ما همین واگویه های این پیر و پیشکسوت موسیقی تالش زنده یاد «روشن » را ملاک قرار دهیم در خواهیم یافت ، اگر به یقین نگویم هشتاد درصد ، بلکه سی درصد مرگ این بزرگوار را همین بی حرمتی های افرادی که نه شناختی به تاریخ دارند و نه قالب های شعری را آنگونه که در تازه ترین و جدیدترین آثار شان ، در وبلاک ها به نمایش گذاشته شده ، حتی شعر تالش را نیز نمی شناسند ( چه رسد به قالبهای معاصر!) و نه موسیقی را ـ  که در بالا ذکر شد و این نونهالان بخاطر جذابیت نام و شهرت ـ و مجریان مطبوعات اجاره دستوری منطقه که آنها نیز جوانند و احساسی و زیر «چتر حمایتی» اشخاصی مشکوک ، کم و بیش به آن پرداخته و خواهیم پرداخت . نمونه ای از آنرا که به موسقی تالش مربوط است و آن هم اینکه  وقتی ، پروژه ی موسیقی گیلان که اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی بخشی از آن نیز شامل موسیقی تالش می شد در اختیار جوانی قرار می دهند و قراردادی نیز در این خصوص با ایشان بسته می شود . بعد دوسه هفته ، نوشته ای در قالب موسیقی تالش !!! در اختیار آن اداره محترم قرار می گیرد  و پس از بررسی کارشناسانه ای که بر روی آن صورت پذیرفت ، متوجه شدند ، این نوشته  نه نُت برداری شده و نه در معرفی دستگاه های موسیقی تالش خبری بود . ایکاش آن «مؤسسه » جزواتی منجمله جلد اول آموزش سه تار تالیف استاد جلال ذوالفنون به کوشش مهرداد ترابی  در اختیار این نونهالان قرار می داد ! اگر چنین جزواتی در کارگاه ها و مؤسساتی که در تالش مجوز گرفته اند در اختیارشان بود مسلماً می توانستند از پس مأموریت اداره محترم کل ارشاد اسلامی گیلان برآیند . که حکایت اش در جایش افشاء خواهد شد . به ناچار استاد فریدون پوررضا در معیّت دوست نازنین ام هوشنگ عباسی و عزیزانی دیگر به منطقه تالش عزیمت نموده و به منزل خواننده ی قدیمی تالش ، قسمت خانی می روند و ایشان نیز در قالب موسیقی با خواندن تصنیف ها و ترانه هایی که در طول عمر خود با آنها دست و پنجه نرم کرده بود که حاصل تلاش شان دونوار کاستی شد و از این دو نوار کاست ، بخش قابل توجه ای از تصنیف های تالش در کتابی به کوشش استاد پور رضا در زیر چاپ می باشد . که ما خبرش را در ماهنامه اجاره دستوری تالش شماره 22(همان شماره جنجالی که عبدلی تاریخ را تحریف !!!و عاشوری ...) در صفحه خبرهای فرهنگی مرور نمودیم مبنی بر :« کتاب موسیقی فولکلوریک گیلان نوشته استاد فریدون پوررضا بزودی منتشر می شود . در این اثر که به موسیقی گیلان پرداخته است به موسیقی تالش نیز پرداخته شده است » کاری که این عزیزان به دوش گرفتند می بایست ، آن جوان خود به تنهایی به پیش می برد . با توجه به اینکه تبلیغات کاذبی بر روی او در تالش شده بود ، نتوانست از پس آن بر آید ! و این عارضه ی تاریخی ، چندین سال است گریبانگیر اقوام ، منجمله تالش نیز گشته ، گاه واژه ای را بنام «داتام» بر سر زبان ها می اندازند و یا با «خله xәlē » یا به زبان ساده «اویان oyān » تالشی ، سکوت سالن ها را از هم می درند. بارها فرق آن پیر مرد نی نواز بنام «هیزم شکن» با آن جوان را که از جشنواره ها ، همایش ها و محفل های موسمی لوح تقدیر دریافته اند برایم سؤال شده  که آیا «مؤسسه تالش شناسی» کارگاه موسیقی دارد ؟ آرم مارلیک مانندی که درمنطقه خلخال و نمین کشف و مُهری از آن تهیه  شده ، از طرف باستان شناسان مشخص گردیده که این شی کشف شده مختص تالش است ؟ و از روی آن شی مارلیک مانند، مُهر و یا لوگو ساختن و ابزار قرار دادن آن به نوعی خیانت به تاریخ گیلان نیست ؟ و دهها نمونه از این سؤالات ، که می بایست در آن « مؤسسه » تشریح می شد! آن هم در حضور پیشکسوتان تالش ونه عده ای جوان ! آیا با آرم این شی بیانیه صادر کردن جایز است ؟!و این بَلبَشوی چندین ساله در موسیقی ، حتی در رتبه بندی و امتیاز فرق بین سنین مختلفِ جامعه تالش ـ برای آن «مؤسسه » هنوز مشخص نیست ! که ایکاش بجای سیاست به موسیقی پرداخته می شد تنها چیزی که در آن «مؤسسه » انتقال داده شده اینست که عینک ته استکانی آن پیر مرد(نوروزعلی محمداُف) را به دست جوانان مظلوم داده اند تا در لابلای نوشته ها بگردند ببینند فلان شخص در نوشته اش چند نقطه جا گذاشته و یا آن یکی در مقاله اش ویرگول گذاشته  یا نه ؟ جالب اینکه چنین مسائلی تنها در هنگام تایپ رُخ می دهد نه به عنوان نداستن آرایه های ادبی! دامن زدن به این تنش ها امروز در تالش تا حدودی توانسته به رکود هنری منجر شود . تا یکی دو روزی شاید دلالان را سراپا نگهدارد ! جالب اینکه  هنوز برای جامعه تالش جایگاه اشخاص در قالب موسیقی و هنرهای دیگر مشخص نشده است . به عنوان نمونه هیزم شکنی که قادر به خواندن و نوشتن نیست و ازموسیقی علمی چیزی نمی داند و باهیچ با صلاحیتی  ، در رابطه با مقام ها و دستگاه های موسیقی تالش در ارتباط نبوده و نیست و از انواع و اقسام موسیقی اقوام ایرانی ، سنتی ، و ملی هیچ اطلاعاتی ندارد ، تنها یک قدرت خدا دادی در وجود این پیر مرد نهفته است که توانسته با رقص پنجه هایش آنچه را که در طول عمر بطور اتفاقی وبا تمرین های مکرر به خاطر سپرده ، مردم را به وجد آوَرد و در قالب دیگر ، آن نوجوانی که در محفل دانشجویی « آژیم » به تنبورنوازی پرداخت و به چه زیبایی نیز موسیقی پیرامون خود را به اجرا گذاشت . اگر ما همین نوجوان با استعداد تالش را نزد استاد سنتور نواز پرویز مشکاتیان و دیگران می سپردیم دو فردای دیگر یک نخبه تحویل جامعه موسیقی می داد که در موسیقی صاحب سبک می شد . یا اگر او را به نزدعاشق لَرهای آذربایجان و یا موسیقی دان های دیگر اقوام و... می بردیم  حتی ممکن بود ممتازهم در بیاید . کما اینکه صدها همانند این نوجوان را در بین اقوام ایرانی داریم . حال سؤالم این است فرق بین این نوجوان و آن جوانی که ادعای موسیقی تالش را به یدک می کشد و هنوز الفبای موسیقی را نمی داندرفته بسوی سیاست!!! در چیست ؟ اگر در پژوهش موسیقی باشد ، باز با عملکردش همخوانی ندارد! اگر در قالب نواختن به آن بنگریم به گمانم نواختن آن نوجوان برتر از ایشان است ! و در گردآوری آثار نیز که همان اشخاصی که این جوان را در پیرامون خویش دارند ، متاسفانه بر آثارشان هم خُرده گرفته اند . آیا همین دلیلی بر ناتوانی «مؤسسه تالش شناسی » و جناب عبدلی نیست ؟! باز سؤال می شود آیا آن جوایز و لوح های تقدیری که در همایش ها و جشنواره ها توسط او دریافت شده ، می توان در موازنه با آن پیرمرد نی نواز و آن نوجوان تنبور نواز قرار داد ؟ هر دوی آنها تنها آنچه را که نواخته و می نوازند ، تصنیف های تالشی است . منتهای مراتب آن یکی در بندهای نِی ، این یکی در یکی دو سیم تنبور! البته در امتیاز بندی هم می توان رتبه ی مافوقی را به هیزم شکن اختصاص داد ! ودر تنبورهم آن نوجوانی که در سالروز محفل دانشجویی«آژیم » نواخت . اگرچه نه کلاسی دایر نموده اند و نه ضبط و صوتی در گردن آویخته و بجان نواها و نغمه های تالش افتاده تا کسب درآمد دلالان ( که زبانم لال ـ تجارت با شرافت در موسیقی تالش است) شود! از خوانندگان چه پنهان دوسه سال پیش در یک زمستان سوزناک در تهران جوانی بنام فریبرز رستمی ( مدیر مؤسسه آشیانه) را دیدم . جوانی که گاه ازموتیف های جذاب  و ملودی ها ، قایقی می سازد تا بوسیله آن پول پارو نماید!! و می گفت :« من در موسیقی اقوام هیچ حد و مرزی نمی شناسم . کارم شده کنکاش در درون موسیقی اقوام ! فرقی نمی کند تالش باشد ، گیلک ، تُرک ، کُرد و... مهم ، پیدا کردن یک ملودی ست . انگار اشیای عتیقه ای را از دل خاک در می آورم. من کارم شکار ملودی هاست تا از یک کار با ارزش و ماندنی و...» و درست هم می گفت ملودی هایی که ذخایر ارزی تالش بود ، این شخص به زیرکی خاص خودش از آن بهره ها برد! و ملودی تالش را تا فرانسه پیش راند . شخصی که حتی تالش هم نیست .می بینیم که یک پژوهشگر غیر تالش نیز توانسته از پژوهشگر!!! تالش پیشی گیرد! حال سؤالم از این جوانان تالشی که موسیقی را دنبال می نمایند فرق بین هیزم شکن  ـ چرا هیزم شکن؟ حتی آنها ، با فریبررستمی ، در چه می بینند؟

جالب اینکه همین جوانان در کمیته ی تخصصی «مؤسسه تالش شناسی » در رابطه با موسیقی صاحب نظراند!!! و این هرج و مرج ها در موسیقی و هنرو ادبیات ، تالش را تا آنجا می رسانند که داد حمایت کنندگان را نیز در آورده اند . در یکی از جراید دستوری تالش ، عزیزی که خود مشوّق این جوانان افراطی است ، در نقدی بر کار یکی از همین ها نوشته بود : « فوزه (صوت دهنی) به عنوان یک عنصر موسیقیایی فولک تالش فقط به عنوان یک تفنّن مرسوم و قابل اشاره است و لاغیر لذا آوردن نمونه هایی از آن در چنین مجموعه ای ... جایز نبود» . ببینید افراط و تفریط در تالش چه ها که نکرده است ! که داد این شخص نیز درآمده است . البته در شماره 24 یکی از ماهنانه های اجاره دستوری« تالش» نوشته ای نقد گونه در ارتباط با شعر «ذوالفقار احمد زاده » به قلم جناب عبدلی با من تا این لحظه هم عقیده بوده که جای شکرش باقی ست! و یک تشکر ویژه ای در این دودیدگاه از من طلب کار خواهد بود . اگر قرار باشد تقدیری صورت پذیرد در بیابان تشنه ی بی حرمتی  و ناسپاسی در شعر و موسیقی تالش ، لازم می دانم  چنین دیدگاه با ارزشی را پاس بدارم که آورده اند :« با وجود تحولات شگرفی که در دو کشور [ایران و جمهوری آذربایجان] رخ داده است . آنچه موجب نگرانی گردیده است به نظر می رسد امروزه بسیاری از اخلاف احمدزاده دچار تکرار و مکررات شده و از زمان خود عقب مانده اند .دفاتر اشعار آنها بیشتر نظم است تا شعر » که این انتقاد بجا و قاطعانه این دوست نازنینم جناب عبدلی، قابل تحسین بوده وجالب تر اینکه می گوید :« به نظر نگارنده نزدیکترین راه برای ایجاد یک تحول در حوزه ی شعر تالش شمالی ، آشنایی با ادبیات معاصر ایران است . شاعران تالشی زبان برای اینکه بتوانند خود را با زبان و نیازهای زمان خود تطبیق دهند ، باید از تجربیات رنسانس ادبی ایران که با نیما یوشیج آغاز شده و هنوز در حال پیشروی برای رسیدن به تجربه های جدیدتر است ، کمال بهره را ببرند تا دست کم از برادران شاعر خود در تالش جنوبی عقب نمانند» انتقادی که یک دهه است آنرا سر لوحه کار خویش قرار داده ام و متاسفانه امروز جوانی که هنوز قالب های شعر نیمایی و سپید را نمی شناسد و از کنار این انتقاد ها سهل انگارانه گذشته و با توجه به اینکه در بالانیز اشاره شد این نو نهالان ـ عروض ، قافیه ، وزن وابزارهای شعر کُهن و نو را هنوز به درستی نیاموخته اند . حتی تجربه های پیشکسوتان شعر را نیز نادیده گرفته اند . همانگونه که ذکر شد جناب عبدلی با یک واژه « تعهد» کل کارنامه موسیقی شان را در اختیارمان قرار می دهد . بعد این نو نهالان می خواهند نماینده ی شعر جمهوری آذربایجان  در تالش شوند !!! علیرغم اینکه جناب عبدلی  ، اخلاف احمد زاده را تکرار زده دانسته است و متاسفانه همین جوانان باز از اعضای همان «مؤسسه تالش شناسی» می باشند !!! اگر بخواهیم به بُن مایه این جملات عمیقانه بنگریم ، سؤال می شود چرا «احمد زاده» نتوانست همانند نیما یوشیج برای شاعران تالش شمالی مانیفیست ادبی از خود بجای بگذارد و در قالب شعر ، نیمای قوم تالش شمالی گردد تا امروز اخلافش راه کج نرفته و بجای پرداختن به ادبیات ، لیست سریالی آن سیاست بازان را بنام هنر به مردم قالب ننمایند؟! وقتی یک عنصر سیاسی در شعر نیز مشتی شعار می پراکند و یکی از همین جوانان که «فوزه» (صوت دهنی) را سبکی از موسیقی تالش می داند ومی خواهد نماینده شعر!!! آنسوی مرزی ها و آنهم با رپرتاژ آگهی در مطبوعات و ... نیز باشد . نماینده ای که با آخرین آثارش در جلوی ویترین دید عموم قرار گرفته ، هنوز سبک های شعر معاصر را نمی شناسد که بخشی از آن نیمایی و بخش های دیگر در قالب های متفاوت !  غافل از اینکه مشوقان آنها در رابطه با ضعف شعری آن سوی مرزی ها به طور کامل واقف اند . ما اگر این دو موازنه را در سنجش دید عاقلانه ای قرار دهیم در خواهیم یافت ، سایه نشینان نیز به نوعی این جوانان را با توجه به اسنادی که از خود بجای گذاشته اند به رسمیت نمی شناسند .اگرچه در این رابطه هنوز روزنه ها کوراندو تاریک ! ولی ما با همین اش نیز قانع ایم .مدعیان جوانی که باید به پژوهش تحقیق تمرین بپردازند و بدانند آنچه می نوازند و یا می سرایند بر کدام مبناء و معنا استوار است ؟ اصلاً سازی را که در دست دارند باب قومیت قومشان هست یانه ؟ آیا هیچ مرجع و نهاد با صلاحیتی در موسیقی گفته ، این ساز ویژه ی فلان قوم خاصه تالش است ؟ در همین یک دو ساله مولودی خوانی از پیشکسوتان مولودی که احترام ویژه ای در نزدم دارد ، به همراه ویلون مولودی ای را CD نموده است اگر یکی دو قرن بعد تاریخ آن بگذرد و در طلاطم روزگار این اثر محفوظ  بماند و شخص محققی بر فرض مثال به آن برخورد ، آیا باید مبنای تحقیق اش در مورد ویلون چون یکی دو قرن قدمت دارد باید به هم دوره های خویش بقبولاند که ویلون ساز تالشی است ؟ محمد رضا درویشی که تنبور را با قدمت هشتصد ساله می داند . آیا این تنبور در این هشت قرن در تالش نواخته نمی شد؟و در زاویه دید دیگر اگر بر فرض با همین تنبور و ویلون و سازهای دیگر که متعلق به اقوام دیگر است . آثاری از خود بجای گذاشتیم و در جشنواره ها لوح های تقدیری به این و آن اهداء گردید . آیا باز می توان ادعا نمود این سازها متعلق به تالش است ؟ اصلاً چرا خود پیش داوری و قضاوت نمایم بگذارید از همین نشریات اجاره دستوری سوژه بگیرم و خوشبختانه همین جوانان احساسی که باوردارند : « روح انگیز میرزایی یک هنرمند خوب و دانشگاه دیده و محبوب ... و ضمن اینکه مجموعه روابط و دوستانی دارد که از سر آمدان فرهنگی ایران تشکیل می شوند ، دارای خانواده ای تحصیل کرده و با فرهنگ اصیل می باشند ... هنرمندی فوق العاده نجیب سنگین است در طول سی سال اقامت در سوئد با وجودی که هنرو دانش اش خریداران بسیاری داشت اما هرگز پا به عرصه هیچ رسانه ای نگذاشت » و به نام این هنرمند (روح انگیز میرزایی) در سال 85 در جراید افراطی چه هزینه و سرمایه گذاری بر نام و شهرت و آوازش  نشد ؟ تا هم کسب درآمدی در این خصوص نصیبشان گردد و هم حرف گذشته شان را ، در رابطه با آن کُنده هایی که به نوعی زنده یاد احمد روشن تا آخرین لحظه عمرش آن ها را به رسمیت نشناخت و باور داشت آنها همانند سازهای دست ساز ، همچون ویلون و... با هر الواری می توان  تراشید و بجای تراشیدن الوارها ، جوانان تالش بایست نُت نوشتن و اصول فراگیری موسیقی را به ذهن می سپردند و خوشبختانه مشخص گردید این جوان ، جزوات موسیقی را نخوانده است . از طرف دیگر با پرداختن به این نوع موسیقی درکنار مصاحبه خواننده ی پرآوازه ی اقوام ایرانی ، آن سرمایه تبلیغاتی خود را زیر پا له نمی کردند . خواننده ای که به زیبایی در گفتگویش با سایت «هنرو موسیقی» در رابطه با ساختار موسیقی تالش عصاره کلام را بدست خواننده و من شاعری که با واژه های تالش سرو کار دارم و موسیقی خوراک دیگر هنری ام است ، این واژه ها را بهتر از هر کسی می توانم درک نمایم که : « موسیقی تالش ساختار خاص خودش را دارد » . این حکم عالمانه ای در رابطه با موسیقی تالش است . و چون خواننده فوق الذکر، یکی از هنرمندان پر آوازه ی تالش اند ، جوانان احساسی باید از همین جمله درس موسیقی را بیاموزند و در رابطه با شعر آن بی حرمتی هایی که به پشکسوتان تالش شد ،  پیش کششان ! و برای من شاعر که با موسیقی تالش نیز به نوعی در ارتباطم ، اگر چه حرفه ام موسیقی نیست . اما به راحتی نیز نمی توانم از کنار این سهل انگاری ها بگذرم . همانگونه که این خواننده  پر آوازه ی اقوام ایرانی این چنین با درد می گوید :« ما به خاطر موسیقی هایی که بیرون از این منطقه می آید ، متاسفانه تاثیرات منفی روی موسیقی منطقه می گذارد . ما سعی می کنیم ریشه ها را نگهداریم . متاسفانه تعداد کسانی که این ریشه ها را نگه می دارند محدودند . من CD جدید تالشی که تازه روانه بازار شده بود نگاهی انداختم غمگین شدم . چون با ساز های خود آن منطقه اجرا نشده بود ... جوانان از ریشه جدا شده اند ... [ ببینید این جمله چه شباهتی با جمله دکتر بهرام امیر احمدیان : «نمی دانم چرا جوانان از اصل خویش دور شده اند » دارد ] در این آشفته بازار این نوع موسیقی در حال تضعیف شدن است و...» ناگفتنی هایی که می توان اینگونه استنباط نمود ، زنده یاد احمد روشن از همان ریشه های پرقدرت موسیقی تالش بودند ، متاسفانه از دست همین جوانانی که از ریشه ها جدا شده اند ، دق مرگ شد . دوستان صاحب نظر در موسیقی به این باور رسیده اند :« موسیقی فولکلوریک اگر خود یک هنر نباشد تافته ای از هنر است زیرا بدون ذوق تعهد هنری نمی توان منشاء خدمتی شد» . با توجه به اینکه آرشیو موسیقی تالش ، «آلبوم موسیقی گیلان و تالش» که توسط (انجمن موسیقی ایران) منتشر شده است ، بهترین سند و مرجع برای  موسیقی تالش و هم چنین مقالات جناب عبدلی در رابطه با پژوهش موسیقی تالش از مقالات برجسته ای هستند که در خصوص موسیقی ارائه شده است و من در رابطه با موسیقی تالش تاکنون از قلم ایشان انحرافی مشاهده نکرده ام و اگر ما عادلانه موسیقی تالش را آنگونه که از قلم و تلاش عبدلی در این چند دهه را به قضاوت بنشینیم ، نمره قابل قبولی می توانیم در پیش دیگر اقوام برایش قائل شویم و حتی در خصوص پژوهش در فرهنگ عامه هنوز یک سطر علیه ایشان انتقاد نکرده ام و به این باورم در فرهنگ عامه هنوز دستی بالای دست ایشان در تالش بر نخاسته است . تنها اگر انتقادی باقی مانده آن هم در رابطه با تاریخ تالش است وآب ما در یک جویبار نرفته و ارتباطی هم با این مقاله نداشته و نخواهد داشت . ولی متاسفانه یکی دو جوان به خیال اینکه با یک نوازش احساسی به جناب عبدلی می توانند قابش را دزدیده تا باز «کتابچه ای آلبومی » ارائه دهند . غافل از اینکه جناب عبدلی هزار قاب زنگار بسته در طاقچه هایش دارد.

 

یکی از وبـلاک هـای مستهجن هـواداران تالشان وارداتی به مدیریت

جــوان احساسی از اعضاء «مـؤسسه تالش شناسی » بی آنکه به فاجعه

 بهــار 58 شهر نَقَده اشاره ای نمـاید در انشائی گیلان را هـم وضعیت

با کُــردستان ایــران خـــوانده و آورده اند : « وضعیت کُردها در

آذربـایجان غــربی نیز مشابه  وضعیت تــالش هـا در استان گیلان

 است » یعنی « زاویه  جنبش تالشان ایران با نیروها و ایـدئولوژی های

 دیگر » از دید علی عبدلی پنهان مانده است ؟

 

چرا که اگر غیر از این بود این چنین از موسیقی انتقاد نمی کرد : « موسیقی فولکلوریک اگر خود یک هنر نباشد تافته ای از هنر است زیرا بدون ذوق تعهد هنری نمی توان منشاء خدمتی شد» و این صبوریت عبدلی که از روی صداقت نبوده بلکه از روی سیاست بود . در برابر فریاد های زنده یاد «روشن» نتوانست آنگونه که باید و شاید آنرا پوشش دهند و شاید من نیز تا حدودی غفلت کرده ام و این بومی که امروز می خواهم  ـ آنگونه است که بتوانیم در دید انظار عمومی بگذاریم و آن سطل های پر از گواش را بگذاریم برای آماتورها . ما بایست با قلم مو به رسم مینیاتور مشغول باشیم . اگر ما بخواهیم منشاء خدمات را به بوته نقد بکشانیم در این بین یک نمونه از هزار خواهیم آورد و آنهم «گزارش یک سفر از تالش تا تالش»  دریکی از جراید اجاره دستوری تالش ، که شباهت بسیار زیادی به مقاله نقی لطفی و هم چنین سرگذشت عبدلی دارد. جوانی که در گزارش خود قبل از سفر« «سه هدف مقدمات سفر خودرا» دیکته شده در جیب داشتند . غافل از اینکه سطر به سطر این گزارش «اهداف سفر» را نیز به نوعی در اختیار خواننده قرار می داد ! منجمله در آنسوی مرز طبق گزارش ایشان « در مدت پنج روز اقامت مان در باکو موفق شدیم با افراد زیر ملاقات کنیم : نوروز علی محمد اف ، اِلمان قلی اف ، بالداداش قنبر اف ، دکتر مشفق کریم اف ، علی ناصر ، بالاو غلان اشرف اف ، و شاهین طالب» که متاسفانه هیچ کدام از این حضرات نه موسیقی دان هستند و نه شناختی نسبت به موسیقی قوم تالش داشتند ونه از موسیقی تالش جنوبی باخبر بودند . تنها در قالب سیاست وارد کارزار شده بودند و در همان زمانِِ چاپ در جراید اجازه دستوری تالش معترض شدم و چون آن جراید در تیول عده ای خاص بودو با «چترحمایتی»که در فومن هفته نامه 4 دی را پوشش می داد!!! و اطرافیان آنها را هدایت می نمودند ، شرح حالش در این جا نمی گنجد . جوانانی که خود اجاره ای در ویژه ای همین جوان بنده را بنام X ها با الفاظ ناهنجار خطاب نموده بود . با توجه به اینکه خود آن ویژه شبیه یک شب نامه بود آن هم اجاره ای وتاریخ مصرف داشت و مشخص نبود ، سرمایه ای که پشت این ویژه و بنام یک استان خیالی ، قومی را درگیر خود ساخته از کجا تامین شده است . غافل از اینکه بنام موسیقی تا حدودی در جلوی ویترین دید عوّام ظاهرمی گردد . و هنوز جواب آن شب نامه «ویژه طرح ...» ضمیمه 23 سی خرداد 85 اجاره دستوری «تالش» ص 4 در باره ام نوشته بود : « با برنامه های متعدد شروع به تخریب کردند که [فلان است و بهمان] ... اینها را برای این نوشتم که Xها باید متوجه شوند که در اشتباه اند و یا حداقل ذهن مخاطبان برای سم پاشی احتمالی آنها آماده شوند ... » و کسی نبود تا به این جوان بگوید : پسرم ، این حق من نبود تا درهمان ویژه ای که معلوم نبود هزینه اش از کجا تامین شده بود به پاسخ آن بپردازم ؟ چون این جوان از قبل می دانست که جواب مرا چاپ نمی کنند و خود نیز اجاره شده هرچه دل تنگش خواست علیه من نوشت و دیدیم که در تیجره هم بازتاب یافته و مشخص گردید «مردم تالش مردمی نجیب هستند و نیاز به سخنگویی تالشان وارداتی ندارند» و فریادهایم خود به خود فرهنگ تالش گردید . آیا آن هزینه را اُف ها داده بودند و یا خیّرین فرهنگ ساز که می بایست در لیستی اعلام می کردند تا ما مخاطبان با نام مبارکشان آشنا می شدیم ! «تا ذهن برادران گیلک زبان را مسموم » نکنیم و خود نیز در یابیم که این شب نامه با چه تیراژی تولید شده بود ؟. نونهالی که هنوز ریتم موسیقی ، نُت و تاریخ تالش را نمی داند ، همین که صفحه ای از جراید در اختیارش قرار می گیرد قومی را با یک مغازه خوارو بار فروشی اشتباه می گیرد .و بی حرمتی را به جایی رساند که حتی به پشت سرش هم نیم نگاهی نیانداخت که فردا چه خواهد شد !غافل از اینکه هر واژه مان با تجربه ای (حال تلخ یا شیرین) سپری گشته است . همانگونه که امروز با واژه «تعهد» پرونده این نوع موسیقی را به راحتی می توان بست کما اینکه من تا حدودی بسته شده می بینم . جوانی که در انتشار پرده ها و در علم موسیقی هنوز مبتدی ست و بجای اینکه به نقاط ضعف و قوت خود بپردازد به تجربه سفرش می اندیشد و در گزارش اش چه عوامانه آورده است : « وقتی که نوروزعلی محمد اُف تنبوره را دید خیلی متعجب شد» سازی که در این سوی مرز خصوصاً در تالش صدایش در هفت طبقه ی آسمان هم گذشته است !!! و در آنسوی مرز برای آنها چیز تعجب برانگیزی بود . پس بایست برای آنها گفته ی محمد رضا درویشی که تنبور هشتصد سال قدمت دارد چیز وحشتناکی باشد! همان «تالش واقعی » که «سهراب گفت :وقتی او را دیدم انگارعمویم را دیدم ... مرتب می پرسید آیا ثابت شده است که این آوازها مخصوص تالش است و این سازها ، ساز محلی تالش است ؟ زیرا در آذربایجان نه مقام تالشی مانده و نه ساز تالشی » حال سؤالم این است وقتی که در آنسوی مرز نه مقامی باقی مانده و نه سازی ، پس این دو جوان برای چه چیزی به آنسوی مرز رفته بودند ؟ ایکاش می رفتند درحلقه ی آن پیر زن های کهن سالی که ترانه های قدیمی تالش را دسته جمعی می آوازند می نشستند و آنها را گرد آوری می نمودند که به گمانم جناب عبدلی در این زمینه تعلق خاطر بیشتر ی دارد ! جالب اینکه حتی آن «عموی » بزرگوارشان معتقد بود : « نود درصد از افراد فکر می کنند تالش موسیقی مقامی ندارد» باز سؤال می شود جناب «نوروزعلی محمد اُف» جزو کدام دسته قرار می گیرد ؟ نود درصد یا ده درصد؟ که اگر بر روی همین واژه های نوروزعلی محمد اُف کالبد شکافی صورت پذیرد کاملاًّ مچ این جوان رو می شود . که خوشبختانه محمد رضا درویشی معتقد است « مقامات تنبور شناسنامه دارند و حیات شان به هشتصد سال پیش باز می گردد». در این گزارش بی آنکه این جوان « باتوجه به سه هدف مقدمات سفر خود را که ثبت و ضبط موسیقی بود» واقف باشد ، متاسفانه هیچ گونه موسیقی و موسیقی دانی را در آن گزارش نمی یابیم و آنچه را که در این گزارش می بینیم تنها بیانیه تبلیغاتی برای سایه نشینی که به تعریف و تمجید از آنها می پردازند و اشخاصی در آن به خواننده معرفی می گردد  که بعد ها همین اشخاص بصورت سریالی و از قبل نوبت گرفته شده وارد ایران شده و مورد ویزیت فرهنگی !!! قرار می گیرند و مشخص هم گردید که هیچ یک از آنها نه تنها شناختی درقالب موسیقی نداشتند بلکه تا توانسته بودند با تمام قوا از رهبرشان سرهنگ «علی اکرم همت اُف» و آن «مشت های تالشی» که با قدرت دلارهای اروپایی بر روی کاغذهای اجاره دستوری با دستان یاورشان «علی ناصر» کوبیدند ، مانور دهند. «نوروز علی محمد اُف» ی که مجوز دکترای افتخاری دوست نازنینم جناب عبدلی را ـ آنهم در زمان رهبری «ایلچی بیگ» (که تحلیل آن مجالی دیگر می طلبد) صادرکرده بود و کارهای اداری و تشریفاتی آن  به عهده ی این بنده ی خدا ـ و حتی گویند مُهر آن نیز با دستان نحیف این پیر مرد کوبیده شده بود و آن مهربانی ها تا آنجا پیش می آید تا این جوان احساسی نیز ، وقتی او را در آنسوی مرز می بیند «انگار عمویش را » دیده است ! همان پیر مرد سیاست بازی که در زمان ایلچی بیگ برای خود  قدرتی داشت . غافل از اینکه بیاندیشد روزگار ورق اش بر می گردد و آن قدرت هایی موسمی را در دل حوادث مدفون می سازد . من پژوهشگر بلافاصله با بیانیه های آتشین دوستان در می یابم که این یک نوع بده بستان سیاسی و تا حدودی نیز نان قرض دادن های عُرفی که از سال 1991 به اینسو ادامه یافته است ! البته چون از سال 1991 تا همین دو سه سال قبل ما اسناد و مدارکی مبنی بر آنچه که واژه ی «300 دلار و حق تالیف » و از این نوع ابزار و اطلاعاتی که به تازگی از سایت ها راه یافته ، بی خبر بودیم  و تنها به نوشتار پراکنده جوانان سمپاتِ خود دوستان در منطقه اکتفا می نمودیم . که متاسفانه امروز همین جوانان در حلقه آن «مؤسسه تالش شناسی » نظریه کارشناسانه می دهند ! و در پیرامون آن بیانیه پشت بیانیه صادر می گردد . که یکی از وبلاک های مستهجن هواداران تالشان وارداتی به مدیریت جوان احساسی از اعضاء «مؤسسه تالش شناسی » بی آنکه به فاجعه بهار 58 شهر نَقَده اشاره ای نماید در انشائی گیلان را هم وضعیت با کُردستان ایران خوانده و آورده اند : « وضعیت کُردها در آذربایجان غربی نیز مشابه وضعیت تالش ها در استان گیلان است » یعنی « زاویه جنبش تالشان ایران با نیروها و ایدئولوژی های دیگر » از دید علی عبدلی پنهان مانده است ؟   جالب است در همان زمان نیز بارها جوانان از من سؤال می نمودند: آیا این دوستان عملکرد آن سرهنگ تالشان وارداتی «علی اکرم همت اُف» را دربست پذیرفته اند یا اینکه نه ـ تنها این بیانیه ها بابت «حق تالیف» و خدمات آن دکترای افتخاری که آن پیر مرد به این شخص اهداء نموده است ، می باشد ؟ و هنوز در مانده ام ـ تنها استناد به همان گزارش ها و اسنادی که دم دستم دارم ، می توانم تا حدودی قضاوت نمایم که موسیقی ، شعر ، تاریخ ، اقوام ، انسان ، محیط زیست و... همه ابزار کار واژه ی «تالش» شده است و جوانان در این بین قربانی اهدافی که هرچه زمان می گذرد واژه ها استحکام صداقت شان را از دست می دهند . خصوصاً دو سندی که در اختیار داریم ، آنهم یکی متعلق به « يازدهم اسفند ماه سال 85 نخستين سالروز تاسيس مؤسسه فرهنگي و هنري تالش شناسي » هست که در آن «مدیر عامل» طی گزارشی عملکرد « روايت ناكامي هاي بسيار ، چيزي براي گفتن نداشت » در آن جمع که در اصل «  جلسه مجمع عمومی مؤسسه تالش شناسی » بود بیانیه ای که در سایت «تالشان» یا همان اُرگان اُف ها در ایران ، بازتاب یافته بود مبنی بر : « همه مي دانند كه حدود دوسال پيش گروهي از نخبگان فرهنگي[!!!] و هنري منطقه تالش ، به منظور مشاركت جمعي و داوطلبانه در پيشبرد توسعه فرهنگي تالش به طور اخص و استان گيلان[!] به طور اعم گرد هم آمدند و به نيابت از آنها چند تن پس از تلاش فراوان و گذر از هفتخوان اداري ، موفق شدند از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي پروانه تاسيس و فعاليت يك N.G.O فرهنگي و هنري[ونه سیاسی!] را دريافت نمايند . آنها با عزمي راسخ آمدند تا بي هيچ مزد و پاداشي توان و استعداهاي خود را در خدمت اعتلاي فرهنگي ايران[و نه جمهوری آدربایجان!] به كار گيرند و همچون ارتشي نيرومند از كيان فرهنگي و هويت خويش[ونه تالشان وارداتی !] در مرزهاي شمالي ايران پاسداري كنند » و نگذارند جوانی به تاسی از دلالان و رونویسی شده ی از نوشتارشان بگوید : « تالشان بخش شمالی را که در سیاست نابودی و انکار دولت خود خوانده ی آذربایجان قرار دارند دلگرم می سازیم و در آینده ای نه چندان دور درگیری ها احتمالاً در آن بالا خواهد گرفت و همچون استان کوزوو صربستان خواهد شد»  حال سؤالم این است با کدام «دلگرم»ی ؟! یعنی با همان بیانیه هایی تحت عنوان بیانیه یک ، بیانیه دو ، بیانیه سه ، بیانیه چهار و... و با مُهر (نقش مارلیک مانندی که در منطقه «خلخال و نمین » کشف شده و هویت آن در بین گیلک و تالش گیر کرده است ) ، «مؤسسه تالش شناسی » قاب نونهالان دزدیده می شود . اگر اعضاء آن از نخبگان تالش و با تجربه ها و پا به سن گذاشته ها بودند ، آیا عبدلی می توانست بی مشورت آنها ، خود سرانه بیانیه صادر نماید؟! غافل از اینکه مسئولین استان هشیار تر از آن بودند که جناب عبدلی می اندیشید بر همان اساس : « متاسفانه پروانه اي را كه مديران 84 با سعه صدر و خردمندانه صادر كرده بودند »  که در اعتلای موسیقی ، شعر ، فرهنگ عامه ی تالش قرار گرفته شود و نه به فعالیت های سیاسی ! و متاسفانه « درسال 85 سنگ روي يخ شد... سياستهاي انقباضي ، حساسيت هاي غير منطقي ، كارشكني ها ، بي مهري ها و سوء ظن ها ، همچون ديواري فلج كننده بر دور اين تشكل غير انتفاعي فرهنگي سر بر آورد و هر روز ستبرتر و بلند تر شد . به تقاضاهاي كمك و همكاري ما هيچ اعتنايي نكردند ، پروژه هاي ارايه شده ما اگرچه بر روي كاغذ با تاييد و استقبال گرم مراجع ذيربط روبرو شد . اما در فاز اجرايي مشمول سياست مرگ تدريجي گرديد ودر پيگري كارها آنقدر دويديم و هزينه كرديم كه جانمان به لب رسيد و نتيجه اي حاصل نشد» و ادامه داده اند که :« بگذار شفاف گفته شود كه اين سياست و اين رفتار يعني برنتافتن نهادهاي فرهنگي غير دولتي ، مقابله با فعاليت هاي زمينه ورود نسل جوان آرمانگرا به جريانهاي نا همسو » که با یک قطعه شعر از نیما « عجالتاً به به بایگانی سپرده » شد ! حال سؤالی که برای من پیش آمده هنوز نتوانسته ام برایش جواب بیابم اینست که : وقتی از طرف یکی از خیریی تالش که در بیخ گوش همان «مؤسسه » قطعه زمینی برای آنجا در نظر گرفت و با تشکیلات قانونی در اختیار آن « مؤسسه » قرار داد که از نظرخیزش فرهنگی در ایران بی سابقه است و آن قطعه زمین اهدائی می بایست کارنامه درخشانی از خود بجای می گذاشت تا نام آن خیّر محترم نیز به نوعی در بین اقوام ایرانی در تاریخ ثبت و ضبط می گردید آیا آن قطعه زمینی که در یافت شد تا در آن ، مکانی بنام «مؤسسه» احداث گردد و کارگاه هایی از قبیل شعر ، موسیقی ، نمایشنامه نویسی ، تئاتر و... ایجاد شود چرا بجای اینها به کارگاه صدور بیانیه ها تبدیل گردید ؟ که مازنی ها حتی نه آن خیر محترم را داشته و نه آن زمین را! آیا نبایست در آن کارگاه ها جوان پرورش داد تا با تولیدات هنری شان برای اعتلای فرهنگی قوم تالش مثمر ثمر باشند ؟ همانگونه که اقوام دیگر با وجود اینکه جاو مکانشان استیجاری بوده و بطور فصلی حداقل یک کتاب ، مجله ، فصلنامه ، گاهنامه ، سالنامه و خصوصاً شعر و مقاله و نمایشنامه و... به چاپ می رسانند ! ببینید که خیّرین تالش در این رابطه چقدر دلسوزند ولی در عمل آن دلسوزی شان از طرف مجریان نادیده گرفته می شود!و برای مقاصد شوم سیاسی و اُف بازی از نوع تالشان وارداتی   و بگذریم  بعد از چهل و هفت روز ، یا به زبان ساده چهلم آن نشست پیراهن سیاه را از تن «مؤسسه تالش شناسی » در آورده و با عده ای نونهال که موسیقی و شعر تالش را به هرج و مرج کشانده اند ، به پیشواز مدیر محترم کل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان ، حاج آقا پورعیسی رفته و آنگونه که در سایت «تالشان »(رسانه اُف ها) بازتاب یافته بود . مدیر محترم کل فرهنگ ارشا د اسلامی گیلان « با بیان عدم رضایت خود از عملکرد مؤسسات فرهنگی و انتقاد از سیاست گذاری امورفرهنگی به بخش خصوصی ، نوع فعالیت های اداره کل فرهنگ ارشاد اسلامی را تشریح نمودند و با تایید بر اینکه باید از هرگونه فعالیت های قوم گرایانه پرهیز شود » ، «یعنی» اینکه ـ آنچه تاکنون جناب عبدلی با نام «مؤسسه تالش شناسی » و جوانانی که در پیرامونش گرد آمده اند و در «استان گیلان بطور اعم » هریک از آنها به نوعی تابلو شده اند ودر« ویژه طرح ...» استان خیالی ضمیمه شماره 23 خرداد 85 «یعنی» در طول 255 روز مسئولین محترم اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان عملکرد «مؤسسه تالش شناسی » را زیر ذره بین خویش نداشتند ؟ و این «ارتش نیرومندی که از کیان فرهنگی » !!! اُف ها برای متلاشی کردن استان گیلان تجهیز می شد و «نسل جوان آرمانگرا به جریان های نا همسو» که گفته بودند: « به خیابانها بریزیم تظاهرات راه بیاندازیم » (در همان سایت اُف ها «تالشان» به نمایش گذاشته شد) و همان جوانانی که بنام موسیقی به تبلیغ از آنها می پرداختند با اطلاع نبودند ؟ جا دارد یک بار دیگر هم که شده جناب عبدلی « گزارش یک سفر از تالش تا تالش » را که موسیقی به نوعی قربانی سیاست یا بهتر است گفته شود اُف بازی می شود و آن هم از نوع دست چندم که تاریخ مصرف آن زود گذر بود . «یعنی» جناب عبدلی نمی دانست « كجاي كارشان مي لنگيد كه نگذاشتند شكوه و شيريني برگزاري شان اميد و دلگرمي و نشاط به فضاي فرهنگي استان و كشور ببرد ؟» «نشاط » ی  که می شد آنرا به همان سمت و سویی کشید که دیگر اقوام منجمله «خانه فرهنگ» گیلان و «فرهنگ خانه » مازندران که دست کم بیست سال است در آن استان فعالیت دارند و آنهم به صورت استیجاری ! و در آن بجای اینکه جوانان را «آرمان گرا» به بارآوَرَند در آن موسسه کارگاه های متفاوت فرهنگی هنری دایر نموده اند که خبرش را در این دو دهه در مطبوعات به کرّات دیده ، شنیده و خوانده ایم و یا سوای این دو فرهنگ خانه که جناب عبدلی حتماً با نام این مؤسسات نیز کما کان آشنایی دارند که یک نمونه از آن «موزه میراث روستایی گیلان و انجمن دوستداران آن » که در سال 86 تاسیس شد و جالب است بدانیم که در ماهنامه گیله وا شماره 97 اسامی اعضاء به تفکیک « به منظور آشنایی عموم مردم و همکاری بیشتر با انجمن و نیل به مقصودو اهداف انجمن، هیات مؤسس «انجمن دوستداران موزه میراث روستایی گیلان » که مرکب از هفت نفر است با مشخصات زیر معرفی می شوند :

1- سید محمد بهشتی (مهندس معمار و مدرس دانشگاه تهران و رییس پیشین سازمان میراث فرهنگی ایران )

2- محمد تقی پوراحمد جکتاجی (گیلان شناس و مدیر مسئول مجله گیله وا)

3-اصغر شکر گزار (دکترای جغرافیای شهری و استادیار دانشگاه گیلان)

4- فرامرز طالبی (کارشناس میراث فرهنگی و سردبیر مجله موزه هاو مجله کُندوج)

5- محمود طالقانی (استاد دانشگاه تهران و مجری پروژه موزه روستایی گیلان )

6- اسدالله نجدی سمیعی (دکتر مهندس معمار ، مدیر دفتر مهندسین مشاور شمال)

7- محمد کاظم یوسف پور (دکترای ادبیات فارسی ، استادیار دانشگاه گیلان)

جناب عبدلی لُب کلام اینکه من به عنوان یک منتقد بقول عده ای جوان هوادار تالشان وارداتی،  در تالش مغرض ، شما در مورد این دو مؤسسه چگونه قضاوت می نمایید ؟ آیا اعضاء «مؤسسه تالش شناسی » نیز از چنین افرادی تشکیل شده اند ؟ به وبلاک های مستهجن این نونهالان سری زده اید (که حتماً زده شده ) یعنی از نظر شما این قوم کهن ایرانی بازیچه است ؟! آیا نوشته هایشان را ... آیا می توان در تطبیق ، این دو «مؤسسه» را در کنار هم قرار داد ؟ نام های اشخاصی که هریک شان برای شما کاملاً آشنا هستند و دیگر نیازی نمی بینم تا معرف این عزیزان گردم و بر روی کارنامه شان مانور بدهم . آما آنچه که برای من تالش که دست کم سه دهه ، تمام وقت و انرژی و... را در راه فرهنگ و هنر تالش گذاشته ام و مؤسسات دیگر اقوام را که می نگرم نمی توانم بی تفاوت از کنار این واژه هائی که خود به خود ذهنم را به خود مشغول ساخته است که اساس اختلاف نظر از کجاست ؟ صورت های متعدد این منازعات ، فردی است یانه ، گروهی ؟ آیا ریشه در تاریخ با پوششی از ایدئولوژی دارد؟ اصولاً چرا آرم مالیک مانند کشف شده در منطقه خلخال و نمین  ، امروز کالیبر سلاحی شده که تالش خرج و باروت اش و گیلان منطقه هدف قراگرفته شده ؟ آنگونه که از عملکرد این سلاح پیداست و در بیانیه های آتشین مقدار باروت اش را می سنجیم که ویرانی آن تا چه حدودی می باشد . آرمی که می بایست برای یک «مؤسسه » سمبل و در زیر سایه آن به تولید هنر پرداخته می شد. همانگونه که گفتم ما بایست بومی را درتالش به نمایش بگذاریم که برازنده این مُهر یا آرم نیز باشد ! . وقتی عده ای جوان احساسی کم وسن و سال و کم تجربه به تخریب گیلان می پردازندو گیلان را با کردستان اشتباه می بینند به شواهد نوشته شده در مطبوعات اجاره دستوری خصوصاً کتاب اخیرتان و در صفحه 60 که از هرودوت دفاع نموده اید و آورده اید که : « در این جا با اعلام این نظر که هرودوت دقیق ترین و عالم ترین مورخ قبل از میلاد بوده ، نسبت به او ادای احترام می نمایم» هرودوتی که ایرانی را بربر نامیده است . با توجه به اینکه تا لحظه ی ورود ریاست محترم جمهوری آن «مؤسسه » سکوت نموده بود و اعضای ان به تولید و تکثیر و ترویج شب نامه ها مشغول بودند .همین که ورق برگشت ، جناب عبدلی نوشته ای ایهام وار در وبلاک اش قرار می دهد و از قرار معلوم در فشار ضربتی اعضاء قرار می گیرد. همان جوانانی که مدیریت یک وبلاک را ندارند! بلافاصله آن نوشته را از وبلاک حذف و عنوان نمودند :« چند روز پیش مقاله ای در مورد استان شدن تالش در این  وبلاگ منتشر شد که با نظر های متفاوتی روبر گردید و یاداشتهای مخالفان و [موافقان] به گونه ای بود که با فضای این وبلاگ تناسبی نداشت و لذا پس از چاپ آن مقاله در مطبوعات ُ به منظور جلوگیری از کشاکشی که در باره آن آغاز شده بود ُ ناگزیر با عرض پوزش از فرزندان فرهیخته تالش[!!!]حذف گردید » . با توجه به نوشته مذکور سؤال می شود شخصی که مجوز «مؤسسه » ای را با آرم مارلیک مانند بنام خود به ثبت می رساند و در پیرامون آن وبلاک و سایت اش مطالبی انعکاس می دهد و توانسته  با صدور بیانیه هایی از اندیشه ی تالشان وارداتی به نوعی دفاع نماید. همان    اُف هایی که در این سومطبوعات و «مردم تالش » فریاد بر آورده اند که «نیاز به سخنگویی تالشان وارداتی ندارند»  و از طرف دیگر یادداشتی هم در کنار همین بیانیه ها منعکس می گردد . چگونه است که بیانیه ها در دید «مخالفان » قرار نگرفته ولی یادداشت شان در باره «استان تالش» همین که منعکس می گردد  مورد هجوم «فرزندان فرهیخته تالش»!!! هوادار اُف ها قرار می گیرد ؟ آیا باید باور کنیم که عدم استقبال فکری صاحب مجوز «مؤسسه » نتوانسته نخبگان تالش (یعنی پیران و تجربه دیدگان  را در پیرامونش جمع نموده و عده ای جوان بر ایشان غالب شده تا حاصلش ـ این بوم ما گردد؟


 


نویسنده : فردوس سليماني | ساعت 21:8 روز سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
| لینک ثابت

  یک بنفشه به بهار !
 

1- این هم از ثمره انتخابات تالش !

 * تالش  « نیاز به سخنگویی تالشان وارداتی ندارد ».

 

2- لیلا بشیری شاعر ، داستان نویس ، روزنامه نگار که اورا « لیلی فرهاد پور» مطبوعات ادبی قزوین می نامند و این بزرگ بانوی قلم معاصر ، دبیر ادبی مطبوعات قزوین را نیز برعهده داشته و دارد و دبیر اولین جشنواره ادبیات داستانی قزوین نیز بوده است . شاید بازدید کنندگان باورشان نشود آنگونه که «فردوس سلیمانی وزمتر » را در منطقه تالش و گیلان آن روی سکه شمسی پور می دانند ، خانم لیلابشیری هم یکی از فرزندان و دختر معنوی ایشان محسوب می گردد . که در قزوین روی دیگر سکه می باشد . قبل از اینکه فرزند ایشان (لیلا بشیری ) ما را به استقبال بهار ببرد و فضای عید نوروز را به ما گوشزد نماید لازم دیده شدکه در پایان داستان خانم بشیری که بعد این چند خبر نوشتاری از علی عبدلی که چندان بی ربط با مقاله جناب شمسی پور نمی باشد و قرار است پایان هفته جاری منتقل گردد ، می خوانیم و خواننده را از همین حالا وارد مدار موسیقی  نماییم ـ همانگونه که در نقد نیز اشاره شد دریابند که علی عبدلی در این سالها با دستاویز قرار دادن جوانان با خود چه کرده است ؟  

 

 

3- با توجه به آگهی های پیاپی ، همانگونه که وعده داده ایم ، پایان هفته جاری مقاله ی :

 چــــــــــرا؟

«مؤسسه1» بعلاوه ی «تالش2» مساوی است با آسیب «شناسی3»

 

که در رابطه با شعر و موسیقی و هم چنین تحلیل «گزارش یک سفر از تالش تا تالش »  که جوانی مظلوم و دام اُفتاده ای به پیشواز «عموی» خود رفته تا بگوید «فوزه» (صوت دهنی) را جزء موسیقی تالش می دانیم!!! و هم چنین در پایان بندی این مقاله «مؤسسه تالش شناسی » کالیبر سلاحی شده که تالش خَرج و باروت اش و گیلان منطقه مورد هدف قرار گرفته شده که می پندارند جناب عبدلی به نوعی در بین جوانان پیرامونش حل گردیده است. که در مورخه 28/12/86 در اختیار بازدید کنندگان قرار می گیرد .

 

4- طبق خبرهای واصله که دوماهی از این خبر نیز گذشته ، جوانی که  قبلن از پژوهشگر گیلانی مان خُرده گرفته و نوشته بود : « چرا راه دور برویم وقتی در گیلان مطلبی چاپ می شود که قلعه رودخان از افتخارات خلق گیلک است ...» و امروز آن حرفهایش را زیر پا لِه نموده بی آنگه به پشت سرش بنگرد که چه گفته ، نوشته و پراکنده و از این پژوهشگر گیلانی چه خُرده هایی گرفته ، حال با چه رویی به نزد ایشان رفته تا این بزرگوار واسطه گردد و ناشری برایش یافته تا دفترهای انشایش را به چاپ برساند «روزگار غریبی ست نازنین !/ مارا به دوره گردی می برند » ؟!

 

5-

 این شعر ها از من نیست

حمید رضا اقبالدوست

نشر فرهنگ ایلیا چاپ اول 

تعداد 1100 نسخه

 

می دانید که «اقبالدوست تالش ، در خشکنودهان متولد و ساکن رشت است ؟!

این شاعر توانا ، خود را در این سالها به زیبایی بالا کشیده و در ویترین دید شعر معاصر خودی از خود نشان داده است . مجموعه شعر حمید رضا اقبالدوست شامل 40 شعر می باشد که از جمله آن به شعر های «گمشده» ، «عکس» ، «نمک گیر» ، « زباله » ، «بغض» ، « پشت سر» ، « تابلو» ، « آخر دنیا» ، «رهگذر» و... اشاره کرد.

 

 

 

6- این دو بنفشه مانده به بهار را با شعرهایی از اکبر اکسیر ، داوود ملک زاده و شهرام پور رستم  پی گرفته و در اختیار بازدید کنند گان قرار می دهیم :

اکبر اکسیر

کنسرت سُنتی

من بچه بودم از سیاست چیزی نمی دانستم

یک روز مردی با کیف کوچکی آمد

زن های همسایه نیز آمدند

مادر گریه کرد

پدرخندید

و من بی جهت عزیز شدم

بستنی ، فرفره ، خروس قندی ، قول خرید سه چرخه ی روسی ...

چه روز باشکوهی بود !

کاش ، تیغ دلاک و جیغ مرا

فقط کم داشت !

داوود ملک زاده

خواب با قرص ماه

ماشین های خالی

دریا را به خواب می برند

شب از بَزَک بر می گردد

و ستاره

سه تار موی شب را می نوازد

و با قرص ماه به خواب می رود

دریا پیاده می شود از ماشین های خواب

ـ در ساحل قدم می زند

 

شهرام پور رستم

دهکده جهان

مرداب خشکید

 گاومیش ها کفش شدند

 خروس ها گالینابلانکا

خزر پیشروی کرد

کته شور شدو

شالیکار نمکی ...

تبرها ، در طرح جنگل کاری رژه می روند

و آسیابان نگهبان پارکینگ می شود

 

 

   داستانی کوتاه از لیلا بشیری 

    

« سؤال  ... جواب ... »

 

دختر مسیر مدرسه تا خانه را یک نفس دویده بود . به خانه که رسیده بود کلید را در قفل چرخانه بود و یک راست رفته بود سراغ اتاقش . محتویات کیفش را روی تخت ولو کرده ، دفتر یاد داشتش را بدست گرفته ، راهی آشپزخانه شده بود .

مادر به محض دیدنش ، به گونه های گوشتالوی نرمش بوسه ای زده و پرسیده بود :

مدرسه چه خبر ؟

دختر در حال در آوردن جوراب هایش گفته بود :

 « مامان ! خانم معلم گفته ، رفتین حساب کنین چند روز مونده بریم تو فصل بهار ، تازه گفته اونایی که تو بهار به دنیا می یان نه !به دنیا اومدن تاریخ تولدشونو بنویسن بیارن مدرسه ،راستی !مامان جون بهار کی ؟ می یاد .

مادر برفهای درشتی که توی جعبه های گوشه ی حیاط چیده می شد خیره شده بود و با پایین کشیدن آستین های تا خورده پیراهنش چشم از آنها برداشته به چشم های سبز دخترش نگاه کرده ، با لبخندی تصنعی زیر لب پاسخ داده بود :

 « هر وقت چین جدیدی به صورتم دوید» .

دختر با اینکه چیزی نشنیده بود ، مثل اینکه چیز تازه ای به ذهنش رسیده باشد یکراست به اتاقش رفته توی دفتر نقاشی اش یک سفره هفت سین کشیده بود که تمام اهل خانه یخی خودش و مادرش کنار آن نشسته بودند .

 

بار سفر بستم

علی عبدلی

 

نواب صفا به تاریخ بیست و نهم اسفند ماه 1303 ش در کرمانشاه دیده به جهان گشود .خاندان پدری وی از نواب های اصفهان بود و بطور کلی به خانواده منسوب و نزدیک به صفویه «نواب» گفته اند .

معتمدالدوله نشاط اصفهانی شاعر و دانشمند مشهورعصر قاجار دایی پدرش بود. پدر اسماعیل مرد عارف مسلک که از طرف ظهیرالدوله به لقب طریقت نوابعلی مفتخر شد . مادر او نیز بانویی فرهیخته و مؤسس نخستین مدرسه ملی در کرمانشاه با نام «بصیرت » بود .

در چنین فضای خانوادگی نخستین بارقه عشق و دلبستگی به شعر و ادبیات ایران در کودکی در او بوجود آمد . در سال 1324 ش به ساختن تصنیف علاقه مند شد و نخستین تصنیف را بر روی یک ملودی کُردی با نام وعده گلرخان با مطلع « موسم گل شد وقت گل چیدن» ساخت . آفرینش این تصنیف و خلق چند ترانه دیگر آغازی برای فعالیتش در رادیو بود . در سال 1325 ش به عضویت بزرگ ترین کنگره شعر شاعران و نویسندگان و به عنوان جوان ترین عضو این کنگره به ریاست شادروان ملک الشعرای بهار انتخاب شد.

یک سال بعد از طرف حسینعلی مستعان نویسنده و مترجم مشهور به عنوان عضو شورای نویسندگان ، قرار دادی با رادیو امضاء کرد. در همان سال ها با استادان موسیقی چون موسی خان معروفی ، حسین یاحقی ، ابراهیم منصوری و جواد بدیع زاده آشنایی پیدا کرد.در سال های 1329 تا 1332 به خرمشهر رفت و از سال 1333 با بازگشت به تهران فعالیت هنری و اجتماعی خود را از سر گرفت .با تغییر اداره کل انتشارات و تبلیغات به وزارتخانه به سرپرستی نصرت الله معینیان چنین خواسته شد تا برنامه های رادیو تهران و تصحیح و تصویب ترانه ها زیر نظر نواب صفا باشد . وی پیش از آن و در آن سال ها ضمن داشتن چنین مسئولیتی ترانه ها و تصنیف های ماندگاری چون تک درخت ، موج ، نوبهار ، نیلوفر ، رفتی و باز آمدی ، چه شب ها ، رفتم و بار سفر بستم و ده ها تصنیف و ترانه زیبا و جاودانی دیگر آفرید که حاصل کشش روحی و حالات درونی این شاعر بود 1. برخی ویژگی های تصنیف ها و ترانه های نواب صفا را می توان به اختصار چنین بر شمرد . الف ـ نزدیکی به زبان و اصطلاحات مردمی و پرهیز از واژگان سست و دور از تناسب ب ـ صور خیال و ترکیب های نو و بدیع مثل پابند جنون (مارا زچه پابند جنون کردی و رفتی ) ، موج دربدر (من موج دربدرم ، از دنیا بی خبرم ) آتشین صهبا ، طفل اشک ، در خون نشین ، حسرت نصیب ، غارتگر جان ، رویای هستی و... ج ـ توصیف و تجسم شعری (تابلویی از طبیعت و زندگی ) در ترانه هایی چون تک درخت ، موج ، باغبان ، پرستوی من ، گیسوی شب ، ناز غنچه و... د ـ وجود رگه های فلسفی و عرفانی تصنیف هایی چون رویای هستی ، مستی عاشقان با صدای زنده یاد بنان ، بی خبر با صدای زنده یاد عبدالعلی وزیری ، جوانی با صدای زنده یاد قوامی ، لب تشنه ام ساقی با صدای زنده یاد محمود خوانساری هـ ـ استفاده از ضرب المثل ها و خلق کنایات و ترکیباتی که خود مثل سایر شده است مثلی « شب سیه ابر پاره پاره ندیده کس زندگی دوباره » یا « آمد نو بهار ، طی شد هجر یار » و ـ سوگ سروده ها که یکی از آنها برنامه گل های رنگارنگ 174 جهت تجلیل از مقام شامخ استاد فقید موسیقی ایران ابوالحسن صبا بود با مطلع «بگریم ، بگریم خون که ناگه صبا رفت » .

از میان آهنسازان برجسته موسیقی معاصر که ایشان بر آهنگ هایشان تصنیف ساخته می توان به « مهدی خالدی ، مرتضی خان محجوبی ، روح الله خالقی ، حسین و پرویزیاحقی ، مجید وفا دار ، علی تجویدی ، حبیب الله بدیعی ، انوشیروان روحانی ، جواد لشکری ، عباس شاهپوری ، اسدالله ملک و همایون خرم » اشاره کرد . شادروان بنان ، قوامی عبدالعلی وزیری ، داریوش رفیعی و محمودی خوانساری خوانندگان مرد برخی از آثار نواب صفا بوده اند .

سابقه دوستی نواب صفا با شاعران و ترانه سرایانی چون رهی معیری ، پژمان بختیاری ، کریم فکور ، ابوالحسن ورزی ، پرویز خطیبی ، تورج نگهبان ، بهادر یگانه ، معینی کرمانشاهی ، بیژن ترقی ، عبدالله الفت و... قابل توجه است .

نواب صفا در سال های فعالیت در رادیو مبتکر برنامه هایی چون هنر زندگی ، در گوشه کنار شهر ، در پیشگاه تاریخ و برخی برنامه های دیگر بود .در سال 1340 برنامه ای با نام قصه شمع بوجود آورد که از رادیو پخش شد . در این برنامه ضمن صحبت در باره چگونگی پدید آمدن یک ترانه با شاعر و آهنگساز و خواننده گفتگو می شد . به یاد چنین برنامه ای بعدها در سال 1376 کتابی با همین نام که مجموعه خاطرات هنری ایشان بود منتشر شد . این کتاب خاطره حاوی مطالبی ارزنده و خواندنی است و در حکم منبع و ماخذی مفید در تاریخ چهره های موسیقی معاصر است .

آثار مکتوب دیگری چون زندگینامه ، شرح حال و منشآت فرهاد میرزا در یک دوره سه جلدی ، کاروان شعر ، کبوتر خانه وعصارخانه های اصفهان یادگار ایشان است . در سال 1380 کتابی در دو بخش با عناوین از یاد رفته مجموعه اشعار کلاسیک و تک درخت حاوی یکصد و ده ترانه با فهرست و اطلاعات کامل هر ترانه از آثار نواب صفا و به همت نگارنده این وجیزه به زیور طبع آراسته شد .

نواب در کنار مسئولیت هنری و رادیویی خود به فعالیت های اجتماعی و سیاسی نیز علاقه مند بود . در دهه های سی و چهل در کنار شاعران و طنز پردازانی چون پرویز خطیبی ، ابوالقاسم حالت ، کریم فکور ، رهی معیری ، ابراهیم صهبا به طنز های اجتماعی و انتقادی با نام مستعار «مرشدصفا» روی آورد و قلم زد . در سال های 57-47 به مشاغل دولتی چون عضویت شورای نویسندگان ، ریاست اداره کل اطلاعات و رادیوی استان های سیستان و بلوچستان و گیلان ، مدیریت کل روابط عمومی شهرداری تهران ، مدیریت کل اداره اطلاعات جهانگردی استان اصفهان و در پایان به نمایندگی مردم اصفهان در مجلس شورای ملی دوره بیست چهارم برگزیده شد و در این انتصاب ها از اصل عدالت و انصاف و جاده حقیقت و راستی خارج نشد .

امروز در میان رفتگان و ماندگان نام « اسماعیل نواب صفا » در آسمان فرهنگ و ادب فارسی درخشان است و سال هاست نغمه های دل انگیز خوانندگان ترانه های او در آسمان کشور عزیزمان گل افشانی می کند . و عطر کلام سحر انگیزش روح و جانمان را عشق و معرفت صیقل می دهد .

«رفته های عمر گذشته را چون کبوتر بهشتی به ارمغان طبیعت پیشکش می کند . صبح خندان را با نغمه پرستوی خود در گلشن هستی دلربا می کند . نقش غم را در دنیای اشک ، مهر آفرین می سازد و نیلوفر گواء عشق و جوانه ها و شادکامی هایی است که در سایه تک درخت باغبان خسته روزگار ، عشق بی پایانی را رقم می زند . ساقی را می طلبید تا ساغر عمر رفته را با یاران عزیزش نوش جان کند . افسوس که یارانش بی خبر بار سفر بستند و ناله دل شاعر مارا به آسمان کشاندند . . بنان ، قوامی ، خالدی ، صبا ، عبادی ، محجوبی و... گواء عشق او بودند . پیرمرد گوشه نشین در فرجام عمر ، هستی سوز گشت و دست خدایا چه کنم بر زانوان می زد . اما مستی عاشقانه او همیشگی است و ناله شبگیرش نشان از گرمی عشق اوست . تمام این آشفتگی ها بهانه ای برای زلف یار بود تا با آمدن نوبهاری دیگر هجر یارانش طی شود و به معشوق حقیقی اش واصل شود. » یاد و روانش گرامی باد .

پی نوشت : ــــــــــــــــــــــ

1- برای مطالعه و آشنایی بیشتر خوانندگان گرامی با دیگر عناوین ترانه های نواب صفا رجوع شود به کتاب « از یاد رفته / تک درخت » مجموعه اشعار و ترانه ها به کوشش علی عبدلی نشر پیکان ، تهران ، 1380 .

 

                                                                   تحریریه

                                                                  وزمــتر

 


نویسنده : فردوس سليماني | ساعت 20:48 روز جمعه بیست و چهارم اسفند 1386
| لینک ثابت