تبليغاتX
.:وزمتر:.
به نام خدا
 

وزمتر

  صفحه نخست | عناوین مطالب وبلاگ | rss

  سلامی به سبزی بهار

 

 

۱- با خبر شدیم که « عینک ته استکانی آن پیر مرد (نوروزعلی محمداُف) را به دست جوانان مظلوم داده اند تا در لابلای نوشته ها بگردند ، ببینند فلان شخص در نوشته اش چند نقطه جا گذاشته و یا آن یکی در مقاله اش ویرگول گذاشته یا نه ؟ » از دست نو نهالان تالش که اجیر دلالان اند ، افتاده و یکی از عدسی های آن شکسته است و آن دیگری نیز نو نهالی دیگر که شدیدن بازیگوش تشریف دارند قاپیده و تنها قاب آن در اختیار دلالان قرار دارد. چون شایعه شده که آن عینک می بایست از مُسکو به تالش حمل می گردید و ایملی که در اولین شماره فصلنامه تحقیقات تالش درج شده بود تماس حاصل گردید و با کلیک کردن آن صفحه ای مشاهده شده است به شرح ذیل : در حال حاضر چون تشکیلات مان بایکوت مانده است ارتباط برقرار نمی گردد.

 

 شوخی سال

 

2- از شوخی سال که بگذریم ، لازم دیدیم در پایان خبرهای این پُست ، مقاله ای از مجید بالدران شاعر و پژوهشگر نام آشنای قزوین و یار دودهه ی شمسی پور ـ که نه در گیلان بل در ادبیات معاصر چهره ای شناخته شده و «غول زیبای» قلم قزوین است ، بنام «همسرایان ناهمزبان» ، در اختیار بازدید کنندگانی که ادبیات معاصر را دنبال می نمایند قرار می دهیم و چون وِب در قالب ادبیات سیر می کند و متاسفانه در این یکی دوماهه بیشترین خبرها را به تالش و گیلان اختصاص داده بودیم ولی پله ی بعدی را می خواهیم اینگونه آغاز کنیم .

 

3- اگر یادمان مانده باشد سه ماه قبل از انتخابات ، در وب به نقل از شمسی پور یادآور شده بودیم ، تیمی در فومن در پیرامون یک هفته نامه ملقب به «خورشیدی نامه » مشغول فعالیت می باشند و این تیم بسیار خطرناک و چون از شامه ی تیز شمسی پور به خوبی آگاه اند از آن تاریخ به بعد نشریه ی فوق الذکر(4دی) را اغلب تا یکماه بعد از انتشار به قزوین ارسال می دارند تا از اتفاقات منطقه بی خبر باشند . خوشبختانه آخرین شماره آن مورخه 19/12/86 منتشر شده یعنی 5 روز مانده به انتخابات و 10 روز به عید ـ که بیشترین حجم خبرها و تحلیل ها دررابطه با انتخابات را در خود داشت در مورخه 28/12/86 تحویل اداره پست داده اند و در مورخه 7/1/86 تحویل صندوق پستی قزوین می گردد . نشریه ای که بارها ما از قزوین به جنوب و سایر نقاط ایران پست نموده که حداکثر در سه الی چهارروزه به مقصد رسیده است و هم چنین سایر نشریات گیلان سابقه نداشته بیشتر از دو روز طول بکشد تا به دست مان برسد! . خوشبختانه تاریخ درج شده بر روی نشریه گواه بر این مدعای مان می باشد . گردانندگان نشریه ای که به مشترکین خود ، به نوعی خیانت می نماید آیا بازفرهنگ با پشتوانه ای خواهیم داشت ؟ ایکاش شاعر روستای اولسبلنگاه ، حداقل حروف الفبای ژورنالیستی را که اینگونه آلوده شده است می آموخت تا روزی گریبانگیرش نشوند و همچنین جناب ناصر عاشوری که به هشدارهای شمسی پور اعتنایی نکرد و سه ماه قبل از انتخابات یادآور شده بودند که این تیم مرموز امکان دارد شاعر روستای اولسبلنگاه را روزی تیتر نمایند ، که آنگونه هم شد ! که هفته ی بعد گزارش تحلیل آنرا دراختیار بازدید کنندگان قرار خواهد گرفت .

 

4- در این مدت یکی دو هفته ی نوروز تماس های بیشماری داشته ایم مبنی بر تحلیل بعد انتخابات بود و هم چنین شیرین کاری شاعر روستای اولسبلنگاه که حتی نتوانست هویت روستایی بودن خود را پاس بدارد و با خفت و خواری درداخل دکه ای با هزینه شخص دیگر به اینجا و آنجا تماس گرفته است . در یکی از تماس ها که با مدیر اجرایی نشریه ای در تالش ـ مبنی بر :  «براجان دکتر رمضانی ک ته کوری نِدَه؟ bera jan duktor ramazani ke te kuri neda » حساب من با حساب صفوی جداست! و یادآور می شوند که مدیر مسئول تیجره ، نخوانده و ندانسته که تو چه نوشته ای ؟!  حتی به اُرگان خودش که همان نشریه باشد بی حُرمتی نموده و مدیر مسئول نشریه ی مذکور را به نفهمی متهم نموده تا دل مدیر اجرایی نشریه مقابل را بدست آورد که شرح کامل آن در مقاله ای بزودی در دسترس علاقه مندان قرار خواهد گرفت .

 

5- اگر یاد و خاطر بازدید کنندگان مانده باشد ـ اگر هم نمانده است در همین وب می توانند آن «توضیح لازم» مان را در رابطه با نوشته علی عبدلی « تالش در سالی که گذشت» رجوع نموده ، که یادآور شده بودیم نوشته ی جناب عبدلی ما را هم خوشحال و هم شگفت زده نموده است . بخصوص در آن بخش از نوشته اش که « روشنفکران آرمانگرای تالشان شمالی ، یک حادثه شوم خوانده » و آن را « برآمده از خام اندیشی » ابراز نموده بود . اگر چه در کل آن نوشته سوتی های بیشماری داده است که یکی از آن مشابه ی همان بازی هایی را که نونهالان تالش در وبلاک های لجن پراکن خود دنبال می نمایند ، می باشند. متاسفانه زیر چتر خود ایشان قرار دارند و این بار با باز نمودن درب سایت اش و برجسته کردن کتاب کذائی«تاریخ تالش » و قرار دادن آن در کنار نوشته ، ما را بیشترحیرت زده نموده است ! جا دارد جناب عبدلی نه اینکه آن بخش از کتاب مذکور را حذف و در تجدید چاپ آن صرف نظر نمایند بلکه بازی های دست چندمی را که این نونهالان دنبال می نمایند به رسمیت نشناسد که در شأن عبدلی نیست که عده ای بر این باوراند ، کفگیر اندیشه عبدلی به ته دیک خورده است . امیدواریم که اینگونه نباشد . چرا که جناب عبدلی راهمان شخصی می دانیم که زمانی او را گیلان شناس !! لقب داده بودند نه تالش شناس که تحلیلی در همین رابطه به قلم جمشید شمسی پور، در آینده ای نه چندان دور شاهد خواهیم بود .

 

6-  قصه ی تالشی :

 

كِرهَ ماديان

 

پايزهَ بعد از ظار هوا زز گِتَه بَه وُ نيمه تاريك . كِرَه ماديان سِه دَفَه چار نال اومَه سرا ، شيهَه نَه دنياش آچييَه . ام زبون بسته ك حرف نِشاي بژَني . هَي اشتَن موترَه وَري تَجَري پاشونداري كو پِساي  شيهَه كَري ، دواره شيسته . ميرزَه لي فقط مَندَه بَه شاخ بَروَري . ام بنده ي خدا ، حيوونون كردكارش مَسَه بَه وَماش چِمي نَش ويندَه نِبَه . كِرَه مادياني شيهَه يَند بَه دُم گوش آيستِه . ميرزَه لي تَلاري كو ويرمَه اومَه پاتي پيلَه اولَه پاچَه كو نشتَه .

گُل باجي ته چ واي ام حَيووني را چ تفاق دَگنَه با ؟

گل باجي د ايسكام چاي وَردشَه پاشونداري سَري نوشَه :

وَنلَه از ني چَي كاري كو حَيرون آبَيمَه . ام حَيووني اشتَن دلي كيش كَندشَه . نِزونم شاهَد ...

اشتَن حَرفش روبَردَه .

شاهَد چ گُل باجي ؟

چ زونم ميرزَه لي . حَشَرات ، دَگن آگن ، دزد و تَلَنگ ، بَدبیاری . امَه ك ام هَمَه گيرفتاري دارم . اگَم يادر ببُو ، ام حََيوون ك زَندَه ، جانعلي چ بَه بَه و چَه چَه نِكَردشَه . هميشه وايستِه : اَيكاش ام اَلَه پاچَه یَبوئَه كِرَه از بداريم . چَي چِمي مَردَه شور ببَر .

راست واي گُل باجی راس!

میرزه لی اشتن شاله کلاه ش سری کو پیگته راسته دستینه ویکوشه چپه دستی تونی بوکی بنی کو واتشه :

اَي شانش بخشكیش ته مَوينم!

تاويسته كُونِه چاي پِدوششَه . گالشش پا آگِتَه . دازش دوش و باشلَقش اشتَن دَستَه ملَنگا كو ويلاخنيَه . كِرهَ ماديان چارمين دَفَه ني آرسَه ميرزهَ لي كو ، دََمَندَه شيهَه كَردِن . چَي داور بَري كو دَستَه خنَه ش كَردَه ، دوارَه چار نالي شَه . ميرزهَ لي ، پا تند آكَردَه . چَي پا ريَه نَه شَه . كِرهََ مادياني جيگر كرا بَرايستِه . حَيوون هندي ك دَستَه خنَه ش كَردَه بَه چَي سم كرا جيوَجيستِه . ميرزهَ لي آرَسَه . ماديانش ويندَه ك لاتي توني را  ويديَسه .شَه لاتي پِشت سُو را ، هرچي داور بَري ديَشتَه ، هيچي نِويندشَه . کِرَه ماديان ، عَن قَريو بَه ك اشتَن تاو آدَي لاتي دلَه  . ميرزهَ لي شَه چَی وَريرا .لاتي ديماديمي آرَسَه ويديَشتَه ،  تنخا چَي سياهي وينيستِه . آگَردَه لاتي راستَه پَلو را ويندشَه ايپَلَه لاتي ديوار لي شَه . مَلوم كَري تفاق ، ام وَري دَگنه . كِره ماديان آرسَه اشتَن پسوشَه ميرزهَ لي كو ، موترَه ش نوئَه ميرزهَ لي دوشي سَری لوئَه دي .دوارَه دَمَندَه شيهَه كَردِن .

میرزه لی که خلک و خوش تل ابه به واتشه :

 چَه حَيوون ؟ دييَه هَمَه چي تَمون آبَه . ام لاتي اشته تمان آرزوش روبَردَه . دييَه نِه چار نال بش ، نِه شيهَه بكَه . ازَني ترا هيچي نِشام كَردِن . دَستش بَردَه چَي يالي را تَيَه دَستي نَه ، اَيرا قَشا ژشَه . سر آخر چَي كَفَلي ژَندشَه ، بش حَيوون بش !

كِره ماديان . اينگار ميرزهَ لي حَرفش حالي بَه . بيدون ام ك بشو اَسبَه كافله نَه بچَر ، شَه جنگلي مينَه را نفلَه آبَه .

 

همسرایان ناهمزبان

مجید بالدران

 

شعر نوین ایران ، از یک ناموزونی بزرگ تاریخی رنج می برد . همزیستی نا همگون و پر از انحصار نحله های مختلف ادبی ، باعث شده در طی یک دهه صداهای گوناگون و اغلب متضادی از حنجره های شعرامروزی به گوش ذوق و پسند مخاطبان ، تحمیل شود . هر چند در نهایت ، تنها زمان ـ به عنوان داور خونسرد و بی رحم نهایی ـ است که حکم ماندگاری اشعار اصیل را صادر می کند و بر دیگر سروده های تقلیدی ، تصنعی و فاقد شور و شعور خط بطلان می کشد ؛ با این همه طنز قضیه اینجاست که معمولاً ، بلندترین جنجال ها و قیل و قال ها ، از کم مایگانی بر می آید که به جای تقویت بنیه مطالعاتی ، گسترش جهان بینی شاعرانه و پیوند آن با ذات بزرگوار خود ، با کپی ناشیانه و سرهم بندی یک یا چند چند معرفت وارداتی و پیش کشیدن پاره ای از اصطلاحات دیر یاب و دور از ذهن با همیاری همفکران و رفقای همسو، سایرین را به واپسگرایی و عدم درک شعر نوین متهم کرده و از آنها سلب هویت ادبی می کنند .

این نوشتار با ارائه نمونه هایی از یک تصویر مرکزی به بررسی اجمالی و تند گذر " چگونگی نگرش متفاوت و اجرای ادبی شاعران نسل های مختلف به یک پدیده در مدت زمانی واحد" می پردازد . پرنده (کل/ گونه ) و کلاغ (جزء / نوع) به عنوان صِور خیال و تصویر مرکزی ، بهانه ای ست تا با انتخاب شش نمونه ی حاضر ، رویکرد خاص شاعران ، نوع حرکت زبان و بیان ، اطلاع آنها از گستره ی فنی و بی کران زبان پارسی به مثابه  میراثی پایان نا پذیر ، میزان خطر پذیری در عرصه ی نو آوری و حسن استفاده یا سوء استفاده از نظریه های جدید ادبی در فضای متکثر فعلی ، آشکار می شود:

طبیعی است هرگونه مقایسه های تطبیقی از این دست ـ ناگزیر ـ دور از دید رس سلیقه نیست ؛ با این وجود سعی شده تا نمایی بی طرفانه از صداهای مختلف شعر فارسی در دهه های هفتاد و هشتاد ترسیم شود .

 

نمونه یک

 

شعر : کلاغ

شاعر : محمد رضا شفیعی کدکنی

سرایش :3/2/1374

 

بال هاش

رو به شرق و غرب

می کنند اشاره هاو

او

خود به جانب جنوب می رود

آن کلاغ صبح خیز را ببین !

هیچ کس نداند این که چیست ، در خیال او

راز دارتر پرنده ای ست

در کران ترین کرانه های احتیاط

می شکافد آسمان سبز صبح را دوبال او

آشیانه اش کجاست ؟

بر درخت گردوئی میانه بیشه

                                     یا ...

برچنار کهنه ای بر دره ای

سریر آسمان و در نهضت سنگ ریشه

                                     یا ...

فال ها گرفته اند مردمان

از صدای غار غار او

 زیر این کبود آسمان

این یکی سه غار ازو شنیده ، گفته:

                       "خیر!"

وان دگر دو غارو گفته :

                      "شر!"

این یکیش ، خوانده ، مژده ی بزرگ

وان یکیش ، دشمن بشر

او به راه خویش می رود

بی که اعتنا کند برین و یا بر آن

می شکافد آسمان سبز صبح را

رو به رنگ های بیکران

نام و نشان دکتر شفیعی کدکنی (متولد 1318) در حیطه ی شعر معاصر ایران به قدری آشناست که هر گونه توضیح مکرر آن ، تکرار واضحات محسوب می شود . این سراینده ی اسطوره گرا ، نازک اندیش و ژرف بین از جمله سرآمدان نسل سوم شعر معاصر است . که در ابتدا با تاثیر مثبت از اخوان ثالث ، رحل اقامت به سرزمین نیمایی سرایان افکند و در ادامه با سرایش مجموعه های موفقی همچون " در کوچه باغ های نشابور"به یکی از ممتاز ترین شهروندان اقلیم شعر جدید پارسی تبدیل شد.

وزن این قطعه شعر نیمایی بر اساس ازاحیف و بحرومل شکل گرفته و نوع قافیه بندی در بندهای سوم و پنجم (واپسین) این شعر ، به دوبیتی های به هم پیوسته نزدیک شده است .

در این شعر ، هم واژه های آرکائیک ، پرمصرف و با سابقه ای همچون "جانب ، باژگونه (شکل اصیل "واژگون ") نگر ، نهفت " به همراه جناس " جانب جنوب " و اضافاتی از قبیل " این یکیش " (این یکی ، آن را) مشاهده می شود و هم کاربرد گویشی عامیانه در تعبیر "بالهاش" (بالهای او) و غار غار (اسم صوت/ صدای کلاغ ) مشهود است ؛ ضمن آنکه هیچ واژه ی ثقیل و نامفهومی به این شعر راه نیافته است " کلاغ " به عنوان یک پرنده ای شاخص و تاثیر گذار در شعر پارسی از چند هویت بر خوردار است و لاجرم با چهره های فراوان حاضر می شود .

 

الف ـ هویت دینی :

 

سوره مبارک مائده ـ آیه 31

آنگاه خدا کلاغی را بر انگیخت که زمین را به چنگال گود نماید تا به او نماید که چگونه بدن مرده برادر را زیر خاک پنهان سازد ( قابیل) با خود گفت ای وای برمن آیا من از آن عاجز ترم که مانند این کلاغ باشم تا جسد برادر را زیر خاک پنهان کنم پس از اینکار سخت پشیمان گردید .

مطابق این آیه از قرآن کریم ، کلاغ به عنوان فرستاده ای از خداوند جهانیان ، مامور می شود نحوه ی دفن نخستین مقتول مظلوم تاریخ را به اولین قاتل ظالم ، آموزش دهد ؛ پس کلاغ چهره ای کهن به عنوان دفن کننده ی خوبی ها و پاکی ها دارد .

 

ب ـ هویت ادبی :

 

در فرهنگ سمبول ها " پیش آگاهی و علم غیب ، حیله گری ، دزدی ، دو به هم زنی ، سخن چینی ، سرعت و همه چیز خواری " از ویژگی های بارز کلاغ ذکر شده است . معمولاً کلاغ از دیر باز چهره ی مناسبی در شعر ایران نداشته است :

نگارمردگان از جان چه دانند            کلاغان قدر تابستان چه دانند

در این بیت مولانا که می تواند از سرچشمه های سبک هندی نیز محسوب شود : کلاغان ، نمادی از مردگان قلمداد شده اند . از سوی دیگر در شعر معاصر نیز می خوانیم :

آن کلاغی که پرید

از فراز سرما

و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ،

 پهنای افق را پیمود

خبر مارا با خود خواهد برد به شهر

فروغ نیز در این شعر معروف خود به خصلت "خبر چینی " کلاغ نظر داشته است .

 

پ« هویت عرفی :

 

"کلاغ " در باور عامیانه ایرانیان ، عاشق و لاجرم سارق صابون ، طلا و جواهرات است !! در امر جفت گیری بسیار با نزاکت بوده به نحوی که هر فردی بتواند جفت گیری دو کلاغ را با چشم خو ببیند ؛ هر آرزویی که داشته باشد ، برآورده می شود . بد شگون است و خبر از وقوع اتفاق بد می دهد هر چند اگر مدفوع آن بر سر کسی بریزد ، بخت انسان مورد نظر باز می شود !! تعداد غارغارهای کلاغ از حوادث خوب یا بد نشان دارد و...

کلاغ در شعر نمادین دکتر شفیعی کدکنی به استعاره ای از موجودات صبح خیز (و در نتیجه کامروا) بدل شده که بی اعتنا به قضاوت این و آن ، تنها به رفتن به جنوب (مقصد دلخواه ) می اندیشد ؛ آسمان سبز صبح را می شکافد تا به رنگ های بیکران برسد . افکار این مرموزترین پرنده که نشانی آشیانه اش ، نا معلوم است ، بر هیچ کس آشکار نیست . نگاه تازه شاعر به کلاغ (پرنده ) به روشنی از شناخت معهود ذهن ما ، آشنایی زدایی می کند و کلاغ سالکی می شود که راه مقصود می پیماید . استفاده ی مناسب دکتر شفیعی کدکنی از باور عامیانه ای که معتقد است تعداد تکرار صدای کلاغ از خیرو شرخبر دارد و رنگ آمیزی این باور با تعابیر شاعرانه ، ویژگی دیگر این شعر است .

 

نمونه دو

 

شعر: مغالطه ی درست

 شاعر : دکتر قیصر امین پور

سرایش : اواخر دهه هفتاد

 

آری اگر

در باز بود و

باز پرنده

پس در پرنده است

و همچنین اگر

در بسته بودو

بسته پرنده

پس باز در پرنده است

اما دری که باز نباشد

دیگر نه در ، که دیوار ...

اما پرنده بسته اگر باشد

دیگر پرنده نیست ، که مردار ...

دکتر قیصر امین پور (متولد 1338) از میان تمامی همنسلان خود که به شاعران انقلاب مشهور شده اند ؛ بیشترین تاثیر را از اتمسفر شعر معاصر پذیرفته و شیرینی سخنش ، از امروز و اکنون شعر پارسی ، بیادگار دارد .

در این شعر کوتاه "پرنده " علاوه بر معنی لفظی خود ، معنای نمادین نیز می یابد و استعاره ای از "انسان" می شود. نگاه ویژه ی شاعر به واژگان "در" و "باز" و استفاده از همه ی ظرفیت ها و قابلیت های کلمات از نکات عطف این قطعه شعر به شمار می آید ؛ به نحوی که واژه ی "باز " در دو بند نخست این شعر با سه معنای متفاوت دیده می شود :

الف ـ گشوده سطر دوم

ب ـ نوعی پرنده شکاری سطر سوم

پ ـ دوباره سطر هشتم

در تمامی این شعر 12 سطری ، یک کلمه نا هماهنگ با شکل زبانی آن به چشم نمی خورد ؛ بافت زبانی شعر ، شفاف و یکدست بوده و تعابیر آن نیز به راحتی و سادگی با مخاطبان ارتباط برقرار می کند .دو سطر این شعر ، تلفیق زیبا و شاعرانه ای از پایان شیوای دو شعر نیمایی است که امین پور در کارگاه ذوق خود آنها را ذوب کرده و محصولی دیگر ارائه داده است :

1- فریادی شو تا باران

                   و گرنه مرداران

احمد شاملو (شعر " تمثیل ")

2- پرواز را به خاطر بسپار

                         پرنده مردنی ست

فروغ فرخزاد ( پایان شعر "پرنده مردنی ست" )

وزن این قطعه شعر نیمایی در بحرمضارع شکل گرفته و شاعر با کاربرد قسمت هایی از این وزن ، به نوعی به تقطیع همزبان موسیقی و محتوا پرداخته است . علاوه بر قافیه های آشکار در پایان سطرهای دهم و دوازدهم ، تکرار هندسی واژه ی "باز" در سطر های دوم و سوم و واژه ی " بسته " در سطرهای ششم و هفتم در عین تضاد نوعی تقارن کلامی را تداعی می کند .

شعر امین پور ، ساده ، صمیمی و بی غل و غش است ؛ حرف خود را به روشنی می زند و در لفافه نمی پیچد .

شاعران هردونمونه (شفیعی کدکنی و امین پور) در پایان سروده های خود ، به نتیجه گیری می پردازند و پیام (اندیشه اصلی) خود را به مخاطبان عرضه می کنند . در شعر کلاسیک معمولاً غزل سرایان سعی می کردند در بیت آخر با آوردن " تخلص " ، هم امضای شاعرانه ای برای اثر هنری خود فراهم کرده و هم با نوعی برجستگی معنایی و یا استواری لفظ ، غزل را به بهترین وجه به پایان برسانند. این نوع کوبندگی پایانی شعر در دوبیتی و رباعی به اوج خود رسید و بعدها به عنوان یکی از سنت های رایج شعر پارسی تثبیت شد. اگر چه در شماری از آثار نیمایی نیز این شیوه تکرار شد ؛ گفتمانی که در شعر دهه ی هفتاد رایج است ؛ برحذف  اینگونه تاکیدهای شاعرانه دلالت دارد و با قصد مرکز زدایی و دستیابی به ساخت چند مرکزی در شعر پایان بندی ویژه ای را در نظر نمی گیرد.

 

نمونه سه

 

شعر : پرندگان

شاعر: دکتر ضیاء موحد

سرایش : حوالی سالهای 77تا78

 

پرندگانی هستند

که آشیانه خود را ترک می کنند

به جای دیگر می روند

و خواب آشیانه خود را می بینند

بهارها به زمستان می روند

و خواب می بینند

که در بهارند

پرندگانی هستند

 که روز و شب

تنهامان می نهند

و خواب می بینند

که روز و شب

با ما هستند

تو این پرندگان را دیده ای

و خواب می بینی

که با تو هستند

دکتر ضیاء موحد (متولد 1321) با سابقه ی طولانی در شعر ، و نقد و فلسفه برای اهل ادب ایرانی نامی آشنا دارد . وی از دهه پنجاه به انتشار مجموعه آثار خود اقدام کرد و این شعر از سومین دفتر شعر او انتخاب شده است .

این شعر نخستین بار در سالهای 77یا 78 در روزنامه توقیف شده ی "آریا" به چاپ رسید و با وجود فضای پر از زد و خوردهای سیاسی و کشمکش زرگری احزاب و گروه ها در آن سالها ، تاثیر مثبتی در جامعه ادبی به همراه داشت . شعر بی وزن "پرندگان " ظاهراَ از قافیه و ردیف سنتی ، کمترین بهره ای نبرده ، اما تکرار دوازده بار آهنگ "ند" در پایان سطرهای اول تا هشتم ، دهم و یازدهم ، سیزدهم و شانزدهم ، تکرار 2 بار عبارت "که روز و شب " و تکرار 3 بار فعل "خواب می بینند" تکرار 5 بار حرف های ربط ساده "که" و 4 بار "و" نوعی ساختار متقارن هندسی به این شعر سپید بخشیده است که با خوانش چند باره ی آن ، کاملاً کشف می شود .

با عبور از ظاهر و ساده و باطن تاویل پذیر این قطعه شعر، پرندگان ، بهار ، آشیانه ، خواب دیدن و روز و شب به معانی فراتر از لفظ معهود خود اشاره می کنند و شعری که در نگاه اول ، ساده و آسان یاب جلوه می نماید ، به عمق چند لایه رسیده و کار کردی "نمادین / تمثیلی" می یابد . تمامی واژه گان شعر ، امروزی و صمیمی است و جالب آن که در سراسر 16 سطر این شعر ، فقط یک اضافه ی تشبیهی و ترکیب شاعرانه "خواب آشیانه" به کار رفته است ؛شاید شاعر قصد داشته  با مکث خاص خود بر تک تک واژگان ، از آنها معانی مورد نظر را بیرون کشد . و با ذهنی ترکیب ساز به سراغ جهان نرود . پایان این شعر نیز، خطابی است که شاعر به مخاطبان دارد و حرف اصلی خود را با آنها در میان می گذارد . 

 

نمونه چهار

 

شعر : جار نمی کشم

شاعر : مهرداد فلاح

سرایش : حوالی زمستان 76تا تابستان 78

 

دارم دوباره کلاغ می شوم ... نترسید!

جار نمی کشم

روی آنتن که می روم

بر گیرنده های شما خش می اُفتد

می روم روی درختی در پارک

می گذارم که چشم های گرسنه بر نیمکت

سیر نگاهم کنند

کاری به کار کسی ندارم

روی این برف

جای پای خودم را می کارم

این روزنامه ای که من خبر نگارش هستم

تا به دست شما برسد آب می شود

جار چرا بزنم !

مهرداد فلاح (متولد 1339) از شاعران پر کار نسل پنجم است که در معرفی شعر خود و همنسلانش با مصاحبه ، نقد و نظر کوشش فراخوری از خود نشان داده است . این شعر از پنجمین دفتر شعر او انتخاب شده و تحت تاثیر مشخص و مبرهن شعر "کلاغ کامل " از "علی باباچاهی " در دفتر شعر "نم نم بارانم " سروده شده است به ویژه این سطرها از باباچاهی که میزان تاثیر محسوس او بر فلاح را نشان می دهد :

آدم / وقتی کلاغ باشد و

از رنگ هرچه سفید است بگذر

شعر 13 سطری فلاح از استحاله ی شاعر / انسان به جارچی یا روزنامه نگار / کلاغ می گوید و پیش از هر خصلت دیگر این پرنده به خبر چینی و سپس انزوای آن نظر داشته است ؛ به ویژه آنکه راوی (کلاغ) در سطر سوم اعلام می کند با رفتن روی آنتن (به عبارت دیگر پخش شدن او) گیرنده های مخاطبان دچار برفک می شود !! واضح است که در اشعار نسل پنجم (پست مدرن های ایرانی !!) جستجوی وزن و قافیه سراسری ، مضحک و وبیهوده است ؛ اما به صورتی ـ احتمالی ـ پایان سطرهای هشتم و دهم دو قافیه ی"ندارم / می کارم " دیده می شود . شعر " جار نمی کشم " اگر چه از حذف و اضافه ی معمول پست مدرن ها ، چندان برخوردار نیست ، اما کاربرد فعل در ابتدای این دو سطر ، آنها را از یک جمله معمول خبری جدا کرده است :

می روم روی درختی در پارک

می گذارم که چشم های گرسنه بر نیمکت

استفاده از واژگان آنتن ، گیرنده ، (تلویزیون ) ، پارک ، نیمکت و روزنامه فضایی به شدت معاصر به این شعر تزریق کرده است ؛ نگاه شاعر به غنای زبان محاوره در تعابیری از نوع "دارم کلاغ می شوم ، جار نمی کشم ، خش می افتد ، می روم روی ، سیر نگاهم کنند ، کاری به کار کسی ندارم ، جای پای ، تا بدست شما برسد ، آب می شود و جارزدن " قابل ذکر است ؛ ضمن اینکه کاربرد کنایه ای و دو وجهی "رفتن روی آنتن " از تسلط شاعر نشان می دهد .

اگرچه به هیچ وجه نمی توان این شعر ( و اکثریت قریب به اتفاق ) آثار شاعران متفاوت سرای دهه های 70و 80 را نمادین قلمداد کرد ؛ اما فلاح در این شعر ، نوعی حرکت مفهومی و معنایی را از استحاله آغاز کرده و به انجام رسانده است ؛ در بند اول ، تبدیل هویت شاعر به کلاغ اعلام می شود ؛ بندهای دو و سوم ، از زبان کلاغ بیان شده و به نوعی آن را صدای دوم شعر نامید ، بند آخر ، بازگشت مجدد راوی / شاعر پشت تریبون است تا دو صدای مختلف از یک شعر شنیده شود .

طنز نهفته در بطن شعر ، با آن طنز تلخ و عصبی که شاعران پست مدرن ، خود ادعای تکثیر آن در آثارشان را جار می زنند ، نسبتی نداشته و بیشتر طنزی ملایم و ملیح در این شعر جریان دارد . دو تعبیر زیبای "چشم های گرسنه " و "جای پای خود را کاشتن " آنهم بیان شده از زاویه دیدکلاغی بر فراز درخت پارک ، شیوا و مناسب است ؛ نتیجه گیری پایانی شاعر ـ برخلاف سه نمونه قبلی ـ سریح و ملموس نیست ؛ انگار قرار است مخاطب با خواندن کل شعر معنای مورد نظر خود را از آن استخراج کند.

قطعه شعر " جار نمی کشم از سروده های نه چندان افراطی از جنبه زبان ورزی و فرم گرایی محسوب می شود و مقایسه ی آن با دو شعر " هنوز در فکر آن کلاغم از احمد شاملو، شهریور 54" و کلاغ کامل از علی باباچاهی ، مهر 74 " چگونگی تغییر نگرش ها و روش های شاعرانه در چند دهه ی اخیر را فرایاد می آورد .

 

نمونه پنج

 

شعر : خروس سفید

شاعر : لیلی گله داران

سرایش : اواخر دهه ی 70

 

انکار کنم !

تمامی خروس ها را سر می برم

و بریده باشد زبانم

چپ نگاهم کن           

                  یعنی ...

هفت قرآن میانمان اگر بگذاری انکارت کنم

خروس سفید که می گویند نکش فرشته است         

همه

را سر بریده ام

دهان خونی و

سپیده می زند

حرف های اطرافم

اطراف تو زیادی است

گوش هایم را گرفته ام

و ته مانده ی زبانم الکن

به ن ـ ن ـ ن ـ

خروس می خواند و

نگاه اریبش بر من است

 که شراب ترش را رو بر می گرداند.

لیلی گله داران (متولد 1355) از شاعران جوانی است که حرکت جدی خود را از دهه 70 آغاز کرده و نخستین مجموعه ی اشعار خود را دهه ی هشتاد به بازار عرضه کرده است .

پیش از هر نکته ی دیگری ، طرح های از این نوع بدیع است ؛ اما منفرد ، جدا افتاده و غیر جاندار :

خروسی سفیدی که می گویند نکش فرشته است

حرف های اطرافم            اطراف تو زیادی است

چند بار دیگر هم شعر خوانده شود ؛ بی مرکزی و شلخته نویسی خود را به رُخ می کشد . شاعران فرا پسا مدرن ، مدعی اند شعر باید " تک مرکزی" نبوده و از چند مرکزی برخوردار باشد ؛ به راستی مراکز قابل درک این شعر کدامند ؟ آیا سیلان هذیان آلوده تعابیر و ترکیبات ( اگر نمی توان منکر زیبایی آنان شد ) هر نوشته ای را به عنوان شعر امروز ایران می پروراند ؟ "خروس سفید" به کدام حقیقت ادبی یا واقعیت شاعرانه دلالت دارد ؟ در ظاهر ، صرف نظر کردن از بار اسطوره ای ، دینی ، عرفی و ... واژه "خروس" تعابیر خام و بی فایده در روند نهایی شعر هم چون " بریده باشد زبانم ، شراب ترش " و ... مخاطب را غیر از نا کجا آبادی های بی معنایی به مقصدی نمی کشاند البته یادآوری چند نکته پیرامون این شعر ـ برای یک قضاوت همه جانبه ـ ضروری است .

الف : سطر اول از زبان " شمعون / پطروس " یا همان "سن پیتر" غربی ها گفته شده ، یکی از حواریون که بنابه گفته ها  اولین پاپ مسیحیان شد و عیسی مسیح  پیش از دستگیری به او گفته بود ، پطروس تا قبل از بانگ " خروس" مرا سه بار انکار خواهی کرد !! البته اگر چنین تاویلی ، مد نظر خود شاعر هم باشد !!

ب: سطر " هفت قرآن میانمان اگر بگذاری انکارت کنم " یکی از نکات قوت این شعر است که تبحر شاعر در استفاده از آموزه ها و باورهای دینی را می رساند .

پ : در سطر " خروس سفیدی که می گویند که نکش فرشته است " اگر واژه ی " نکش" را " نکش " هم بخوانیم ، معنا دار می شود ؛ به ویژه آنکه بلافاصله ، شاعر می گوید : " همه را سر بریده ام "

ت: سطر گوش هایم را گرفته ام و ته مانده زبانم الکن به ن ـ ن ـ ن ـ " در انتهای خود برای تصور هر چه بهتر الکن بودن زبان شاعر / راوی به نوعی شعر های کانکریت را یادآور می شود؛ هر چند این گونه نحو شکنی ها به وحشتناکی هر چه بیشتر درتیراژ بیشمار در شعر دهه های 70و 80 تکرار و باز تکرار شده و خواهد شد !!

ث: نقطه ی موجود پس از آخرین فعل این شعر در آخرین سطر ، از قطعیت و قاطعیت شاعر در انتقال پیام خود ، حکایت دارد . گفتنی ست " خروس " به عنوان پرنده نر در میان مرغان خانگی از نوع ماکیان ، در شعر و ادبیات ما حضوری نمادین و دیرینه دارد ؛ از آن رباعی معروف " خیام نیشابوری " تا " خروس می خواند" نیما یوشیج " ، از بودن و سرودن " شفیعی کدکنی و بسیاری از اشعار معاصر و حتی سروده های همین دهه های 70 و 80

شاعر با آوردن سطر هایی از قبیل " دهان خونین و / سپیده می زند" نخواسته ـ و یا نتوانسته ـ با اسطوره زدایی از این پرنده ، آنرا به نوعی دیگر در اثر خود بکار برد ؛ وقتی شاعران مدعی و افراطی دهه های اخیر ، می خواهند از ساحت شعر فارسی ، اسطوره زدایی کرده و با قرینه گردانی و آشنایی زدایی ، چهره ای دیگری از ایماژهای دیرینه را در برابر چشمان علاقه مندان خود به نمایش کشند ؛ طبیعی است که بیش از هر ضرورت حیاتی دیگری ، باید فراروی  از شناخت های همیشگی مخاطبان پیرامون کاراکترها و تصویرهای شعر فارسی را در پیش گیرند.

 

نمونه ششم

 

غزل : یازده

شاعر : محمد رضا رستم بگلو

سرایش : دهه ی 80

 

هفتادو هفت حاصل جمع دو بال و پر

هفتادو هفت پر؟ ـ بله هفتادو هفت پر

مثل دوتا کلاغ که وارونه می پرند

مثل دو تا کلاغ که پر می کشند برـ

بالای هرچه در این دفتر من است

وقارو قار سرک می کشند در ـ

ابیاتی از پنیر و صابون و ... هرچه نیز

انگشترو کلید و اسناد معتبر

هشتادو هشت پر ـ بله هشتادو هشت پر ؟

هشتادو هشت پر؟ نه ، دو کوهان یک شتر

مثل دو تا کلاغ که وارونه می پرند

وارونه می برند خبر را به دور و بر

پنجاو یک عدد گرم گرم گرم

حتی از ازدواج دو خورشید گرمتر

اما به شرط آن که وارونه اش کنید

تا پنج ها بچسبد محکم به یکدگر

و بیست و دو دست عددهاست در دعا

پیوسته در قنوت است با چشمه های تر

و اما چرا تکلمه این شعر با غزل ؟!!

نام آشناترین شعر پارسی که پس از ظهور نیما و شاگردان ممتازش ، به پستوهای خود فراموشی سپرده شده بود ، از ابتدای دهه ی چهل با تلاش و کوشش شماری از شاعران نو گرا ، نقاب همیشگی را بیرون افکند و سرو شکل تازه ای یافت . روند باز سرایی و نوسازی بنیادین غزل پس از انقلاب ، با سرعت فراوانی ادامه پیدا کرد و سر انجام تغییرات اساسی در هسته مرکزی این فرم از شعر ایران ، در دهه ی 70 شکل گرفت و سپس توسط شاعران جوان  ، تکثیر شد !! این شعر که در وهله ی اول جدولی از اعداد در آن نمایان می شود  ؛ یکی از نمونه های غزل نسل سوم غزل سرایان نوگرا (معروف به شاعران خودکار!!) است که در آن کولاژهای لفظی و بریدگی های مفهومی ، جولان می دهد .) چنین آش شعله قلم کاری طبخ شده است optophonic !! ظاهراً به بهانه ی شعر دید آوایی ( تشبیه بالهای کلاغ به 77 ، کوهان شتر به 88 ، 55 به عدد گرم (قلب) و 22 به دست های در حال دعا زیباست اما این غزل تحت تاثیر مستقیم ، آشکار و صریح شعر نیمایی سروده شده است :

الف : سال ها پیش از این "نصرت رحمانی " در دفتر شعر " میعاد در لجن " چنین سروده :

... و ـ5ـ شعرعددهاست ـ شکل قلب ـ

ـ55ـ بیتی ز تک غزلی عاشقانه ای ست

نفرین به عشق فسون جاودانه ای ست!

بی باورم ! عزیز

هر عددی شعری ست

و ـ 5555 ـ آه ...،

سرخ و سپید

زردو سیاه ...

ب : دکتر شفیعی کدکنی در شعر "هویت جاری" ( سروده شده در اسکندریه ، سپتامبر 1977 ) می سراید :

 بر موج ها گریز ستیزای فرصت است ،

و مرغکان چیره ی ماهی خوار ،

 77 و

        7 و

           فراوان 7 ،

در انتشار هندسی خویش

بر موج ها هجوم می آرند

به خوبی پیداست که تشبیه 5 به قلب و 7 به شکل پرواز پرندگان ، در شعر نیمایی به شیوایی گفته شده ، در نتیجه غزل مورد نظر ما ، حرف زیاد جدیدی برای مخاطبان خود ندارد ؛ مگر آنکه کاربرد غلط قافیه ی "شتر" در پایان بیت پنجم ، یا خطوط تیره ای که بیت سوم را به نوعی از پیکره ی غزل ، منفعل می سازد ؛ اوج نو آوری فرمی قلمداد کنیم ؟ در این غزل از "کلاغ" به جز کاراکتر دزد بودن و خبر چینی کردن ، چه چهره ی دیگری ارائه شده است ؟ آیا تاکید بیش از حد لازم بر فضا سازی های فانتزی ، اینگونه غزل ها را به قهقرای سانتی مانتالیسم ، سوق نداده است ؟  به راستی چگونه مطالعات عاطفی انسان قرن بیست و یکم ، در چنین نوشته هایی منعکس می شود ؟ آیا غزل امروز (ولابد فردا) ایران که با هیات شورشی علیه تمامی سنت ها ظاهر شده ، به جای اسطوره شکنی و باز آفرینی چهره ها ، کارایی ها ، و قابلیت های جدید برای عناصر همیشگی شعر پارسی ، تنها قصد دارد با جابجایی مصرع ها ، تقطیع کلمات و تشبیهات تزئینی ، خود را تبلیغ کند ؟ مروری کوتاه و جدی براین غزل که به احتمال قوی اواخر دهه 70 یا اوایل دهه ی 80 نوشته شده ، نشانگر چگونگی حال و روز غزل امروز است !! توهم ساده انگارانه ای در شعر امروز ( غزل امروز ) وجود دارد که بازود باوری و زیاده روی شاعران در ساخت و ساز اثر خویش !! ماهیت حزن انگیز میراث شکوهمند شعر پارسی در روزگار ما را به اثبات می رساند و غزل "یازده " غنچه ای بود از این گلستان زرد !!

6 شعری که به عنوان نمونه از 6 صدای همزمان اما نا همزبان !! با یکدیگر در این نوشتار بررسی شد؛ در یک پروسه ی زمانی حداکثرـ 8  ساله سروده و عرضه شده است . رویکرد حماسی ـ اسطوره ای در شعر شفیعی کدکنی ، همانقدر با محتوا و مضمون آن همساز است که نگاه تجریدی امین پور ، شعرش را غنا می بخشد. عمق چند لایه ای شعر ضیاء موحد همانقدر جالب و مؤثر است که دو صدایی نه چندان افراطی فلاح شعرش را خواندنی می نمایاند و سرانجام شتاب زدگی و از هم گسیختگی شعر گله داران به اندازه ی غزل رستم بگلو است که مضمون هردو قطعه را دامچاله ی لوس بازی های زبانی  و بیرون شیک با درون پوشالی می کشاند .

"زبان " اگرچه جوهر غایی و نهایی "شعر" نیست اما هر "شعر" حقیقی ، حادثه ای تکرار نشدنی و کاملاً منحصر به فرد است که در "زبان " اتفاق می افتد به همین دلیل است که شعر امروز ایران بیشترین ضربات را از ناحیه زبان بازان ، تحمل می کند و این تراژدی کمیک جز با آفرینش هرچه بیشتر شعرهای برتر ، پایان نمی پذیرد ؛ ختم کلام ، این سروده ی گویای مولانا است :

آدمی مخفی است در زیر زبان

این زبان پرده است بر درگاه جان

چون که بادی پرده را درهم کشید

سر صحن خانه شد بر ما پدید   

 

 

 


نویسنده : فردوس سليماني | ساعت 23:55 روز دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
| لینک ثابت