سرویس ادب و هنر :
داوود ملک زاده شاعری ست از خطه شمال و بهتر بگوییم آستارا و علاوه بر شعر گفتن روزنامه نگاری نیز می کند و با فضای شعر و روزنامه نگاری قزوین هم به خوبی آشناست و از دوستان « نامه قزوین» نیز به شمار می رود از همه مهمتر اینکه از امید های آینده عرصه ی شعر امروز ایران نیز هست و ما فکر می کنیم آنچه که گفته شد کم دلیلی نیست برای چاپ نقد پیرامون مجموعه اشعارش که توسط نشر «فرهنگ ایلیا» به بازار کتاب عرضه شده بویژه اینکه رابطه شعرای قزوینی و گیلانی رابطه ای خوب و بر مبنای حمایت هنرمندان شهرستانی از یکدیگر است و علاوه بر اینها بیشتر مطبوعات قزوین در گیلان نیز خواننده دارد . نقد کتاب « تهران برای شعر شدن شهر کوچکی ست» به قلم منتقد خوب و البته مهربان گیلانی مقیم قزوین «فردوس سلیمانی وزمتر » نگاشته شده ، باشد که چاپ آن باعث رونق بیشتر مراودات فرهنگی قزوین و گیلان باشد و به معرفی شعر این شاعر پرتوان شهرستانی نزد هنرمندان قزوینی کمک کند .
نامه قزوین دوره سوم سال ششم شماره دوازدهم
داوود با دو «واو» مریخی
گذری بر مجموعه شعر «تهران برای شعر شدن شهر کوچکی ست»
نام داوود ملک زاده همیشه تداعی کننده مجله «بلم » در ذهنم است . همانقدر که بلم وزنه سنگینی به خود گرفت ، داوود شناخته تر شد . جوانی با پتانسیل قوی و پر انرژی و علیرغم سن و سال کم اش شهر شعر را تا حدودی بر هم زده است . البته شاید شانس کمی تا قسمتی نیمه ابری با ما بوده که صاحب ذولـواوین ، بروی مان هفت تیر نکشیده است . طرز تفکر این جوان پر شور آستارایی به گونه ای ست که توانسته خیلی زود خودش را به جامعه ادبی معاصر وفق دهد . کما اینکه شواهد نشان می دهد تاکنون همین گونه بوده است . البته از یاد نبریم ، آستارا شعرای خوبی به جامعه شعر معاصر تحویل داده است . از زنده یاد بیژن کلکی گرفته تا اکبر اکسیر که هم اکنون قطبی از شعر معاصر را تشکیل داده اند و با ستون هایی هم چون منصور بنی مجیدی ، داوود ملک زاده ، شهرام پور رستم و... در واقع گلیم شعر شهرشان را از آب بایکوت ماندن بیرون کشیده اند . اکبر اکسیر با پیشنهاد «فرانو» راهی را برای شعر معاصر انتخاب نمود . اگر چه هر حرکتی درزمان پیدایش ، طلوع و غروبی خواهد داشت و گذر زمان هویت برتر آنرا خواهد شناساند و...
اما زبان داوود ملک زاده تطبیقی از فرانو و زبان خاص خوش است . گاه چنان بذله گو ، گاه در قالب نیش و کنایه و گاه خیلی رسمی و قاطع چنان غرق در ایهام و اغراق و استعارات و سایر صنایع ادبی می شود که خواننده را با یک کلاف سر در گم مواجه می سازد .
« شب از بزک بر می گردد/ و ستاره / سه تار موی شب را می نوازد / و با قرص ماه می خوابد »
اینجا شاعر از مزاح با واژه ها پرهیز نموده است و به دنیای استعارات و کنایات وارد می شود و شکفتن شعر را با بازی زبانی اختصاصی و با تسخیر واژه های متجانس و لازم و ملزوم و هم نشینی اُرگانیزم موضوع در کنار هم و با زبان معیار می چیند . اما در مقطع زمانی دیگر داوود از کاه کوه می سازد و عشق که هم چنان یکه تاز واژه هاست آنرا با شعر پیوندی انحصاری می زند و با زبان اختصاصی اش. ولی به گفته خود داوود هیچ شاعری این « دوست ات دارم » را در چهار دیواری دو «گیومه» محدود نمی کند . اما چرا خودش به چنین پوزیسیونی گرفتار آمده است بر می گردد به این دوست داشتن که در حصار دو گیومه گرفتار شده شاید خواسته درون مایه شعرش را با آن در عمق گسترش بدهد نه با ظاهر قضایا !
« این نهایت شعر است :/ «دوست ات دارم » / عبارتی که هیچ شاعری / توی «گیومه » / محدودش نمی کند » .
شاید رسالتی که بر دوش شعر است حتی می تواند عشق را در ذوق آفرینی مخیله هر شاعری جاری سازد . گاهی اوقات شاید دل مشغولی شاعر جوان آستارائی مان از این همه خیالات واهی و دست نیافتنی ، نه اینکه زمینی بلکه به فرازمینی می اندیشد و دیدگاه هایی را که بسویش معطوف می شوند به نوعی منتقدانه از کنارس بجای مخاطب می گذرد . و تفسیر و تحلیلهای تخیلی را در ذهنش تداعی می نماید . البته یادآوری این نکته خالی از لطف نیست که هر خواننده ای نگرش و برداشت خاص خودش را از شعر ، داستان ، نمایشنامه و یا هر قطعه هنری دارد . نمی توان پذیرفت که هر کس دیدگاهش مثلن در شعر یکسان است . این سنجش نگرش های پیش ذهنی داوود ملک زاده بسیار بجاست و خود را قبل از اینکه با مخاطب مواجه گرداند ، آثارش را به تحلیل می گیرد وبه این مهم شاید واقف است که شعرش با دو گرو منتقد روبرو گردد . منتقدین ستیزه جو و تحلیل گرا . و این گونه نگرشهای شخص سوم را خودش پیش دستی می نماید و برای آینده شعرش ترسیم می کند .
« عکس ام را / در ورودی ی شهر نصب کنند: / «به یاد شاعری که عقاب بود / وُ / کلاغ شد!»
ولی من برعکس قضیه تصور می کنم چرا که معتقدم داوود کلاغ نمی شود . اما گاهی اوقات این شاعر خوش ذوق مان درد سرهایی با «واو» هایش برای خود درست می کند که چه جذاب هم است و واوهای ایشان بسیار هم سرایت نموده است که اکبر اکسیر در این خصوص گفته است : « داوود هر وقت می آید صدایش گرفته است / او به خاطر یک (واو) قسطنطنیه را / به آتش می کشد»
ولی خود داوود نظرش در این ماجرا چیز دیگریست :
« حنجره ای هستم که اصالت ام / رسالت داوود است / با دو (واو) » .
و با کش دادن واوهایش بلاخره شهر را شلوغ نموده است تا بیایی واوهایش را کالبد شکافی نمایی به تسخیر زبان شعری اش گرفتار می شوی :
« و این منم / داوود / «واو»هایم را که بلند می کنند؛ / «دادم » بلندتر می شود » .
براستی داوود با « بلم » فریادش به ارتفاع واوهایش قد کشیده است ؟ که او با رشد هزاره ها قدم به جلو می گذارد و در واقع مدرن و شاید پُست مدرن تر می اندیشد و زبان اش را در کام مچاله نمی کند . شاعری که در یک بازی تخصصی واژه ها ، خویش را از چنبره لغات قلمبه و سلمبه می رهاند تا راحت ترین فریاد را بکشد . و هزاره هایی که قرار است پشت سرمان بیاید و شاید هیاهو هم بپا کنند ولی در عمل چنین نمی شود و این داوود است که آنرا به چالش می گیرد :
« هزاره سوم هم رسیدو / رایانه ها شاعر نشدند / حالا گوشم به جهنم / جنگل را مچاله نکن / بعد انتظار داری / حرف های نسیه ات را نقد کنیم » .
اینجاست که داوود پُست مدرن را با احتیاط می نگرد و از طرفی هم معتقد است برای دست یابی به آینده ، گذشته را لگد مال نکنیم . با همه این تفاسیر در این مجموعه داوود به نکات ریزو درشت و کنایات و استعارات ونگره های فراوانی نگریسته است . ولی در یک مجموعه هر خواننده شاید به یک شعر به طور نا خودآگاه درونی تعلق خاطر داشته باشد و من نیزبه عنوان یک مخاطب دچار این وسواس شده ام و در این دفتر تنها شعری که ذهنم را قلقلک می دهد شعر «مورچه ها» می باشد . این شعر در عین سادگی و بی پیرایه گی اش با درون مایه ی پیچیده ای رُخ نموده است و به سادگی و آسانی قورت دادن یک بستنی سروده شده است . ولی در کنار این با چند جنبه آن مواجه می گردیم که قابل تامل است . جا دارد قبل از واکاوی آن خود شعر را بیاوریم بعد به آن بپردازیم :
« دهان کوچک کودک / برای همه ی بستنی کافی نیست / تکه ای / چکه می کند از گوشه ی لبش / ساعتی بعد / جمعیتی برای تشییع جنازه آمده اند / و هر کس / لقمه ای به خانه می برد » .
یکی از تاملات اینکه شاعر شکارچی لحظه هاست و در واقع داوود این ابتکار عمل را به زیبایی خرج داده است . شاید در آن لحظه از جمعیت مورچه خبری نباشد ولی با افتادن تکه ی بستنی از لب کوچک کودک این هجوم در ذهن شاعر تداعی شده است که به آینده سوق و گسترش پیدا می کند . میل نمودن بستنی از طریق کودک موقعیت فصل را مشخص می کند که مشخصن تابستان با گرمایش می باشد . مسئله ی بعدی که در ذهن شاعر لغزیده است هجوم مورچه ها برای غذای زمستانی شان است که هرکسی لقمه ای را به خانه می برد و این آینده نگری شاعر ذهن خواننده را معطوف می دارد به گذر زمان . پس داوود ملک زاده در تشریح این اتفاق که در قالب شعر جا خوش نموده است ذوق و سلیقه شاعری اش را به زیبایی عنوان نموده است . اگرچه زبان داوود مملو از بازی های متناوب است و با همین بازی ها اکثر شگردهای شعری اثر ار آزموده است . گاه در قالب طنز سنتی ، گاه با طنز فرانویی و گاه هم خیلی جدی به سنت معتقد است . و در این گیر و دار هنوز داوود را بایست شاعری جوان و در عین حال میانه رو قلمداد نمود . چرا که هرگز خود را از شاعران دو آتشه عنوان ننموده است و با توجه به اینکه این مجموعه برای چاپ کش و قوسهای فراوانی را پشت سر نهاده اما ایمان بیاوریم که اگر داوود به پرو پاچه های «واو» هایش نپیچد به این شعر های روان اش حرفی برای گفتن دارد و باید هم بپذیریم که با این زبان بشاش و امروزی اش کلاغ نمی شود %
