تبليغاتX
.:وزمتر:.
به نام خدا
 

وزمتر

  صفحه نخست | عناوین مطالب وبلاگ | rss

  وزمتر 100

اشاره :

در آرشیو دنبال مطلبی می گشتم چشمم به ولایت (ویژه نوروز 86) افتاد . در آن مقاله ای نمایان بود که زنده یاد محمد تقی میر ابوالقاسمی برای جناب خشتاونی ، جهت چاپ در ویژه نوروز ولایت ارسال نموده بود . دو هفته ی بعد خود از دیدن نوشته ی خود در آن ویژه محروم ماند. او که اصالتاً طالقانی بود در سال 1338 به استخدام آموزش پرورش گیلان درآمد ، در کنار سال ها تدریس در دبیرستان ها ، دانشسراها و دانشگاه های گیلان(رشت و آستارا) آثار بسیاری را روانه ی بازار کتاب کرد و مقالات در خور توجهی را در نشریات به چاپ رساند. از آن جمله اند: « سرزمین و مردم گیل و دیلم» ، « تاریخ و جغرافیای طالقان» ، « پژوهش در زندگی مذهبی جوانان» ، « نهضت روستایی در ایران » ، « گیلان از آغاز تا انقلاب مشروطیت »،«بازمانده ی میراث اسماعلیه در شمال ایران» و...

مساله ی الموت در مجلس اول

از القای تیول و پی آمدهای آن در جنبشدهقانی تا محاصره و ویرانی دژ زوارک

(سید محمد تقی میر ابولقاسمی)

پیش از آنکه به مفهوم ومناسبات زمین داری در واژه هایی مانند تیول و خالصه که در ارتباط با این نوشته خواهد بود بپردازیم نخست به این یادآوری باید توجه کرد که یکی از اقدامات مهم مجلس اول در دوران مشروطیت ایران الغای تیول بود که از ابتدا و در اولین ماه های اهمیت و ضرورت این اقدام تاریخی با توجه به وضع دهقانان الموت توسط میرزا حسین طیب عنوان شد و در حقیقت این حرکت سر آغاز جنبش ارضی توسط دهقانان الموت به صحنه ی مجلس کشانیده شد که زنگ خطر برای زمین داران و امید رهایی برای دهقانان ایرانی شد در صورت مذاکرات مجلس اول در روز سه شنبه یازدهم صفر 1325 یعنی تنها هشت ماه پس از اعلام مشروطیت خبر دادخواهی و تظلم مردم آن ناحیه اولین اعتراض رسمی در باره ی تیولات را به نمایندگان مجلس بود که فکر الغای تیول را در بر داشت و مینویسند:

در این موقع که اتفاق آرا حاصل شد به برگرداندن تیولات و اخذ رای گفت و گو شد در املاکی که وقف اماکن متبرکه و مشاهد مقدسه است و خدام آنها اکثراً از املاک تیول کرده اند که آیا این هم جزو تیولات باید بر گردد .(نگ مجلس اول و نهادهای مشروطیت ص 373 ـ علی اضغر حقدار) تیول که در اصطلاحات دوره ی ایلخانان بوده و تا زمان قاجاریه نیز مناسبات ارضی به کار برده می شد واگذاری در آمد ناحیه ی معینی از طرف پادشاه به اشخاص در اثر ابراز لیاقت و یا به ازای مواجب و حقوق سالیانه بوده است و در زمان ناصرالدین شاه بیش از نیمی از روستاهای معتبر الموت جزو اراضی خالصه ی ناصرالدین شاهی بود( دانش نامه ی جهان اسلام جلد 10 ص 92 ) که بخش هایی از ان در همان زمان در تیول عبدالصمد میرزا عزالدوله پسرسوم محمد شاه و برادر کهتر ناصرالدین شاه که تا سال 1348 هجری زنده بود(نگ رجال ایران ج 2 ص 268 ـ مهدی بامداد) قرار داشت.

عبدالصمد میرزا که پس از 87 سال زندگی و حمایت از سیاست روسیه تزاری در تهران مرد  مانند عین السلطنه که ادعای مالکیت بر الموت را داشت با خیزش های دهقانی مردم این سامان روبه رو می شود و موضوع الغای تیول که نخستین ضربه ی کاری بر پیکر نظام فئودالیته در ایران بود کار مبارزه با ستمگری های خان ها و شاه زادگان را در الموت به پایان نرسانید . قدرتمند محلی این بار در باره ی اراضی الموت موضوع واگذاری خالص جات را مطرح می کنند که باز ریشه ی این نوع زمین داری در ایران به دوره های پیش از اسلام مربوط می شود. ( برای آگاهی بیشتر نگ دایره المعارف فارسی ج 1 ص 878 ـ  و به همین دلیل در بعضی از نوشته های محلی واژه ی تیول و خالصه مفهوم مترادفی را نشان می دهد. ـ نگ مجمل رشوند نوشته ی محمدعلی خان رشوند ص 59 به بعد) اما آن صدای اعتراض که اولین بار از الموت برخاست این بار هم استوار در برابر مدعیان ایستاد و از آنان چگونه و بر پایه ی کدام مدارک قانونی در اختیارشان قرارداده شده است و می دانیم که اراضی خالصه مانند مانند زمین های دیوانی عموماً از طریق مصادره ی املاک دیگران در اختیار این و آن  قرار می گرفت که درآمد آنها هرگز یکسان نبوده و حتی در الموت زمین داران وابسته برای ناچیز جلوه دادن بازده ی زمین های آن ناحیه می گفتند این سر زمین چیزی جز کوه بر روی کوه نیست هرچند دارای آب فراوانی باشد. مرحوم محمدعلی گلریز که از تاریخ الموت آگاهی های بیشتری داشت و از کشمکش های دهقانی نیز با خبر بود در کتابش مینودر یا باب الجنه ی قزوین در این خصوص به اختصار  می گوید : در سال 1306 هجری قمری عبدالصمد میرزا به عنوان تیول در املاک الموت دخالت کرد و پس از کشته شدن ناصرالدین شاه در سال 1313 فرمانی به عنوان خالصگی ابراز کرد که از همان گفت و گو و کشمکش نامبرده و وراث او با رعایای الموت بیش از بیست سال در دادگستری ادامه داشت و سرانجام رعایا تا حدودی موفق شدند و قسمت های خالصه شده را ضبط کردند.( مینودر ج1 ص 939) مرحوم محمد علی گلریز که در سال های دانشجویی دیدارهایی با وی داشته ام سرگرم نوشتن کتابی در باره ی الموت بود ـ که تا این زمان از چاپ آن بی خبریم ـ هرچند این گزارش کوتاه با ابهاماتی همراه است ؛ اما نشان می دهد الموت روزگاری به عنوان تیول در اختیار وابستگان قاجار بود و بعدها با تصرف اراضی خالصه نیز در حوزه ی زمین داران وابسته قرار گرفت که دهقانان نخست خواستار الغای تیول شدند و بعد به این نکته نیز پی بردند که آنچه را به نام اراضی خالصه در دست عبدالصمد میرزا و دیگران قرار دارد با اسناد جعلی دیگر از صورت تیول به اراضی عنوان می شود.

لمتون می نویسد:هنگام اعطای مشروطیت املاک خالصه ای که در آن زمان وجود داشت بر حسب اصل و منشا به سه دسته تقسیم می شدند :

1- املاکی که در رقبات نادری ثبت شده بود و عبارت بود از زمین های که در زمان نادرشاه (1736ـ27/1148 ـ 60) از طرف دیوان ضبط شده بود.

2- خالصه های محمد شاهی

3- خالصه های ناصرالدین شاهی

دسته ی دوم و سوم نیز مشتمل بر املاکی بود که بابت مالیات و یا به علل دیگر ضبط کرده بودند و این املاک در برابر خالص جات تیولی ، خالص جات یا واگذاری معروف بود.( نگ مالک و زارع در ایران صص 425و424 ) در سال های نخست مشروطیت بعضی از خالصه ها در ایران مانند زمین های مزروعی اطراف تهران و سیستان و بلوچستان و بنادر خلیج فارس و لرستان و... به طور مزایده به اشخاص واگذار شد که ادعای مالکیت عین السلطنه بر الموت نیز بر همین پایه بوده است ؛ اما او (عین السلطنه) دریادداشت های خود ذیل وقایع سال 1329 هجری در تغییر تدریجی مناسبات زمین داری از تیول به اربایی می گوید :

بیشتر املاک ایران از شصت ، هفتاد سال به این طرف اربابی شده است . در منابع محلی نوشته شده است که در رودبار و الموت چندین ده خُرده مالکی بود در همین چند سال از تعدیات مجبور شدند به امیراسعد فروختند که در زیر سایه ی او اقلا نان رعیتی خود را راحت بخورند.(نگ خاطرات عین السلطنه ـ قهرمان میرزا سالور ـ ج7 ص5742) و باز در جای دیگر از نوشته ی خود ادعا میکند تمام دهات الموت که امروز اربابی قلم می رود خالصه بوده است  (همان ص 5060) در چنین رابطه ای مشکل اراضی تیول و خالصه و حتی خرده مالکی هم کم نبود؛ اما آنچه را که در الموت اتفاق افتاد ادعاهایی ارضی بر روی املاک خالصه ای بود که با چنان سابقه ای کسانی مانند قهرمان میرزا و خاندان رشوند و... را در برابر دهقانان قرار داده بود. باز از وضع مردم الموت در آن سال ها (1137) می گوید:

امروز آنها را داغ و شکنجه کنند ، پنجاه خروار غله فراهم نمی شود.بر فرض فراهم شدن مال برود ، کجا بود حمل کننده ، راه کجا بود مال برود ، آنچه داشتند مالیه گرفت ... همه دست عیال و اطفال گرفته سمت تنکابن رفتند... اصلا الموت حاصل خیز نیست ... (همان ص 5480 ـ در مورد خاندان رشوند نگ . مجمل رشوند ص 48 به بعد) به هر حال کشمکش میان مردم الموت و دهستان های پیرامون با مدعیان مالکیت روستاها در دوره ی نفوذ جنگلی ها در شمال ایران وسعت بیشتری یافت (یکی ازدلایل شاید آن باشد که دهقانان الموت میرزا کوچک خان را به خود وابسته دانسته و از مردم رودبار الموت می شناختندو به حمایتش امیدوار بودند که عین السلطنه نیز در یادداشت هایش به آن اشاره می کند) . (نگ روزنامه ی خاطرات ج7 ، ص 5147 ) و در سال 1335 این دخالت ها در طالقان یعنی در بخش هم مرز با الموت به یک خیزش دهقانی در یکی از روستا های آن به نام وشته منجر شد که روستاییان راه را بر محمود خان افسر قزاقخانه می بندند و پس از دستگیری او را در طویله ای زندانی کرده و حکم اعدام را در کنار همان طویله برای اجرای قصاص از قتلی که اتفاق افتاده بود انجام می دهند.در الموت هم دهقانان به سوی روستای زوارک که جایگاه قدرتمندان منطقه بود می روند.یک گزارشگر محلی جریان تصرف دژ زوراک و ویران کردن آن را چنین گزارش می دهد:

محاصره کنندگان اجازه می دهند که نزدیکان عین الدوله آنجا را تخلیه کنند و به جلال بیگ که رهبری قیام را به عهده داشت تصرف قلعه را خبر می دهند و مردم به هیجان آمده که از راه های دورو نزدیک به زوارک آمده بودند بر خلاف نظر جلال بیگ خواستار ویرانی دژ شدند که ناگزیر به رأی اکثریت که خود و یا نزدیکان در زندان قلعه شکنجه و زندانی شده بودند تن در داده بنایی را که یادآور ستمگری های گذشته بود ویران شد و هنوز هم یادآور خاطره ی این دوران در ذهن نسل های دوم و سوم نهضت جنگل گزارش در به دری و درماندگی ها و بی مهری طبیعت خشن کوه ها ی پیرامون برای جوانان و کودکان بازگو می شود. (گلریز می نویسد: روزنامه نصیحت سلسله مقالاتی  به قلم میرزا یحیی کیوانی واعظ قزوینی داشت که خبرهای دهقانی آن ناحیه را به آگاهی مردم می رساند.) ، (مینودریا باب الجنه قزوین ج2 ص 713 به بعد).

داستان کوتاه :

با خویشتن در تند باد

(منصور خادم الشریعه سامانی)*

تقدیم به : ح . ل

ـ بازم تشنج می کنه ؟

ـ نه ، خیلی بهتر شده ، دیروز...

ـ الان دیگه می تونه باهاتون حرف بزنه ؟ راه میره ؟ می تونه تنهایی بچرخه؟

ـ آره ، مثل سابق ...

ـ درست و حسابی هوشیار شده ؟

ـ آره ، آره خودش میره خیابون .

زنت مظلومانه پاسخ می دهد و می دانی برای سر پوش گذاشتن بر حقارت دروغ می گوید و تو شرمگینانه همه را از اتاق پهلویی می شنوی . تو هیچ مشکلی نداری ، در بیداری اسیر توهم های بی شکل و اندازه هستی و اگر بخوابی در سیاهچال عریض و بی انتهای کابوس دست و پا زنان سقوط می کنی . برای رهایی از سراب توهم های تب زا و نیزار کابوس های وحشتناک در حضیض ضعف و زبونی فقط فریاد سر می دهی ، می چرخی ، دانه های درشت و بی شمار عرق چهره ی تب دارت را به بالش مرطوب و بوگرفته می سایی ، فقط همان اوایل بود که سراسیمه به سویت پر می کشیدند. اهل خانه به آسایش نیاز دارند ، تو هیچ مشکلی نداری ، قطعه ای نپذیرفتنی و وصله ای نا هماهنگ به پیرامون شده ای . وقتی صدای باز شدن در می آید ، زود چشم هایت را می بندی . وقتی صدای بسته شدن در را می شنوی ، احساس خوشایند تنهایی می کنی.

در بیداری و تنهایی به سیم و لامپی که خستگی ناپذیر آویزانند خیره می شوی . در بیداری و تنهایی به قاب دور تا دور سقف نگاه می کنی . می خواهی نفسی عمیق بکشی  و تلخی دهانت را از میان گلوی خشکت قورت بدهی ، ولی می ترسی لامپ غبار آلودو تار عنکبوت های پوسیده و چندش آور سقف مکیده شوند و بیایند. در بیداری و تنهایی داغی طاقت فرسای بستر وا می داردت  پیوسته به پهلو بچرخی ، هیچ کس نمی تواند باور کند که تو در بیداری و خلوت خود تنها نیستی :

منم کوروش ، شاه شاهان ، شاه  سرزمین بزرگ .... چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟ ... کربلا کربلا ما داریم می آییم ... بهشت زیر پای مادران است ... فزت برب الکعبه ... ای شاه خائن آواره گشتی .... سیگار برای سلامتی زیان آور است ...

هوس سیگار می کنی و نداری ، تو بیداری ، بی قراری و اضطراب به طغیان می رساندت . خودت را به سمت پنجره می کشانی ، سرت را بالا می گیری ، به حیاط نگاه می کنی .

جسد ورم کرده و گندیده ی خودت را شناور در آب حوض می بینی . خروسی با تاج قرمز گوشتالود که روی لاشه ی مگس زده ات نشسته مدام نوک می زند و از پشت جمجمه مغزت را بیرون می کشد و با ولعی سیری ناپذیر می خورد. خوشحال می شوی ، تلاش می کنی بخندی ، مجال نمی یابی ، با برخورد شدید کلاغی بزرگ به پنجره تمام شیشه ها می شکنند و تکه های شان ویک عالمه پر سیاه و زنبورهای داغ و هزارپاهای درشت و سرد ریخته می شوند روی تن و گردنت فریاد می کشی ، دستت از لبه ی پنجره رها می شود ، بینی ات به فرش کوبیده می شود . دراتاق فقط باز و بسته می شود شوراب صورت و کف دست هایت را به زبری فرش می کشی ، از گوشه چشم به در نگاه می کنی ، هیچکس نیست . ناخواسته یادهایی معما گونه که هنرت چه بود برایت زنده می شود ، شعرهایی که خود سرودی !؟ داستان هایی که نوشتی !؟ عکس هایی که گرفتی !؟ فیلم هایی که ساختی !؟ تئاترهایی که بازی کردی!؟ نقاشی هایی که کشیدی !؟ قطعاتی که نواختی !؟ چلیپاهایی که ... وه که هرچه بود برای خودت چه موزون و قشنگ بودند.باورت می شود که هیچ هنرمندی به آثار هنرمند دیگر هیچگاه توجهی نمی کند . جگر سوز تاسف می خوری ، بر باد رفته ای همراهان و همدمان دیرین نیز فراموشت کرده اند ، حرص می گیردت ، حسرت به گلویت محکم دست می فشارد . به پهلو می غلتی و به در  پشت می کنی ، از زیر در باد با قلدری به درون می خزد ، تنت از خیزش عرق خیس شده است ، سردت می شود ، کف پاهایت یخ می زند ، می لرزی ، پنجه های پیچنده هراسی سیال مچاله ات می کند ، آرزو می کنی خودت نباشی ، دختری با خواستگاران زیاد ، پسری نان آور و تکیه گاه ، مادری صبور  و امیدوار با پدری که زن و فرزندان دلبندش دوست اویند باشی . تو هیچکدام نیستی و نمی توانی باشی ، از حیاط سر و صدای شیطنت های دسته جمعی گنجشک ها می آید. پلک های رخوت زده ات سنگین به هم می رسند. خواب دغل کار تو را می قاپد و می برد. تو در خواب هستی ، خواب می بینی در جایی که روشنی و ظلمتش متمایز نیست . و نمی دانی کجاست ، سراپا ایستاده ای و چه با هیبت و مردانه هم ایستاده ای ، صدایی نا به هنگام و مهیب سکوت را خاکستر می کند، سیلاب دل شوره ی بی پایان کنجکاوت می کند، صدایی به سان از کمر شکستن درختی بلند و کهن سال ، درخت تناوری که هیچ طوفانی خم گردنش را باور ندارد گویی از نیمه دو تکه می شود ، تو متحیر می مانی ، افتادن لرزه آور درخت ، تیرگی حجیمی از غبار به پا می کند. باد هرجایی می کوشد تمامی آن غبار شور و تلخ را به کام تو فرو کند. زهر زنگ شکستن به پایان نرسیده ، غرش مستمر رعب انگیزی می تازد، صدای برخورد پی در پی و فرو ریختن سنگ از فراز کوهی بلند ، صدای جنبده ی خرواری از تکه سنگ های تیز و بران که مصممند بی امان بر سرو گونه ات ببارند، بکوبند و مدفونت کنند ، دلت می ریزد، جانت می لرزد، دست خوش تشویش می شوی . ، حس جان فرسای تهی بودن و بی پناهی ناتوانت می کند، زمین می جنبد ، شدت تکان های فزاینده توان پاهایت را می رباید ، سست می شوی ، یأس آلود قدرت فرار از مهلکه را از دست داده ای ، دیو سیاه وحشت با بغل کردن ، دهان گرفتن و از زمین کندن از پشت سر غافلگیرت می کند ، تسلیم محض برخاک می افتی ، به بالا نگاه می کنی ، در دامنه ی کوهی ستبر و تیره قرار داری . سنگ ها عجولانه برای بلعیدن به سویت سرازیرند. فریاد می کشی تا از سوزش جهنم مذاب خواب به در آیی ، عطشناک بیدار می شوی ،بند بند اندامت رعشه دارد ، گوشه ی لبت یک ریز می پرد ، دلهره رهایت نمی کند ، تنگی نفس به سینه ات سنگینی می کند، قلبت هیجان زده تند تند می تپد ، ضربان قلبت تمام تنت را تکان می دهد. بر روی پوست بدنت رشته های جاری عرق سرد مثل کرم می لولند. زن نحیف و شکسته ات را در اتاق می بینی ، پیشانی به دیوار ، رقت انگیز با خود نجوا می کند، دلت می گیرد ، خیلی دلت می گیرد، هیاهوی هرزه سرور عبث خانه روبرویی بی رحمانه سیلی ات می زند: خوشگلا باید برقصن ، خوشگلا باید برقصن ، نبینم که باز نشستی ، منتظر چه هستی ؟ تو جشن و شب نشینی ، باید پاشی برقصی ... در نهایت در ماندگی اولین هق هق خفت بار زندگی ات را بی پروا تجربه می کنی ، چشمان منتظرت در پرده های مواج اشک عرق می شوند. گوی بلورین عمر از کفت رها می شود عفریته مرگ در کنارت خیز بر می دارد.

ای مرد ناداشت به راستی که تو در به خواب رفتن و بازگشت به بیداری فاتحی بزرگ هستی . بیداری و می خواهی نفسی بکشی و تلخی دهانت را از میان گلوی خشکت قورت بدهی ؛ ولی می ترسی لامپ غبار آلود و تار عنکبوت های پوسیده و چندش آور سقف مکیده شوند و بیایند.

* نویسنده ، محقق ، استاد دانشگاه و سر دبیر فصلنامه پژوهشی دروازه ی بهشت و مجله ی دریچه هنر و مسئول پژوهشکده اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان قزوین .

 

همسرایی قورباغه ها1

(فرهاد طاهری)

با احترام به یاد روانشاد برادرم

زنده یاد استاد ابولحسن طاهری

روانش شاد

برادرم

همیشه به طنز و مطایبه می گفت :

آیا هیچ گاه با دقت و وسواس گونه

به آوای شالیزاران

گوش داده ای

شب ها

در کُنام ها*

به دنگ دنگ

حلبی ها ی خالی روغن نباتی

که چنان کوبش تام تام طبل سیاهان است

دقت داشته ای

اگر چه لزومی به کنجکاوی نیست

برداشت من این است

اما آنان که عمری در این حال و هوا

سیر نموده اند

می دانند

قورباغه ها انگار

سه گروه جدا از هم

همسرایی دارندکه

گویی عده ای با خوش بینی و دلی خوش

بانگ بر می دارند

آن دُم درازه

مورد... مورد... مورد...

پاره ای دیگر

 شگفت زده و ناباورانه

پنداری که سؤال می کنند

این خبر را چه کسی

آوورد... آوورد... آوورد

و برخی دیگر هم

مایوس و تا امید و ناباور

و شاید بارها

این گونه خبرها را

به سُخره ای تلخ دریافته اند

که می گویند باور «نکی کی کی»

باور « نکی کی کی کی»

آوخ که انتظار و بی باوری

چه درد بزرگی است!

1- بر گرفته ازدفتر شعر « بگو بتابد ماه ...» تازه انتشار یافته استاد فرهاد طاهری گیلانی مقیم قزوین می باشد از این دفتر در آینده  نقدی تقدیم بازدید کنندگان خواهد شد.

* کُنام بر وزن خُمام ، اتاقکی است چوبی در کنار شالیزار درست می کنند. تا برنج پاها تا صبح با کوفتن حلبی ها از شالیزار ها مواظبت کنند تا گرازها به آنها اسیب نرسانند.


نویسنده : فردوس سليماني | ساعت 10:29 روز یکشنبه دهم خرداد 1388
| لینک ثابت