۱-درهفته های قبل حکایت «برومبرژه» که چه خواب شیرینی !!! برای اقوام ایرانی دیده که دراین وِب تفسیرش گذشت و خوشبختانه در گیلان بازتاب چشم گیری داشته و یکی از نخبگان گیلک از قرار معلوم درگیری لفظی با ایشان (بروم برژه) پیدا نموده اند و سخت به او تاخته و هم چنین این نخبه ی گیلک که از پژوهشگران بنام گیلان نیز می باشد از هم کیشان گیلانی اش گله گذاری نموده که چرا بی تفاوت از کنار «بروم برژه» گذشته و می گذرند ؟
2- .....
3- ......
4- گیله وا ویژه ی«هنرو اندیشه » شماره دوم به سر پرستی شخصی منتشر شده که با استقبال بسیار سرد جامعه ادبی ایران روبرو شده است و تا آنجا که با خبرشدیم مدیر محترم مسئول آن ، استاد جکتاجی عزیز را سرزنش ها نموده اند که چرا لوگوی نشریه اش را در اختیار شخص و یا اشخاص می گذارند ؟!
5- دررابطه با تالش در همین هفته ای که گذشت سوتی های بی شماری را پرینت گرفته و به دل آرشیو سپرده ایم تا برای روز مبادا ذخیره شده و از آن استفاده گردد. اگر چه هنوز از طرف شمسی پور خشتاونی در تحریم انعکاس به سر می برم !
6- مهری رحیمی شاعره بلند آوازه ی قزوین که اورا در نقد نیز جامعه ادبی معاصر ایرانی به خوبی می شناسند خصوصن نقد فرانوی ایشان بر آثار استاد اکبر اکسیر ، برای اهل قلم هنوز واژه هایش تازه و نوبرانه می باشند از این بانوی قلم قزوینی در آینده ی نه چندان دور به آن خواهیم پرداخت . به خصوص با شعر های مانایش که مرور نمودن آنها خالی از لطف نمی باشند.
7- اما به هفت که میرسیم ، زیباترین لحظات در آن نهته است . لحظاتی که همیشه ما را غوطه ور می سازد با همین موج خوشحالی سال گذشته برای جمشید شمسی پور خشتاونی سالی پر بار و درخشانی دیدم و در این یک دهه ای را که در کنارش زیسته ام و لحظه به لحظه با شادی ها و غم هایش سپری کرده ام ، هیچ سالی را پربارتر از سال هشتادو شش ندیدم . سالی که هر هفته خوش کیف تر از هفته ی قبل بوده و آنچه را که کاشته بود برداشت نمود . انکار درخت میوه ی عقیمی را غُرس نموده بود که پس از سال ها رنج و مرارت بارور شده و ثمره اش که همان اندیشه ی شفاف باشد بر سر سفره جامعه فرهنگی گیلان نشست ! وقتی خبر ها را یکی پس از دیگری می شنید از گونه هایش می گرفتم که به دست رنج خویش می بالد . سالی که چند نقد بر آثارش ـ که یکی دو نمونه اش با قلم اساتید معتبر دانشگاه ها در دست چاپ می باشد و هم چنین «گیلان نامه » جلد ششم که از معتبر ترین آثار پژوهشی در قالب گیلان شناسی می باشد و خوشبختانه در سال جدید نیز آنگونه که روزها و هفته ها پشت سرهم ورق می خورند خبرهای خوش سریالی سال قبل همچنان ادامه دارند . خصوصن جوانانی که تالش را آنگونه هست می نگرند و برای شمسی پور لذت بخش تر از تلخ کامی هایی ست که تالش در طول سالها به خود دیده است . شمسی پوری که تالش را در آینه ی تمام نمای ایران عزیز می بیند و خود را درآن ـ که بایست همگام با او یکبار دیگر هم که شده ژولیدگی خویش را در آن آینه بنگریم . حال او را در آینه روزنامه اعتماد ملی روز دوشنبه مورخه 87/2/9 به قلم استاد محسن فرجی داستان نویس و نقاد چیره دست معاصر که تاکنون در ادبیات داستانی جایزه های متعددی را در تهران صید نموده می نگریم . فرجی این بار به شمسی پور و کارهایش پرداخته و با نگاه عاطفی او و دلتنگی های شاعر ، که لازم دیدیم این مقاله را در اختیار شما بازدید کنندگان محترم قرار دهیم که با هم می خوانیم :
کافه شاعری
دیدار با جمشید شمسی پور خشتاونی
دلتنــگی هـای پــرنـده ای شـــاد
استاد محسن فرجی
پرنده ای در گلویش داشت ، شاد و آواز خوان و رها . اما احساس می کردم که اگر فاصله ها را از میان بردارم و از تهران تا محمود آباد قزوین بروم ، می بینم که جمشید شمسی پور خشتاونی ، همان پرنده شاد را در گلویش دارد ، ولی در گوشه چشمانش ، اشک اندوه می لرزد و اگر اینگونه هم باشد ، حق هم دارد ؛ آخر هفت کتاب شعر آماده دارد ، از سال ها پیش ، اما ناشری نمی یابد که خریدار شعر خوب باشد .
حالا باید 14 سال از آن روزها گذشته باشد که چند بار با یوسف علیخانی به دیدار جمشید شمسی پور در هلال احمر قزوین ـ محل کارش ـ رفتیم . آن روزها چنان پرنده اش شاد و مهربان بود که می شد در حواشی آوازهای خوشش ، جانی تازه گرفت . همان سال بود ، یعنی سال 73 که کتاب « مسله روخون » (ماسوله رودخان) از شمسی پور درآمد . اما دیگر باقی کارهایش پشت سد آهنین ناشران ماندند و در نیامدند . «مسله روخون » مجموعه ای از شعر های شمسی پور بود به زبان تالشی ، همراه با ترجمه فارسی آنها و آوانگاری . کتاب را انتشارات «گیلکان» درآورده بود و روی جلدش عکسی از ماسوله بود؛ همان ماسوله ای که شمسی پور در این کتاب برایش سروده بود :
« ماسوله / با توام / ای کوه بلند / ای رودخان / چشم گیلان / زبان شیرین تالشانم / پله به پله آمده ام / بر پشت بامت / نمی دانم بر بام خانه ای / یا مغازه ای / دست هایم را گره کرده ام / اندوه وار / حرف های دلم را بیرون می ریزم / می شنوی ؟ »
آن سال ها گذشت و دیگر دیداری با شمسی پور میسر نشد ، اما علیخانی هر از گاهی که به قزوین می رفت ، به ملاقات او هم می رفت و بعد ، از تنهایی های بزرگ شمسی پور حکایت ها می گفت . چندین بار هم پای شمسی پور و شعرهای تالشی اش را در فضای مجازی کشاند ، اما شاعران و ناشران خفته ، ندیدند یا نخواستند که ببینند .
شمسی پور که کتاب هایش را چاپ نشده می دید ، روی آورد به نشریات . اگر چه پیش از آن هم با رسانه های کاغذی بیگانه نبود ، او شعرهایی که در سال 1355 به این سو گفته بود ، در سال های 1363 تا 1365 در روزنامه اطلاعات منتشر می کرد ، در صفحه ای که دوشنبه ها چاپ می شد و به ادبیات قوم های ایرانی اختصاص داشت ، ولی بعد از چاپ «مسله روخون » انتشار شعرهای شمسی پور در نشریات محلی گیلان و قزوین شتاب بیشتری به خود گرفت . او تمام این سال ها جزو رواج دهندگان و حامیان اصلی شعری بود که «هسا شعر » نام گرفت ؛ شعری که توسط رحیم چراغی ، محمد بشرا و محمد فارسی شکل گرفت و اولین نمونه هایش توسط شاعران گیلانی به زبان گیلکی سروده شد . بعد هم شاعران مازندرانی به زبان طبری ، «هساشعر» گفتند و جمشید شمسی پور هم مهمترین گوینده «هسا شعر» به زبان تالشی شد.
« هسا شعر» که شباهت هایی هم با «هایکو» دارد (و شمسی پور برخلاف نظر عده ای از اهالی شعر ، این دو را یکسان نمی داند ) شعری است بسیار کوتاه که به جرقه ای می ماند . نشریه «گیله وا» ارگان اصلی اینگونه شعرها بوده و هست و شمسی پور هم تعدادی از هساشعرهایش را در همین مجله منتشر کرده است . او مجموعه ای از هسا شعرهای خود را به اسم «رقص غنچه » آماده چاپ کرده است ، اما همچنان ناشر مناسبی برای آن نمی یابد . خودش می گوید : ناشر فراوان است ، ولی می خواهم ناشری کتاب را در بیاورد که پخش قوی داشته باشد و بعد از انتشار کتاب روی دستم نماند .
البته سال گذشته ، 36 هسا شعر از شمسی پور در جلد ششم از مجموعه «گیلان نامه » که توسط نشر «گیلکان » منتشر می شود چاپ شد . این اتفاق خوبی بود ، اما در زمانه ای که بسیاری از مخاطبان شعر ، جذب هایکو شده اند و حتی به اشتباه ، نام شعرهای کوتاه خود را هایکو می گذارند ، شناخت و رواج هسا شعر و گونه های بومی دیگر ، می تواند کمی هم راه صحیح را نشان بدهد .
از جمشید شمسی پور خشتاونی دور افتادیم . او به سال 1337 در روستای خشکنودهان از توابع شهرستان فومن به دنیا آمده است . بخشی از نوجوانی و جوانی اش را در شهرک کتالم رامسر گذرانده و از سال 1363 به قزوین آمده است . دو پسر دارد ، یک کتاب چاپ شده و چندین و چند کتاب چاپ نشده ، از هسا شعر تا شعر نیمایی و کلاسیک .
اما تا فرصت این مطلب تمام نشده ، با ترجمه چند هسا شعر کامتان را شیرین کنید ، حتی اگر پرنده نشسته در گلوی شاعرش ، این روزها غمگین باشد :
« مادرجان ، مادر/ ته مانده خجالتت را قربان / کنار پدر/ که قاب گرفته ایستاده است .»
و
« با عبور از شیار تنگ / روییده شده در دل سنگ / گل / بهار را به نام می آوازد ! »
و
« با کلاف / کلاف پشم / میل خورده ، رج به رج / مادر / حوصله می بافد!»
و
گیره به گیره / رخت است / چشم اشک و کف در تشت / گیسوان سیاه مادر / سفید می شود .»
نویسنده :
فردوس سليماني | ساعت 23:33 روز سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
|
لینک ثابت