تبليغاتX
.:وزمتر:.
به نام خدا
 

وزمتر

  صفحه نخست | عناوین مطالب وبلاگ | rss

  وزمتر 105

روزی پیشنی سر

(جمشید شمسی پور خشتاونی)

لیوه پرون مینه

اشتنم ، نون شون آکرده

اشتن ک خوب دی یسم

وینم ک تنخا

چک چیی استیمه روزی پیشنی سر

بیدون ام ک دَوَزم اشتن کو

و یا هر مله مینه راه دویار ببوم ؟

هر لیوه پری پشتی پا مونم

ام سوزه پن جره ن کو

فقد؛

آدمون زیندونی وینده بو

روزَ پیشانی سر

(گیلکی واگردان[استاد جکتاجی])

برگَ پرانَ میان

«خود» ما نانشانا کودید

خودما خُب که دینم

دینم کی تنها

چک و چی ایسم روزَ پیشانی سر

بدون ان کی بوگورزم جه خودم

ویا هر محله میان رادوار ببم

هر برگَ پرَ پوشت ایسم

اَ سبزه پن جره ن جا

فقط

آدمانَ زندان بیده به

***

بر گرفته از شکاره 103 گیله وا

گفتگو با پابلو نرودا

شعر ازسیاست جدا نیست

(مترجم: محمد جعفری)

«در زندگی من شعر و شاعری هرگز از سیاست جدا نبوده است » سی ام سپتامبر 1969 پابلو نرودای شیلیایی (12 ژوئیه 1904ـ23 سپتامبر 1973) ، نامزد ریاست جمهوری حزب کمونیسم در سخنرانی خود این جمله را بیان کرد.

نرودا ، برنده جایزه ادبیات نوبل 1971 در کنار شاعری ، مرد سیاست نیز بود بطوری که به عنوان دیپلمات و سناتور در طول 69 ساله خویش شناخته شده است . نام اصلی او ، نفتالی ریکاردو ریه س باسوالتو ، بود و نام پابلو نرودا ، را از روی نام نویسنده چک ، یان نرودا ، به عنوان نام مستعار انتخاب کرد که بعدها نام رسمی او شد . پارال زادگاه این شاعر شیلیایی است که در جنوب سانتیاگو ، شیلی واقع شده است. «من یک شیلیایی هستم که سالها بدبختی ها و مشکلات حضور ملت خود را لمس کرده ام و در غم ها و درد های آنها شریک بوده ام . من در میان آنها غریبه نیستم . من از نهاد آنها بر خاسته ام و عضوی از بدنه این ملتم ... من از آقازادگان نیستم من از و همواره خدمت به مردم شیلی را چه در فعل و چه در شعر وظیفه خود می دانم » این جملات پاره ای از سخنرانی انتخاباتی وی است.

مصاحبه ای که در ذیل می بینید اندگی قبل از کناره گیری وی از مبارزات انتخاباتی به حمایت از نامزدی دیگر در منزل وی ژانویه سال 1970 می باشد.نرودا در ایزولانگرا (جزیره سیاه) زندگی می کند ، منطقه ای که نه سیاه است و نه جزیره بلکه ساحلی است همچون نگین در 40 کیلو متری والپرایزو . هیچ کسی نمی داند که این نام از کجا آمده اما نرودا از روی تراس خانه خود به صخره های سیاهی اشاره می کند که شکل یک جزیره را به خود گرفته اند . سی سال پیش هنگامی که نرودا بخشی از این ساحل را خرید آنقدرها معروف نبود. او می گوید « بعدها دیدم که آرام آرام خانه ها رشد کردند مانند مردم، مانند درختان.»

نرودا نسبتاً بلند قد و چهار شانه با پوستی گندم گون است اما ویژگی های بارز او بینی بزرگ ، چشم های درشت قهوه ای و پلک های افتاده وی  می باشد.

پابلو آرام حرکت می کند اما محکم ، صحبت هایش بدون آب و تاب اضافی و واضح است . در ایزولانگرا ملاقات کنندگان بسیاری به سراغ او می آیند. روی سقف اتاق و ستون ها نام دوستان مرحوم نرودا حک شده است .

روی دیوار دوتا پوستر به چشم می خورد که ضد نرودایی هستند. روی یکی از آنها که پابلو آن را از سفر خود به کاراکاس ، شهر مرکزی ونزوئلا آورده است ، این جمله نوشته شده :« نرودا برگرد به خانه » پوستر دیگر بر گرفته است جلد یک روزنامه آرژانتینی با این عنوان است :« نرودا، چرا خودش را نمی کشد؟.»

مصاحبه ها معمولاًدر ساعت های متفاوتی از روز و ترجیحاً کوتاه انجام می شد. صبح ها بعد از صبحانه نرودا را در کتابخانه اش ملاقات می کردم . معمولاً باید اندکی منتظر می ماندیم تا او به ایمیل هایش پاسخ دهد و یا برای کتاب جدیدش شعر بنویسد.او عادت دارد ذوق هنری خود را با رنگ سبز به رشته  تحریر درآورد. پابلو نرودا توانایی سرودن اشعار بلند را در مدت کوتاه دارد و پس از اتمام ، تنها بخش هایی از آن را تصحیح میکند . پس توسط منشی و دوست قدیمی اش تایپ می شوند. واما بعد از ظهرها پس از چرت نیمروز همیشگی اش به روی تراس می رفتیم جایی که موسیقی دریا گوش را نوازش می داد و سپس با او مصاحبه می کردیم.

* چرا اسم تان را عوض کردید و اصلاً چرا نام «پابلو نرودا» را بر گزیدید؟

ـ راستش را بخواهید به خاطر نمی آورم . من سیزده چهارده سال بیشتر نداشتم و تنها چیزی که یادم می آید این است که دست به قلم بردن ، پدرم را بسیار آزار می داد . او شدیداً معتقد بود که نوشتن نه تنها خانواده بلکه خود من را هم نابود می کند و از همه بدتر مرا تبدیل به موجودی بی مصرف در عرصه زندگی می کند . دلایل او ریشه خانوادگی داشت و به من فشار زیادی وارد می کرد. تغییر نام یکی از حربه های دفاعی من بود.

* آیا جان نرودا شاعر اهل چک دلیل انتخاب «نرودا» بود؟

ـ داستان کوتاهی از او خواندم. تا حالا اشعارش را نخوانده ام اما اوکتابی دارد با عنوان« داستان هایی از مالی استرانا» که پیرامون مردم پایین دست پاراگوئه است . بعید نیست که نام جدیدش بر گرفته از آن باشد. همانطور که گفتم این قضیه به سال های دور باز می گرددکه من به درستی به خاطر نمی آورم . با این حال مردم چک مرا از خود می دانند ، بخشی از ملت خود ومن با آنها رابطه ای تنگاتنگ داشته ام .

* اگر به عنوان رئیس جمهورشیلی انتخاب می شدید آیا نوشتن را ادامه می دادید؟

ـ نوشتن برای من مانند نفس کشیدن است . همانطور که بدون تنفس نمی توانم زندگی کنم ، بدون نویسندگی نیز نمی توانم.

* آیا شاعری را می شناسید که علاقه وافری برای رسیدن به پست های رفیع سیاسی داشته و موفق نیز شده باشد؟

ـ ما در دوره ای زندگی می کنیم که شاعران بر آن حکومت دارند . ما اوت ستونگ و هوچی مین ، ستونگ ویژگی دیگری نیز دارد. همانطور که شما می دانید او شناگر قابلی نیز است اما من نیستم . لیوپولد سنگر، شاعر توانا و رئیس جمهور سنگال و شاعران دیگر مانند ایمه سیزایر . درست است که در کشورمن شاعری تاکنون رئیس جمهور نبوده است اما شاعران همواره در عرصه های سیاسی فعالیت داشته اند.

* مبارزه انتخاباتی خود را چگونه برگزار می کنید؟

ـ ترتیب سکو داده می شود و سپس سرود محلی و بعد از آن فرد مسئولی مواضع سیاسی ما را توضیح می دهد . دست نوشته ای که برای سخنرانی تهیه می کنم بیشتر شعر گونه و عاری از تکلف است . تمام سخنرانی های من به شعر ختم می شوند تا مردم افکار سیاسی اقتصادی مرا نیز بشنوند اما من آنها را با اینگونه حرف ها اشباع نمی کنم.و به آنها فرصت آشنایی با زبانی دیگر را نیز می دهم.

* مردم با شنیدن اشعار شما چه عکس العملی را نشان می دهند؟

ـ آنها عاشق من هستند نمی توانم وارد جایی بشوم و به همان راحتی آنجا را ترک کنم.

* اگر مجبور بودید که بین ریاست جمهوری و جایزه نوبل یکی را انتخاب کنید ، کدام یک را ترجیح می دادید؟

ـ نمی توان پیرامون تصمیم در باره دوچیزی که هنوز اتفاق نیفتاده و وجود ندارد سؤال پرسید.

* اما اگر ریاست جمهوری و جایزه نوبل را همین جا روی میز می گذاشتند چه ؟

ـ اگر آن دو را همینجا روی میز می گذاشتند من بلند می شدم و پشت میز دیگری می نشستم.

* فکر می کنید اهدای جایزه نوبل به ساموئل بکت منصفانه بود؟

ـ بله منصفانه بود . بکت کوتاه و عالی می نوشت . جایزه نوبل به هرکسی که تعلق پیدا کند نشانه افتخار اوست و من از آن دسته آدمهایی نیستم که بحث بکنم آیا حق به حق دار رسید یا خیر ؟ چیزی که در باره این جایزه حائز اهمیت است ، البته اگر اهمیتی نیز داشته باشد ، این است که برای دفتر کار نویسنده احترام به ارمغان می آورد . همین .

* پررنگ ترین خاطرات زندگی تان چیست ؟

ـ نمی دانم . خاطرات زندگی خود را در اسپانیا خوب به یاد دارم . آن برادری شاعرانه بل بی نظیر را . تا حالا هیچ وقت چنان اتحاد برادرانه ای را در دنیای آمریکایی خویش ندیده بودم.برایم خیلی سخت بود که بعد از آن همه اخوت ، نابودی آن اتحاد را به دستان جنگ داخلی به نظاره بنشینم ، جنگی که حقیقت وحشتناک سرکوبی فاشیست را نشان داد. دوستانم پراکنده شدند؛ بعضی مانند گارسیا لورکا و میگوئل هرناندز ریشه کن شدند، بعضی از آنها مردند و بعضی نیز تبعید شدند.

* آیا اجاز ورود دوباره به اسپانیا را به شما می دهند؟

ـ رسماً ممنوع الورود نیستم .حتی یک بار سفارت شیلی برای مراسمی مرا دعوت کرد. احتمال اینکه اجازه ورود بدهند بالاست . اما من هیچ اصراری ندارم چرا که برای دولت اسپانیا کاری نداشت که مقداری احساس دموکراتیک به خرج بدهد و به افرادی که علیه آن به سختی مبارزه کرده اند اجازه ورود بدهد. نمی دانم ، من از کشورهای زیادی منع شده ام اما به هیچ وجه مانند اوایل باعث آزارم نمی شود.

* غزلی که در رابطه با گارسیا لورکا سرودید قبل از مرگ او بود ، اما به گونه ای پایان غم انگیز او را پیش بینی کرده بود.

ـ بله همین طور است ، شعر عجیبی است . عجیب زیرا او فرد شادی بود ، مخلوقی بشاش . افراد کمی مانند او سراغ دارم . بیایید بجای موفقیت ها از عشق زندگی بگوییم . او از لحظه لحظه زنده بودنش لذت می برد و در شادی ، ولخرجی می کرد. به همین دلیل اعدام ، گناه نابخشودنی فاشسیت است.

* از زندگی خود در هندوستان بگویید ، خاطره ای دارید؟

ـ برای اقامت در آنجا آماده نبودم . شکوه آن قاره مرا گیج کرده بود و هنوز هم احساس ناامیدی می کنم چرا که تنهایی من در آنجا بسیار طولانی بود. گاهی همچون زندانی فیلمی رنگارنگ و با شکوه به نظر می رسیدم که اجازه ترک ندارد. من هیچگاه آن عرفانی که مردم را از جنوب آمریکا و کشورهای دیگر به هدوستان می کشد را تجربه نکردم. مردمی که در جستجوی مذهب و دین به هندوستان سفر می کنند. آن را به گونه ای متفاوت می یابند. شرایط اجتماعی آنجا شدیداً مرا تحت تاثیر قرار داد ، آن ملت عظیم غیر مسلح ، کاملا بی دفاع ، من با جوانان آشوبگر آن قاره قاطی شدم تا با انقلابی هایی آشنا شوم که با حرکت های منسجم و بزرگ خود سرانجام استقلال را به ارمغان آوردند.

* آیا «اقامت در زمین » را در هندوستان نوشتید؟

ـ بله ، اگر چه هندوستان تاثیر فکری کمی روی شعرم داشت.

* به نظر شما کار یک شاعر با زندگی شخصی او ارتباط تنگا تنگ و مستقیم دارد؟

ـ طبیعی است که شعر یک شاعر باید بازتابی از زندگی او باشد. قانون هنر و زندگی همین است.

* کار شما تقسیم بر مراحل متفاوتی می شود ، آیا چنین است؟

ـ دقیقاً نمی دانم ، خودم شخصاً مراحل خاصی را نمی بینم اما اگر هم وجود داشته باشد ، منتقدان باید آنها را کشف کنند. تنها چیزی که می توانم بگویم این است که شاعری من خصوصیات ارگانیسمی دارد، هنگاهی که پسر بچه بودم ، شعرهایم نیز بچگانه بود ، در دوران جوانی بوی جوانی داشت، هنگامی که تحت رنج و محنت بودم شعرهایم رنگ بدبختی به خود می گرفت و در مبارزات اجتماعی حالت ستیز داشت. اما حالا ترکیبی از آن حالات در شعر دیده می شود . همواره فعل و انفعالات مرا وادار به نوشتن کرده است و فکر می کنم این امر بر تمام شاعران و نویسندگان صدق می کند.

* گاهی می بینیم شما در ماشین هم می نویسید؟

ـ هرجا هر وقت که بتوانم می نویسم اما همیشه در حال نوشتن هستم.

* آیا همیشه با دست می نویسید؟

ـ پس از تصادفی که داشتم ، انگشتم شکست و از آن پس به مدت چند ماهی نتوانستم از ماشین تایپ استفاده کنم و لذا شروع به نوشتن با دست کردم. بعدها که انگشتم خوب شد و قادر به تایپ شدم رغبتی به این کار نداشتم چرا که احساس می کردم نوشتن به شعرهایم روح می دهد. تایپ کردن صمیمیت بین من و شعر را کاهش می دهد.

* ساعت های کاریتان چطور است ؟

 برنامه خاصی ندارم اما ترجیحاً صبح ها شعر می گویم یعنی اگر شما اینجا نبودید و وقت من و خودتان را تلف نمی کردید ، الان مشغول نوشتن بودم . در طول روز چیز زیادی نمی خوانم . تمام روز را می نویسم اما اغلب استغنای یک فکر ، یک جمله و یا چیزی که از خودم تراوش می کند ، شاید بتوان اسم آنرا الهام گذاشت مرا متقاعد و یا خسته می کند، گاهی آرام و گاهی نیز تهی .

دیگر نمی توانم ادامه بدهم و ترجیح می دهم بقیه زندگی را پشت میزم بنشینم . من دوست دارم خودم را در جریان زندگی قرار دهم ، جریان سیاست ، طبیعت . همیشه در حال آمدن و رفتن هستم اما هنگامی که می توانم بنویسم ، بی تفاوت به مکان و زمان می نویسم . تراکم مردم اطراف آزارم نمی دهد.

* شما هیچ وقت توجه خاصی به نثر ندارید!

ـ نثر ... من در تمام عمرم نوشتن به شعر را ضروری دانسته ام . بیان هر مطلبی به نثر مرا جلب نمی کند. من از نثر برای بیان هر گونه احساس فرار و اتفاق سریع استفاده می کنم که بیشتر رنگ و بوی قصه دارد. حقیقت اینست که من شاید نوشتن نثر را به کلی کنار بگذارم نثر نویسی برایم کاری موقتی داشت.

* اگر تمام کارهای شما را در آتش بریزید برای نجات کدام را انتخاب می کنید؟

ـ احتمالاً یک سری داستان های کارآگاهی خوب را ... که بیشتر از کارهای خودم مرا سرگرم می کند.

* کدام یک از منتقدان کار شما را بهتر از همه درک کرده است ؟

ـ اوه ! منتقدان من !  منتقدان من ، مرا تکه تکه کرده اند ، با تمام عشق ها و نفرت های دنیا! در زندگی هنری شما نمی توانید همه را خشنود نگه دارید و این همیشه با ماست. یک هنرمند همواره کنار بوسه ها ، سیلی هم می خورد ، بعد از نوازش کتک به سراغ او خواهد آمد این زندگی یک شاعر است . چیزی که می رنجاند تخریب در تفسیر شعر و یا اتفاقاً ، زندگی یک شاعر است .

* شما به دلیل سبک و سیاق زندگی و موقعیت اقتصادی خود مورد انتقاد قرار گرفته اید .

ـ به طور کل تمام آنها افسانه ای بیش نیست . ما از اسپانیا میراث بدی را به دوش کشیده ایم ، چرا که اسپانیا نمی تواند بر جسته بودن را ، مطرح بودن فرزندش را تحمل کند. آنها کریستوفر کولومبوس را هنگام بازگشت به اسپانیا به زنجیر کشیدند. در مورد خودم ، زندگی خودم را وقف دادن غرامت بجای مردم کردم چیزی که در خانه دارم ، کتاب هایم ، محصول کار خودم است . من از هیچکدام شان سوء استفاده نکردم . خیلی عجیب به نظر می رسد. انتقادی که از من می شود هیچگاه وصله نویسندگانی نیست که ثروت را از مال پدر به ارث برده اند . ازمن انتقاد می شود، شاعری که پنجاه سال کار کرده است ، همیشه می گویند: نگاه کنید او یک خانه دارد رو به دریا و در خوشی زندگی می کند. چه مزخرفاتی.

* به نظرتان این اتهامات و انتقادات بیشتر به دلیل تعلق شما به حزب کمونیسم نیست؟

ـ دقیقاً . تمام زندگی من ، کتاب هایم و خانه ام در خطر است . خانه من را سوزاندند و بسیار مورد آزار و اذیت قرار گرفتم . بیش از یک بار دستگیر شدم . تبعیدم کردند و مرا فردی غیر قابل معاشرت خواندند . توسط هزاران پلیس مورد پیگرد قرار گرفتم . من با چیزی که دارم راحت نیستم . خوب من هر چیزی که دارم را در معرض جنگ قرار دادم و این خانه که شما الان در آن هستید به مدت بیست سال به حزب کمونیسم تعلق داشته است . این خانه نشان دهنده سخاوت حزب من است .

* شما کتابخانه های متفاوتی را بخشیده اید . آیا الان در هیئت نویسندگان ایزلانگرا مشغول نیستید؟

ـ من بیش از یک کتابخانه را به دانشگاه کشورم بخشیده ام . زندگی خود را با درآمد حاصله از کتاب هایم می چرخانم . هیچ پس اندازی ندارم . چیز دیگری ندارم که ببخشم به غیر از درآمدی که ماهانه از کتاب هایم دریافت می کنم . با همان درآمد نیز در این اواخر تکه زمینی را در ساحل خریده ام که نویسندگان در فصل تابستان می توانند درآن محیط بسیار زیبا به خلق هنری بپردازند.

* بیست شعر عاشقانه و سرود یاس، یکی از اولین کتاب های شماست که خوانده می شود و هزاران طرفدار دارد . نظر شما در رابطه با این کتاب چیست ؟

ـ بزودی دومیلیون کپی ازآن کتاب در دست مردم قرار خواهد گرفت اما واقعاً متوجه نمی شوم چرا این کتاب ، این کتاب چه چیزی دارد، کتابی سر شار از عشق و غم ، عشق و درد، چرا این کتاب همچنان خوانده می شود و مورد استقبال قرار می گیرد . شاید به دلیل این باشد که این کتاب جوانانی را به تصویر می کشد که با معماهای متعددی مواجه هستند و سپس به آن معماها جواب می دهد.کتابی سرشار از حزن است که هنوز جذابیت خود را از دست نداده است.

* شما از آن دسته شاعرانی هستید که کتاب هایتان به بیشترین زبان ها ترجمه شده است ، حدود 30 زبان ، کدام زبان بهتر از همه اشعار شما را انتقال می دهد؟

ـ به نظرم ایتالیایی ، به دلیل شباهت زیاد زبان . انگلیسی و فرانسه نه در تلفظ صوتی نه در جایگاه نه رنگ و نه در وزن لغات تطابق زیادی با اسپانیایی ندارد.

* انگلیسی چطور؟

به نظرم انگلیسی خیلی با اسپانیایی متفاوت است . بارها معنی شعرهای من را توضیح می دهد اما روح شعر و فضای اطراف آن را انتقال نمی دهد. در انتقال شعر انگلیسی به اسپانیایی نیز همین مسئله صادق است .

* گفتید که علاقه زیادی به خواندن داستان های کارآگاهی دارید. نویسندگان مورد علاقه تان چه کسانی هستند؟ چه کتاب های دیگری می خوانید؟

ـ پس از خواندن کتاب های کارآگاهی «تابوتی برای دیمیتریوس» اثر اریک امبلر، تمام کتابهای او را خواندم و البته آثار نویسندگان دیگری را نیز خوانده ام . و اما علاقه زیادی به خواندن کتاب های تاریخی دارم خصوصاً کتاب هایی که وقایع تاریخ کشورم را به ترتیب تاریخ آورده باشد. شیلی تاریخی خارق العاده دارد. نه به خاطر مقبره ها و مجسمه های قدیمی که اینجا وجود ندارد. بلکه بیشتر به دلیل آنکه شیلی توسط یک شاعر کشف شد دان آلونس دی ارسیلا.

* نظرتان در مورد نویسندگان روسی که روسیه را ترک کردند چیست ؟

ـ کسانی که می خواهند جایی را ترک کنند هیچ مانعی برایشان نیست . این یک مشکل شخصی است . بعضی نویسندگان شوروی نیز ممکن است از طرز تعامل خود با سازمان های ادبی یا ایالت خود ناراضی باشند. اما در مقایسه  با کشورهای سوسیالیستی من هیچگاه مخالفت کمتری را بین کشور و نویسندگانش ندیده ام . اکثریت نویسندگان شوروی ، به ساختار سوسیالیستی افتخار می کنند ، به جنگ بزرگ آزادی علیه نازی و نقش مردم در انقلاب افتخار می کنند اگر استثنایی وجود دارد مشکل شخصی است و لازم است که هر مورد بطور جداگانه مورد بررسی قرار گیرد.

* اما کار هنری نمی تواند آزاد باشد و باید همواره خط و مشی و تفکر کشور را برساند.

 ـ این جمله اغراق است و مبالغه .من نویسندگان و نقاشان بی شماری را می شناسم که هیچ کاری با تشویق این و آن در کشورشان نداشته اند. البته هر انقلابی احتیاج به بسیج کردن نیروهای خود داردو بدون پیشرفت پا برجا نمی ماند. آشوب های اولیه که توسط تغییر از کاپیتالیسم به سوسیالیسم تحریک می شوند ، نمی توانند بدون کمک پاره های اجتماع از جمله نویسندگان ، روشنفکران و هنرمندان دوام بیاورند. به انقلاب آمریکا بنگرید،و یا جنگ استقلال علیه اسپانیای امپراطوری ، چه اتفاقی می افتاد اگر نویسندگان که خود را وقف مسائلی همچون رژیم سلطنتی و یا پادشاهی اسپانیا به مستعمره قبلی می کردند. اگر هر نویسنده ای استعمار را تجلیل می کرد ، مورد شکنجه واقع می شد. انقلابی که می خواهد از صفر شروع کند ، باید برای استعانت به سوی نویسندگان و روشنفکران دست دراز کند. امیدوارم با گذشت زمان ، اجتماعات سوسیالیسم کمتر از نویسندگان بخواهند تابه مشکلات اجتماعی بپردازند تا آنها بتوانند چه چیزی که دوست دارند بپردازند.

* چه نصیحتی برای شاعران جوان دارید؟

ـ هیچ نصیحتی ندارم ، آنها باید خودشان راه خودشان را پیدا کنند . آنها برای بیان مطالب خود ناگزیر با موانعی روبرو خواهند شد و بر آنها غلبه خواهند کرد . شروع کار با اشعار سیاسی چیزی است که هرگز به آنها نصیحت نمی کنم انجام دهند. شعرهای سیاسی بیش از آنچه فکرش را کنید احساسی است ، حداقل می تواند با اشعار عاشقانه مقایسه شود. اشعار سیاسی را نمی توان تحمیل کرد چرا که آنگاه تبدیل به اثری پست و غیر قابل قبول می شود. ابتدا باید تمام مراحل شعر را گذراند تا به شعر سیاسی رسید . شاعر سیاسی باید خود را آماده انتقادهای شدید کند ، چیزهایی از جمله خائن به شعر و یا خائن به ادبیات .

* ادبیات روی شما چه تاثیری گذاشته است؟

ـ نویسندگان همیشه به گونه ای در حال مبادله هستند ، دقیقاً مانند هوایی که ما تنفس می کنیم ؛ به یک جای ثابت تعلق ندارد. نویسنده از خانه ای به خانه ای کوچ می کند و باید مبلمان خانه خود را عوض کند. بعضی نویسندگان از کار خشنود نیستند . یاد دارم فدریکو گارسیا لورکا همیشه از من می خواست که بندهایی از اشعارم را بخوانم ؛ اما همین که به وسط اشعارم می رسیدم می گفت: بس است ، بس است دیگر نخوان که مبادا روی من تاثیر بگذاری!

* می توانم خواهش کنم مقداری در رابطه با عشق خود به طبیعت بگویید؟

 ـ از کودکی علاقه خاصی به پرندگان ، صدف ها ، جنگل ها و گیاهان داشتم . جاهای زیادی را برای جمع آوری صدفهای اقیانوس زیر پا گذاشتم و کلکسیون بزرگی نیز تهیه کردم. کتابی با نام « هنر پرندگان» نوشتم . جدا از طبیعت نمی توانم زندگی کنم . هتل ها را برای دو روز ، هواپیما را برای یک ساعت ، اما جنگ را برای همیشه ، شن نرم ساحل دریا را و قایق رانی را دوست دارم و به آب ، هوا ، زمین و آتش عشق می ورزم .

* سمبل هایی که در شعر شما وجود دارند که بارها تکرار شده اند و همواره مسائلی بوده اند . مانند دریا ، ماهی ، پرندگان ...

ـ من اعتقاد ندارم که اینها سمبل باشند. آنها فقط چیزهایی هستند مادی .

* قمری و گیتار نماد چه چیزهایی هستند و چه چیزی را نشان می دهند؟

ـ قمری نشان دهنده قمری و گیتار نشان دهنده یک الت موسیقی به نام گیتار است.

* درباره اثر «سکونت روی زمین » گفته اید : این اثر به شما کمک نمی کند که زندگی کنید، به شما کمک می کند که بمیرید.

ـ آن اثر بازتابی است از بخش تاریک و گرفته زندگی من .آن کتاب دنیای شاعری است که راه خروج ندارد و فکر می کنم تنها راه من برای رهایی از آن تولد دوباره باشد.من از افسردگی ای نجات داده شدم که نمی توانستم عمق جنگ داخلی اسپانیا را بفهمم . اگر قدرتش را داشتم خواندن آن کتاب را ممنوع و چاپ مجدد آنرا توقیف می کردم . «سکوت روی زمین» اغراقی از درد زندگی است . شعر من مراحل مختلفی را پشت سر گذاشته است . همانطور که در کودکی تنها به نوجوانی درگیر مسائل کشورهای دور دست ، بلوغ پیدا کردم شعر من نیز رشدکرد. خود را بخشی از جامعه بشری ساختم هنوز نیز شاعرانی پیدا می شوند که زندگی را درک می کنند و مشکلات آن را می شناسند.

منبع :

روزنامه کیهان شنبه 23خرداد1388

 


نویسنده : فردوس سليماني | ساعت 11:40 روز یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
| لینک ثابت